غزال(قسمت18)

8 شهریور 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات / قصه شب   0 نظر   781 بازدید   |


غزال(قسمت18)


سریع کفشهایم را به پا کردم نمیدانستم چطور میدوم آنقدر دویدم تا نفسم بند آمد، این موقع شب کجا باید میرفتم؟ خدایا الان که مطب دکترها بسته است. به یاد بیمارستانی که نزدیکی خانه لیلا بود افتادم سراسیمه و نفس زنان خود را به بیمارستان رساندم. پرستاری را دیدم که از پله ها بالا میرفت به او آویزان شدم و از او خواستم تا اتاق دکتر را به من نشان بدهد. پرستار که از مشاهده من رنگ به چهره اش نمانده بود شتابان نزد دکتر رفت و او را باخبر ساخت. همراه دکتر به خانه لیلا آمدم لیلا بی حال و بی رمق سر پدر را در آغوش داشت. دکتر با عجله معاینه کرد و گفت: باید بستری شود هر چه زودتر.
پدر لیلا را بستری کردند با معاینات دقیق دکتر معلوم شد یکی از کلیه های پدرش از کار افتاده بود و احتیاج مبرمی به کلیه دارد زیرا کلیه دیگرش نیز وضع خوبی نداشت. لیلا و من پیش قدم شدیم اما با جواب رد دکتر روبرو شدیم دکتر گفت:
خون شما به خون پدرتون نمیخوره باید کسی رو بیابید تا با خون پدرتون یکی باشه و یا براش از سازمان کلیه، کلیه درخواست کنید.
لیلا تمام کارها را برای گرفتن کلیه انجام داد سازمان به لیلا گفته بود باید در انتظار باشد. پدرش را دیالیز میکردند شاید وضع آن کلیه دیگرش روبراه شود. کار هر روز لیلا رفتن به بیمارستان بود و هر روز گل میخرید برای پدرش میبرد. کم کم حال پدر لیلا بهتر شد با این خبر لیلا جان تازه ای گرفت. مسئول بیمارستان رسیدی به لیلا داد تا تسویه حساب نماید اما لیلا ناامید گریان به مسئول بیمارستان التماس کرد و آنها تا آنجایی که از دستشان بر می آمد کمک نمودند. 
لیلا رو به من کرد و گفت:باید چکار کنیم؟ من اینهمه پول رو از کجا بیارم؟
رو به او کردم و با خوشحالی گفتم: نصفش رو من میدم بقیه اش رو باید هر طوری شده جور کنیم. 
لیلا گفت: نه حرفش رو نزن اون پول برای تو حیاتیه. تو بیشتر به اون احتیاج داری.
خنده ای کردم و گفتم: نه لیلا پدر تو واجب تره دیگه حرف نزن و قبول کن.
با سیصد هزار تومان من صد هزارتومان دیگر میخواست اما از کجا و چطوری؟ با لیلا هم فکر شدیم تا پول را از راه جیب زدن بدست آوریم اما متاسفانه هر کیفی را که میزد یا خالی بود یا پول بسیار کمی در آن بود که شکم خودمان را سیر میکرد.
رو به لیلا کردم و گفتم: خب خونه رو بفروش میتونی خرج بیمارستان رو بدی، کلیه ای برای پدرت بخری، تازه میتونی از بقیه اش خونه ای اجاره کنی و ساکن شی.
لیلا گفت: کدوم خونه؟ اونکه مال ما نیست این خونه متعلق به عمومه که با پدر نابرادریه از یه پدر دیگه ست. اما دلش بحال پدر سوخته و این خونه رو در اختیار ما قرار داده.
با خوشحالی گفتم: خب برو پیش فامیلت نمیدونم همون عموت.
گفت: اون خارج از کشوره و فامیل هم بخاطر کارهای من از من طرد شدند و روی دیدن منو ندارن اونا منو مایه ننگ و آبروریزی میدونن اگه میخواستن کمک کنن تو این چند سال میکردن.
