خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
مجید محسنی، رفیق گرمابه و گلستان من
من و مجید محسنی از کلاس دوم ابتدایی همکلاس بودیم، در دوران پیشاهنگی او به علت زرنگی و در ضمن بلندی قد و زور بازو، معاون رسدبان بود و من سرجوخه، شاید عشقی که من و مجید هر دو به تئاتر و سینما داشتیم ما را به هم نزدیک کرده بود.

تقریباً تمام فیلم های بزن بزن آن زمان را می دیدیم و مجید روز بعد در مدرسه سعی می کرد تا تقلید هنرپیشگان به خصوص چارلی چاپلین را دربیاورد وقتی برای اولین بار در مدرسه ابتدایی نمایش «پیش آهنگ نیکوکار» را اجرا کردیم مجید ثابت کرد که واقعاً استعداد و قابلیت هنرپیشگی را دارد، اکثر اوقات در خانه ما یا در خانه دوستان بساط تئاتر بر پا می شد و مجید توانسته بود همه آشنایان را فریفته خودش کند.

در سال 1315 وقتی تصدیق ششم ابتدایی را گرفتیم و به دبیرستان رفتیم قرار شد در روز توزیع کارنامه ها نمایشی ترتیب بدهیم که من این نمایشنامه را به نام «جوان گمراه» نوشتم در این نمایشنامه جز من و مجید «احمد فرنیافر» از رادیو ایران و «حسن عرب» و چند نفر دیگر هم شرکت داشتند جالب اینکه «هوشنگ بهشتی» هنرپیشه رادیو هم با ما در یک کلاس درس می خواند اما در نمایش ما شرکت نکرد.

اصولاً در آن دوران او تمایلی به کار تئاتر نشان نمی داد ولی در دوره دوم به هنرستان هنرپیشگی آمد و پس از اخذ دیپلم به کار تئاتر پرداخت. مجید محسنی در هنرستان هنرپیشگی خیلی زود گل کرد به طوری که «سیدعلی خان نصر» رئیس و بینانگذار هنرستان نقش های مهمی به او داد و مجید با وجود کمی سن و سال توانست از عهده این نقش ها برآید و جلب توجه کند.

بعد از شهریور 1320 بود که اولین سالن کوچک تئاتر تهران در باغ سهم الدوله لاله زار شروع به کار کرد. در آن دوران سخت زمان اشغال ایران به وسیله قوای روس و انگلیس حکومت نظامی برقرار شده بود و مردم از ساعت 12 شب به بعد حق عبور و مرور در خیابانها را نداشتند و غالباً سربازها و پاسبانها برای مردم ایجاد مزاحمت می کردند براساس این موضوع من روی یک آهنگ فوکستروت یک شعر فکاهی گذاشتم که مجید در فاصله میان دو پرده آن را می خواند، «دیشب تو لاله زار» که هنوز هم بسیاری از هم سن و سالهای من آن را به یاد دارند و زیر لب زمزمه می کنند.

این ترانه فکاهی و ترانه دیگری که تحت عنوان «خوراک رستوران ها» درست کرده بودم سبب شد تا تماشاگران تئاتر به پیش پرده های فکاهی عادت کنند. در واقع عشق و علاقه به این نوع پیش پرده ها بود که مردم را به سالن تئاتر می کشید رفته رفته مجید و من به فکر افتادیم که این ترانه های فکاهی را در جزوه ای چاپ کنیم و در دسترس طرفداران قرار بدهیم.

خوشبختانه با انتشار اولین جزوه بسیاری از مردم خرید آن را به دیگران توصیه می کردند و در مدتی کمتر از شش ماه گروه زیادی از روزنامه فروش ها و افراد بدون شغل به فروش تصنیف ها پرداختند و طی چند سال این کار جزو یکی از مشاغل پردرآمد بود و ده ها پسر بچه در خیابان لاله زار ضمن ارائه جزوه ها اشعار آن را هم با صدای بلند می خواندند.

به زودی رادیو تهران بهترین ساعت روز جمعه را برای پخش ترانه های فکاهی در اختیار من می گذاشت و من با استفاده از وجود «مجید محسنی، جمشید شیبانی، حمید قنبری، عبدالعلی همایون، مرتضی احمدی، عزت الله انتظامی و حسین شرشار« هر روز جمعه ساعت یک و پانزده دقیقه بعداظهر تا یک و سی دقیقه دو ترانه جدید از این برنامه پخش می کردم.

