آهنگ های مهرتاش، ساز برادران وفادار و صدای خوش بدیع زاده
در سال 1321 توسط «احمد دهقان» مدیر تماشاخانه تهران به اسماعیل مهرتاش معرفی شدم. آن روزها محل جامعه باربد در خیابان سعدی بود و گروهی از رجال مشهور و هنرمندان و علاقه مندان به موسیقی و تئاتر عضویت آن را پذیرفته بودند.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
روزی که من به دیدن مهرتاش رفتم او و همکارانش نمایشنامه «خسرو شیرین» را تمرین می کردند که نقش شیرین به عهده «ملکه حکمت شعار» واگذار شده بود. ملکه حکمت شعار صدایی گرم و دلنشین داشت و فعالیتش را با گروه باربد آغاز کرده بود. او بعدها که به شهرت رسید از همسرش جدا شد و نام خود را به «ملکه هنر» تبدیل کرد.

مهرتاش که آثار فکاهی مرا در روزنامه فکاهی توفیق خوانده و پیش پرده هایم را در تئاتر تهران شنیده بود از من خواست که درباره کمبود پارچه و کوپنی شدن قماش شعری بسازم که به عنوان پیش پرده در برنامه آینده جامعه باربد خوانده شود.

برخلاف سایر آهنگسازان که مایل بودند آهنگ را در اختیار شاعر بگذارند تا او بر روی سیلاب ها شعری بگذارد، اسماعی مهرتاش دست شاعر را در ساختن اشعار باز می گذاشت و خودش بر روی شعر آهنگ می گذاشت که البته این کار برای آهنگساز دردسر بیشتری داشت.

کسی که قرار بود پیش پرده «سه متر قماش» را بخواند جوانی بود به نام عباس حکمت شعار برادر «ملکه حکمت شعار». شعر را ظرف دو روز آماده کردم و پیش مهرتاش بردم.

اتفاقاً آن روز هم هنرمندان مشغول تمرین بودند و استاد مهرتاش آواز آنها را با تار همراهی می کرد. اپرت خسرو و شیرین تا آن زمان بارها و بارها به روی صحنه آمده بود و اشعار و آهنگ های دلنشین آن ورد زبان مردم بود، مثل این شعر «من خسرو حسنم شه اگر صاحب گاه است- مرانیز ز خورشید کلاه است» که شعر آن از ناظرزاده کرمانی است.

تمرین که تمام شد و هنرپیشه ها به استراحت پرداختند مهرتاش شعر را از من گرفت و یکی و دوبار مرور کرد بعد با تار در مایه شور آهنگی را نواخت و یکی دو بار بالا و پایینش کرد و از عباس خواست که آن را زمزمه کند.

عباس که با شعر و آهنگ آشنایی نداشت سعی کرد تا دستور استاد را مطابق دلخواه او اجرا کند. نیم ساعت یا کمی بیشتر گذشت و مهرتاش رو کرد به حاضران و گفت که آهنگ پیش پرده جدید آماده شده است. در واقع به همین سادگی و در نهایت روانی اسماعیل مهرتاش بر روی شعر من آهنگ جالبی گذاشت که هنوز هم در گوشم زنگ می زند.

پیرهنم شده پاره/ وصله بر نمی داره
نه پول دارم نه پارتی/ نه کوپنی نه کارتی

شعر و آهنگ را  حاضران پسندیدند. یک سرهنگ خوش برخورد و میانسال که آنجا بود آمد جلو و با من دست داد. اسمش «عبدالرحیم اعتماد مقدم» بود می گفتند در آغاز کار جامعه باربد که زنها حق ظاهر شدن روی صحنه را نداشتند این مرد جوان و خوشرو نقش زن را ایفا می کرده است.

علاوه بر او «فضل الله بایگان» و یکی دو تن دیگر نیز اکثراً در لباس زن روی صحنه تئاتر می رفتند تا رفته رفته خانم های ارمنی و بعد خانمی به نام «رقیه چهر آزاد» جای آنها را پر کردند.