منظور حرفش را فهمیدم و قبول کردم. به عتیقه فروشی رفتیم داخل مغازه پر از آدمهای پولدار و پز بالا بود. میخواستند برای خود چیزی بخرند. پولهایشان را پای چه چیزهایی هدر میدادند. اونوقت ما دربدر دنبال فراهم کردن پول بیمارستان بودیم. وارد شدیم مغازه نسبتا شلوغ بود. لیلا از فرصت استفاده کرد و کیف پول خانمی را زد و به من اشاره کرد به اطراف نگریستم دل تو دلم نبود صدای قلبم را بخوبی میشنیدم. دهانم خشک شده بود ولی خدای من اگر مچ مرا میگرفتند.
من نیز مثل طوبی...وای از فکرش تمام تنم لرزید. سری به لیلا تکان دادم که نمیتوانم. لیلا زیر لب غرید و اخمهایش را توی کرد اشاره نمود زود باش چرا وقت را تلف میکنی. در همین حین پسرجوانی خم شد تا مجسمه ای را بردارد و نگاه کند. کیفش از پشت نمایان شد نگاهی هراسان به اطراف کردم و آرام و سریع کیف را در آوردم پسرجوان همانطور که خم شده بود ناگهان تکانی خورد اما مجسمه را نگریست. نفس راحتی کشیدم و در دل خدا را شکر کردم که به خیر گذشته لیلا لبخندی زد برای اینکه شک دیگران را برطرف سازیم مجسمه ها را نگاه میکردیم و بعد مثل برق از مغازه بیرون آمدیم که من بخاطر عجله ای که داشتم به چیزی برخورد کردم سرم را بلند نمودم.
خنده بر روی لبم محو شد. پسر جوان را روبروی خود دیدم پسر نگاهی بر من افکند خودش را از جلوی من کنار کشید آرام و با صدایی گیرا گفت: ببخشید خانم معذرت میخوام.
پسر با قد بلند صورتی سفید و گیرا ابروهای مشکی و کمانی چشمانی درشت و عسلی از من دور شد. دست بر جیب برد کلید به در اتوموبیل گران قیمت و زیبایی انداخت و با سرعت از نظرم دور شد. دور شدن آن را نگاه کردم لیلا دستم را گرفت و مرا کشید متعجب به من خیره شد و گفت: چه مرگت شده؟ چرا وایسادی؟ تا گندش در نیومده بیا از اینجا دور شیم.
مرا بدنبال خود کشید. در نگاه پسر چیزی حس کرده بودم اما نمیدانستم چی.
با اشتیاق فراوان کیفها را بازرسی کردیم پول نسبتا خوبی بود اما مقدار دیگری میخواست تا پدر لیلا از بیمارستان مرخص شود. با هم حساب کردیم از قرار معلوم بود پنجاه هزار تومان دیگر میخواست به محتویات کیف پسر خیره شدم عکس خودش، مردی دیگر که خندان دست زیر چانه گذاشته بود. کارت و شماره تلفن و یک دسته چک رو به لیلا گفتم: هی ببین چی پیدا کردم.
لیلا هیجان زده چک را نگاه کرد سوتی کشید و گفت: نه بابا طرف پولداره از اون خر پولاست. اما ... اما ما نمیتونیم از این استفاده کنیم.
حیران نگاهش کردم و گفتم: چرا؟
گفت: این مساویه با دستگیری ما.
گفتم: حامله.
گفت: هر چی میخواد باشه اون زرنگتر از ماست تاحالا حتما با بانک تماس گرفته و جلوی حسابش رو مسدود کرده.
دسته چک را به گوشه ای پرتاب کرد.عصبی و ناراحت دسته چک را از روی فرش برداشتم و گفتم: دیوونه ای؟ دیوونه.
گفت: من از تو چند سال بزرگترم در ثانی تو اینکار واردم اگه اینطور نبود من از تو زرنگترم تا حالا خوب بود میلیاردها میلیارد پول داشته باشم و خودم رو بخاطر پول کمی به این در و اون در نزنم. فهمیدی این موضوع رو فراموش کن.