بد نیست بدانید که گاهی اوقات هم خودم به نام مستعار «م- نون» بعضی از این اشعار را اجرا می کردم از جمله ترانه های «خان دبیر» و «روز تعطیلی». از مجید محسنی خاطرات فراوانی دارم چرا که سالها با هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم مجید در جوانی باریک و بلند بالا و فرز بود. وقتی دعوا می شد با تمام قوا می زد و می خورد. در کلاس سوم ابتدائی مجید یک دوچرخه داشت که آن را به قیمت هفت تومان خریده بود جالب این که این دوچرخه اصلاً ترمز نداشت و موقع ایستادن مجید پاهای بلندش را به زمین می کشید و جلوی سرعت دوچرخه را می گرفت.

مجید گاهی دوچرخه اش را به بچه های دیگر کرایه می داد و با پولش به سینما می رفت فیلم های مورد علاقه ما در آن زمان اغلب سریال بود، سریال هایی از قبیل «ریشارد تالماج» و «قرانت و آلبرتینی و پوستر گراب» من و مجید اغلب این فیلم ها را دو سه بار یا بیشتر می دیدیم و لذت می بردیم موقع نمایش فیلم مجید مثل خیلی از افراد دیگر که فیلم را دیده بودند داستان را بلند بلند تعریف می کرد و تماشاگران اعتراض داشتند.

آن وقت بگو مگو در سالن سینما شروع می شد و دست آخر کار به کتک کاری می کشید که همانطور که گفتم مجید هم می خورد و هم می زد ولی من که ابداً اهل کتک کاری و دعوا نبودم کنار می ایستادم و تماشا می کردم. مجید هر وقت که احساس می کرد زورش به حریفش نمی رسد پا به فرار می گذاشت و من او را چند خیابان آن طرف تر ملاقات می کردم. 

جالب ترین خاطره من از مجید مربوط به سال 1321 است در آن زمان نویسندگان روزنامه فکاهی توفیق که من جزوشان بودم هر شب جمعه در کافه رستوران شایان واقع در چهارراه حسن آباد جمع می شدند مجید هم که با اکثر آنها آشنایی داشت می آمد یک شب که «پیشه وری» معروف مدیر روزنامه «آژیر» هم در جمع ما بود یکی از دوستان ابوالقاسم حالت به من و مجید که تا آن شب لب به مشروب الکلی نزده بودیم اصرار کرد که آبجو بنوشیم. ابتدا ما هر دو امتناع کردیم ولی آنها که مست بودند شروع به استهزاء ما کردند من به مجید محسنی گفتم آبجو که چیز مهمی نیست می خوریم اما بیا قول بدهیم که هرگز پا را بالاتر نگذاریم و به دنبال عرق و شراب نرویم. هر دو به هم قول مردانه دادیم و لیوان آبجو را سر کشیدیم و از شما چه پنهان چنان مست شدیم که سر از پا نمی شناختیم.

فردا شب که روز جمعه بود مجید به خانه ما آمد و گردش کنان سری به رستوران زدیم که شام بخوریم گفتیم حالا که آبجو خورده ایم بد نیست که شراب را هم امتحال کنیم ولی به شرط اینکه لب به عرق نزنیم. دستور یک بطری شراب دادیم و آخر شب با سر و کله گیج به خانه رفتیم و یکسره توی رختخواب افتادیم. شب بعد یک اتفاق جالب تری افتاد من و مجید هر دو عرق خوردیم.

خاطره دیگری که از مجید دارم مربوط به اولین سالی است که از دماوند به نمایندگی مجلس انتخاب شده بود، در انتخابات «آزاد مردان و آزاد زنان» کسانی به مجلس راه یافته بودند که قبلاً تصور آن هم برای مردم دشوار بود، مجید محسنی هنرپیشه «عباس روستا» خیاط و «حبیبی» کشتی گیر و بسیاری از افراد دیگر، مجید هنوز کم و بیش در رادیو فعالیت می کرد و نقش «عمقلی صمد» را بر عهده داشت.