به عکس پسر خیره شدم لیلا دستش را زیر چانه ام گذاشت و وادارم کرد در چشمان او بنگرم نگاه معنی داری به من کرد و گفت:چیه؟ پسر برازنده ایه؟
لبخندی زدم و کیف را گوشه ای گذاشتم. اما نگاه پسر هیچوقت از یادم نمیرفت. چطور در چشمان من خیره شد ای کاش توی گوشم میزد داد و فریاد میکرد ای دزد او را بگیرید نذارید فرار کند. اما اینطور من را نگاه نمیکرد با نگاهش به من فهماند که متوجه شده پس چرا حرفی نزد. حرکتی نکرد و کیفش را از من پس نگرفت؟
ای کاش با خشم و نفرت نگاهم میکرد دستم را بلند میکرد و به همه معرفی مینمود که این دختر جیب مرا زده و کیفم را ربوده است. در نگاهش سرزنش میبارید. سرم به شدت درد گرفت به لیلا نگفته بودم که موضوع از چه قرار است آنوقت در جوابم میگفت تو سر من منت میگذاری. فایده ای نداشت نمیتوانستیم بقیه را جور کنیم. لیلا تمام سعی و تلاشش را کرد اما ثمره ای نداشت من نیز مثل دزد ناشی به کاه دان میزدم. لیلا عصبی و خشمگین با من پرخاش و یکی به دو میکرد. مانده بودم چه کنم از آن روز که جیب آن پسر را زده بودم دیگر قادر به کار نبودم. دست و پاهایم را گم میکردم و تمام تنم شروع به لرزیدن میکرد حس کردم آن پسر مرا نصیحت و نفرین کرده و دیگر چنان اشتیاقی به اینکار نداشتم.
در خانه میماندم و از پدر لیلا مراقبت میکردم.لیلا که اینکارهای مرا میدید دیگر حرفی نمیزد و لب به شکایت نمیگشود.
فصل زمستان بود و هوا سرد لیلا میگفت دزدی هم فصلیه در تابستان مردم در جوش و خروشند جان میدهد برای دزدی. جمعیت زیاده راه نفس کشیدن نیست. اما در زمستان مردم از ترس سرما بیرون نمی آیند اگر هم بیایند سریع کارشان را به پایان میرسانند و بخانه برمیگردند. خیابانها خلوت است و جیب زدن کمی مشکل میشود. خودش را دلداری میداد و می افزود برای من که زمستان و تابستان فرقی نمیکند اما باید پول آب برق گاز را هم بدم، در ثانی شکممان را سیر کنیم. دیگه پولی نمیماند.از حرف لیلا خنده ام گرفت از پول مردم میخواست پس انداز کند. دو روز دیگر بیشتر نمانده بود و باید لیلا با بیمارستان تصویه حساب نماید وگرنه به آن افزوده خواهد شد. لیلا حیران و سرگردان بود که چه کند. رو به او کردم و گفتم:خدا بزرگه.
لبخند تلخی زد و گفت: خدا همیشه بزرگه قربون بزرگیش برم چی میشد یه دفه هم دست ما بیچاره ها رو بگیره، خدایا خدایا نیم نگاهی به من و پدر بنداز. جای دوری نمیره.
دستش را التماس کنان رو به آسمان گرفت. مانده بودیم سر در گریبان چکار کنیم شب و روز غصه میخوردیم زمان زیادی هم نبود. کنار بخاری نشسته بودیم دستهایم را نزدیک بخاری گرفته بودم لیلا هم پاهایش رادراز کرده بود و کتاب شعری که نویسنده اش مهدی سهیلی بود میخواند نگاهش کردم. چشمهایش روی صفحه کتاب بود اما حواسش جای دیگر. مدتی به او خیره شدم. ناگهان کتاب را محکم بهم زد از صدای بسته شدن کتاب یکه ای خوردم. دستهایش را با هیجان بهم زد چهارزانو نشست و رو به من کرد و گفت: فهمیدم فهمیدم.
منکه از کارهای او اصلا سر در نمی آوردم بهت زده نگاهش کرمد و گفتم: چی فهمیدی؟
دستش را روی پای من گذاشت و گفت: غزال من فردا میرم پیش حاج محمود بشارت.
حیرت زده به او خیره شدم و گفتم: این دیگه کیه؟
لبخندی بر لب نشاند و گفت:حاج محمود خادم مسجده، مرد با خدا و مهربونیه از خیلی ها شنیدم هر کس مشکلی داره با اون در میون میذاره و اون کمکش میکنه منم به اون میگم که احتیاج مبرمی به پول داریم.
با تردید نگاهش کردم و گفتم: فکر میکنی حرفت رو قبول کنه؟
با خونسردی گفت: آره چرا قبول نکنه منکه به اون دروغ نمیگم.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمیدونم شاید.
ناگهان از جایش بلند شد لباس پوشید من نشسته کارهای او را نظاره میکردم دستش را دراز کرد و گفت: غزال پاشو پاشو الان بریم با اون صحبت کنیم.
از حرفاش سر در نمی آوردم گفتم: کجا؟
گفت: بریم پیش حاج محمود.
با چشمانی گرد و دهانی باز گفتم: الان این وقت شب.
نگاهی بر ساعتم انداختم.آخه الان ممکنه بنده خدا خواب باشه.دستم را به طرف بالا کشید و مجبورم ساخت بلند شوم.غمزده نگاهم کرد و گفت: تو دوست نداری پدر من...
نگذاشتم حرفش را کامل کند با دلسوزی گفتم: آخه این چه حرفیه که میزنی تو رو مثل نغمه و پدرت رو هم مثل پدر خودم دوست دارم شاید هم بیشتر از اون میگه میشه لیلا جان کسی به درد کسی راضی باشه؟
لباسهایم را پوشیدم و آماده شدم. لیلا نگاهی بر من کرد و با نگاهش از من تشکر و قدردانی نمود. هوا سرد بود و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ میکرد. راه زیادی نبود مسجد دو کوچه آن طرف تر بود در مسجد بسته بود.رو به لیلا کردم و گفتم: دیدی! دیدی خوابن.
لیلا خم شد و از روی زمین تکه سنگی برداشت و شروع به نواختن در مسجد کرد. اتوموبیلی با چهار سرنشین از کنار ما آرام گذشت. صدای موزیک ضبطشان بسیار بلند بود بوقی زد، بی اعتنا به آن به لیلا خیره شدم اما اتوموبیل دنده عقب آمد پسری سرش را از پنجره بیرون اورد و گفت: در خدمت باشیم خانمها.
شیشه های عقب ماشین نیز پایین کشیده شد پسر دیگری که سیگاری بر لب داشت با پکهای بلند دودش را درون ریه هایش فرستاد. نگاهی به من و لیلا کرد و گفت: ملا به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت. شما هم شدید ملا میخواید نماز بخونید؟ قبول باشه جای ما هم بخونید و هر چهار نفر زیر خنده زدن.
لیلا که این صحنه را میدید پاره آجری برداشت و خواست به سمت آنها پرتاب کند که در مسجد باز شد و زنی مسن با چهره صاف و نورانی در آستانه در ظاهر شد. اتوموبیل با دیدن زن حرکت کرد و از نظر دور شد. با دستپاچگی سلام کردیم.لیلا که هنوز دستش بالا بود و تکه آجر در دستش بود ظاهر بدی را نشان میداد. با اشاره من دستش را سریع پایین آورد و هیجان زده پرسید: ببخشید حاج آقا تشریف دارن؟
زن سرفه ای کرد سرما خورده بود.با صدایی گرفته گفت: نخیر حاج آقا رفتن مسافرت.
لیلا با شنیدن این حرف مثل یک تکه یخ سرد و بدون حرکت شد. رو به زن کردم و گفتم: ببخشید خانم حاج آقا کی تشریف میارن؟
زن با دستمالی که در دست داشت بینی اش را گرفت و گفت: تا چند روز دیگر میاد.
اینبار من پرسیدم: مثلا چند روز؟
زن که از سوال و جواب ما در سرما اینپا و آن پا میکرد حوصله اش سر رفت و گفت: والا فکر میکنم چهار یا پنج روز دیگه.
تشکر نمودم و زن در را برویمان بست. لیلا را که به دیوار مسجد تکیه داده بود را تکان دادم و گفتم:
بیا بریم ممکنه سرما بخوریم.