همچنین نقش «خان بابا خان» را اجرا می کرد به هر حال یک روز سه شنبه که بر طبق معمول برنامه های صبح جمعه «شما و رادیو» را در حضور تماشاگران ضبط می کردند و مجید قرار بود همراه قنبری نقش تازه ای از خان بابا خان را ایفا کند به من که مسئول شما و رادیو بودم خبر دادند که مجید محسنی با یک ساعت تأخیر هنوز در استودیو رادیو حاضر نشده است.

بلافاصله به مجلس شورای ملی واقع در بهارستان رفتم و جریان را با «اکباتانی» رئیس بازرسی در میان گذاشتم اکباتانی بلافاصله پیش رئیس مهندس «ریاضی» رفت و اجازه خروج مجید را گرفت ولی همین که من و مجید آمدیم از در حوض خانه بیرون بیاییم سربازی که جلوی در ایستاده بود با سر نیزه اش راه مجید را بست و خطاب به من گفت: «تو می تونی بری اما این نمی تونه» هر چه خواستم سرباز را قانع کنم نشد با ناراحتی به او گفتم: ایشان نماینده مجلس هستند تو حق نداری مانع خروج نمایندگان بشوی. سرباز لبخند تمسخر آمیزی زد و ضمن نشان دادن عده ای ای وکلا گفت: اینها همه شان وکیل اند اما تا وکیل باشی ما اجازه نده حق بیرون رفتن ندارند. کمی بعد وکیل باشی آمد و اجازه خروج وکیل را صادر کرد.

و اما چند ماه قبل که ناگهان شایعه مرگ مجید محسنی بر سر زبانها افتاد من به تهران تلفن زدم ابتدا پسرش پای تلفن آمد و بعد که مجید گوشی را گرفت و مرا شناخت بغضش ترکید و فریاد زد قربانت بروم هزار بار به قربانت بروم چه خوب شد که صدایت را شنیدم.... حالا دیگر ممنوع الخروج نیستیم و امیدوارم به زودی یک سفر به آمریکا بیایم و ترا ببینم. آن وقت توضیح داد که خواهرم فوت شده و کیهان لندن اشتباهاً اسم مرا گذاشته است.

به هر حال این شتری است که در خانه همه می خوابد دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. از او پرسیدم چه می کنی؟ گفت سرگرمی من تهیه یک آلبوم هنری است که شامل سه هزار قطعه عکس است من در این عکس ها که از سال 1318 شروع به جمع کردنشان کرده ام اکثر هنرمندان را روی صحنه دارم. دیشب داشتم عکسهای تو را با ایران قادری با نمایش «شوهرم را باختم» می چسباندم اگر عمری باشد و بتوانم این کار را تمام کنم این اولین تاریخ مصور تئاتر است که در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت.

اما عمرش کفاف نداد درست سه هفته بعد، پس از وقوع زلزله سهمگین گیلان مجید روی صحنه تالار رودکی رفت تا همشریانش را برای کمک به زلزله زدگان تشویق کند ابتدا خم شد و زمین صحنه را بوسید و بعد با صدایی لرزان گفت: خاک جنوب را می بوسم، خاک شرق و غرب و شمال را خاک گیلان را... و مردم به پا خاستند و برایش کف زدند.

مجید که از مدتها پیش مبتلا به بیماری نارسایی خون به مغز بود تحت تأثیر این حق شناسی به گریه افتاد حرفهایش را زد به طرف پله های صحنه آمد، کمی مکث کرد حالش خوب نبود روی پله دوم نشست عطاالله زاهد که در اولین ردیف نشسته بود به طرفش دوید مجید با ناراحتی دست در جیب کرد که قرص هایش را بیرون بیاورد ولی موفق نشد و از حال رفت.

فوراً آمبولانس خبر کردند آمبولانس مجید را به بیمارستان برد او دوازده روز تمام در حال اغماء بود و سرانجام چشم از جهان فروبست. سال قبل روز 25 اسفند 1368 از تهران روی یک لوحه برای من نوشته بود «پس از پنجاه و چهار سال که با هم پشت نیمکت های مدرسه می نشستیم قسمت شد که این چند خط را برایت بنویسم، یاد همه چیز بخیر.. قربانت و می بوسمت. مجید محسنی سید مجید»
ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.