لیلا در چشمان من زل زد ناگهان اشکش جاری گشت. دست او را در دست گرفتم و براه افتادیم. لیلا ساکت و خموش دل به گریه سپرده بود و صحبتی نمیکرد تا خودش را تسکین دهد.آهی کشید و گفت: ببین غزال چقدر ما بدبخت هستیم.
فشاری بدستش دادم و گفتم: خدا بزرگته امیدت به اون باشه.
با این حرف گریه اش شدت بیشتری گرفت و در میان گریه گفت: هر چه طرف خدا میرم بدتر پس زده میشم چقدر خدا خدا کنم چقدر التماس کنم خواهش کنم غزال بخدا دیگه خسته شدم تحملم تموم شده چرا من و تو نمیتونیم مثل هزاران دختر دیگه راحت زندگی کنیم؟ چرا نمیتونیم مزه خوشی و امنیت رو بچشیم چرا برای لقمه ای نون نفرین و لعنت رو برای خودمون انباشته کنیم! بخدا قسم هر وقت دختری رو تو خیابون میبینم اون رو با خودم مقایسه میکنم میبینم از زمین تا آسمون با هم فرق داریم.من کجا و اون کجا؟
از حرفهای لیلا من نیز گریه ام گرفت.چرا که تمام حرفهایش برخاسته از قلب من بود. با ناامیدی به خانه رسیدیم بدون کوچکترین حرفی به بستر پناه بردیم و خود را به خواب سپردیم. این خواب بود که لااقل نمیگذاشت چند ساعتی غم بر ما چیره شود. 
آسایش فکر و روح ما شب بود و سیاهی اش برخلاف دیگران که عاشق روشنی و صبح دم هستند من و لیلا عاشق سیاهی و شب بودیم هر کاری میکردم خواب به چشمانم نمی آمد روی این پهلو و آن پهلو غلط میزدم اما فایده ای نداشت. به سقف خیره شدم بر اثر نم و رطوبت تکه ای بزرگ از سقف فرو ریخته بود و هر آن هم میرفت تا ترکی که بر سینه سقف جا داده بود پایین بریزد و بر سر ما فرود آید. مردن بهتر از زنده ماندن بود.در دل به حال لیلا دل میسوزاندم زیرا دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد.لیلای شاد و خندان به موجودی ساکت و خموش تبدیل شده بود دیگر جوک نمیگفت و ادای این و آن را در نمی آورد. دیگر آن برق همیشگی در چشمانش موج نمیزد.در این مدت به نظرم میرسید چند سال شکسته تر شده زیر چشمان او کبود و چین افتاده بود.نحیف تر از گذشته شده بود طوریکه رگهای دستش به خوبی نمایان بود کم حوصله و عصبی شده بود. در دل با خدای خود مشغول نیایش شدم.
خداجان قربون بزرگی و کرامتت بروم تو کریم و غفور هستی میدانم برای هر کسی سرنوشتی را رقم زدی و جز آن سرنوشت چیز دیگری در دفتر قلبش نیست.سرنوشت و تقدیر ما هم جز غم و بدبختی نیست. خداجان کمک کن تا مشکل لیلا حل بشد میدانم هر کاری تو بخواهی همان میشود اینبار او را یاری کن.التماس کنان به سقف خیره شدم و اشکم جاری گشت و آرام آرام بر روی بالش می نشست. لیلا غلطی زد و دستش را بر صورتم حس کردم.با صدای گرفته ای گفت: گریه میکنی؟ آره؟
در میان گریه لبخندی زدم و گفتم: نه... برای چی گریه کنم؟
بلند شد و در جایش نشست. زانوهایش را جمع کرد و سرش را روی آن گذاشت و گفت: غصه نخور...
از این حرفش دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و هق هق کنان پتو را روی خودم کشیدم. پتو را کنار زد و سرم را بلند کرد و در دیدگانم خیره شد و گفت: تو ... تو دوست خوب و مهربونی برای من هستی.تو غمخوار منی تنها کسی هستی که دلت بحال من و پدرم میسوزه. من ... من بعد از پدر تو رو دارم غزال. حاضر نیستم تو رو از دست بدم قول بده هرگز فراموشم نکنی. حتی اگه خواهرت نغمه رو پیدا کردی من رو از یاد نبری.منکه از صمیم قلب دوستت دارم و حاضرم جونم رو فدات کنم.اما متاسفانه توی بدمخمصه ای گیر کردیم دوست داشتم پدرم در این حالت بسر نمیبرد ومن و تو چه کنم چه کنم نمیکردیم. زانوی غم بغل نمیگرفتیم.
غزال چیزی به من ثابت شده اینکه ما آدمهای بدبخت وقتی رو به خدا میکنیم و طلب کمک میکنیم خدا بدتر ما رو زجر میده شاید بخاطر کارهایی که کردیم و داریم تقاص پس میدیم مجازات سخت و دشواریه. اما خود خدا بهتر از هر بنده اش میدونه که ما مجبوریم و چاره ای نداریم. غزال جون همه امیدم به حاج محمود بود که متاسفانه در حال حاضر نیست به هر دری که میزنیم بسته میشه ای کاش پسر بودم.
من نیز بلند شدم و در جایم نشستم و گفتم: اگه طوبی بود مطمئن بودم که برامون جور میکرد.
لیلا از اسم طوبی قوت گرفت و گفت: آره اگه اون بود من غصه ای نداشتم چون از زیر سنگ هم شده بود مهیا میکرد اما متاسفانه دستگیر شد و بخاطر زد و خورد با اون مرد تو زندانه.
هر دو آهی کشیدیم رو به لیلا کردم و از این حرفی که میخواستم بزنم خودم هم زیاد مطمئن نبودم گفتم: برو پیش فامیلت اونا به تو قرض میدن حاضر نیستند که مرگ پدرت رو ببینن.
لیلا لبخندی زد و گفت: تو رو خدا اسم اونارو نیار که بیاد آوردن یافه شون حالم رو بهم میزنه فامیل قربون غریبه که هنوز رحم و مروتی دارند. اونا رو که تو نمیشناسی؟
گفتم: حالا که ضرر نداره امتحان کن شاید نتیجه ای بگیری.
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: نه من میدونم که جز خجالت و شرمندگی برای خودم و خودت چیزی به بار نداره. اونا گستاخ هستن ممکنه هزار حرف بارمون کنن حقا هم برای یه دزد این حرفا کمه و جایی برای خود نگه نمیدارد.
او هم مثل من خوابش نمیبرد بلند شد و در تاریکی اتاق به قدم زدن مشغول شد .رفت و برگشتش را با چشم زیر نظر داشتم یک ریز راه میرفت و با خودش حرف میزد. سرم درد گرفت بلند شدم و او را وادار به ایستادن کردم و گفتم: بیا بگیر بخواب شب که نمیشه کاری کرد فردا صبح یه فکری میکنیم.
غمزده نگاهم کرد و گفت: چه فکری؟
دستی به موهایش بلندش که بافته بود کشیدم و گفتم: بالاخره یه فکری می کنیم بیا.
دستش را گرفتم و او را خواباندم.خیره به سقف زیر لب صلوات میفرستاد. از اینهمه بیقراری و علاقه نسبت به پدرش حیران ماندم چگونه خودش را به آب و آتش میزد تا پول بیمارستان را مهیا سازد. چگونه از او پرستاری میکرد بدون کوچکترین حرفی یا شکایتی. شاید او از پدرش اینگونه علاقه و محبت دیده بود که او نیز این کارها را با تمام وجود برایش انجام میداد. زمانی که لیلا سعی میکرد با قلقلک و شوخی او را به خنده بیاندازد هیچوقت از یادم نمیرفت.صدای خنده پدرش در گوشم میپیچید کلمه لیلای من را چه زیبا و دلنشین ادا میکرد. اینهمه ظلم و بدبختی در حق لیلا و پدرش روا نبود. چرا من با هر کس آشنا میشدم زمان خوشی اش اینقدر زودگذر بود. اول طوبی حالا هم لیلا.آهی کشیدم و چشمان خسته ام را بستم و دیگر چیزی نفهمیدم.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.