یک ماه بعد نمایش «خسرو و شیرین» به اجرا درآمد. در آن سالهای سخت که جنگ جهانی دوم به شدت ادامه داشت و بحران اقتصادی دامنگیر همه کشورها از جمله ایران شده بود اظهار این مطلب که قماش گیر نمی آید و مأموران در مورد سهمیه صاحبان کوپن تبعیض قائل می شوند در جلوی صحنه، مردم عاصی تهران را به وجد و شعف درآورد و «عباس حکمت شعار» ماه های متوالی این پیش پرده را روی صحنه خواند.

اسماعیل مهرتاش از من خواست تا به مسائل دیگر بپردازم و از انتقاد شدید هراس نداشته باشم زیرا اکثر وزیران و صاحبان مشاغل مهم مملکتی عضو جامعه باربد و در واقع مدافع آن هستند. دومین پیش پرده من به نام «شام غریبان» حکایت از قطع برق در ساعات مختلف شب می کرد» شب که می ری خونه شمع یادت نره- شام غریبونه، شمع یادت نره.

این شعر و سایر اشعار مربوط به چهارشنبه سوری و نوروز و بسیاری از قطعات دیگر را جامعه باربد به دفعات عرضه می کرد و من به این حقیقت پی بردم که آهنگهای مهرتاش واقعاً برای مردم کوچه و بازار قابل لمس است در عین حال خواص و صاحبان ذوق و هنر نیز از آن لذت می برند.

درباره تأسیس جامعه باربد و روزهای سختی که این مرکز هنری پایه گذاری می شد مهرتاش داستانهای جالبی می گفت. او بر نکته پافشاری می کرد که اگر همت و پشتکار و یا در واقع سماجت من و چند تن از دوستان هنرمندم نبود هرگز این فکر یعنی تشکیل جامعه باربد صورت عمل پیدا نیم کرد.

ما که هر یک عضو یکی از ادارات دولتی بودیم از حقوق ماهانه خودمان برای ساختن سالن و صحنه تئاتر مایه می گذاشتیم. گاه اتفاق می افتاد که برای ناهار پولی نداشتیم و ناچار می شدیم پول خردهای ته جیب را روی هم بگذاریم و به سراغ آشپز دوره گرد اول ناصر خسرو برویم.

این آشپز پشت یک دیوار خرابه دیگ باقلاپلو گوشت بره بار می گذاشت که قیمت هر بشقاب آن یک قران «یک ریال» بود و ما اکثراً یک بشقاب را دو نفری می خوردیم. همکاران صمیمی من، «میرعمادی، محسن سهیلی، سید محمدعلی کاظمی، فضل الله بایگان، سرهنگ اعتماد مقدم، محمد مشروطه و میر سیف الدین کرمانشاهی» بودند.

کرمانشاهی جوان با استعدادی بود که قصد داشت در سالهای اولی که تئاتر می رفت تا در میان مردم جا باز کند آن را به صورت مدرن و به نحوی که در اروپا معمول بود عرضه کند، متأسفانه اولین تجربه کرمانشاهی به نام «سم زندگی» با عدم استقبال تماشاگران روبه رو شد و کرمانشاهی با خوردن تریاک که همان سم زندگی بود به زندگی خودش خاتمه داد.

وقتی جامع باربد به اول لاله زار نقل مکان کرد مهرتاش کلاس تدریس موسیقی خود را گسترش داد. در کلاس او هنرمندانی چون «شجریان، عبدالوهاب شهیدی، مرضیه و برادران وفائی» تربیت شدند و به شهرت رسیدند.

معروف ترین صفحات ملوک ضرابی آهنگهای مربوطه به اپرت خسرو و شیرین است که در سالهای نوجوانی من در بازار سیاه به قیمت گزاف خرید و فروش می شد.

فراموش نمی کنم که مهرتاش چطور اوقات روزانه اش را صرف رسیدگی به تئاتر و یا آموختن درس آواز به شاگردانش می کرد، او در واقع عاشق کارش بود و همیشه می گفت جامعه باربد خانه من است.

با مردم چنان گرم و صمیمی بود که همه دوستش می داشتند و گاهی که اجرای نمایش به دلایلی به تعویق می افتاد جلوی صحنه می رفت و تماشاگران منتظر را با لطیفه ها و گفته های شیرینش سرگرم می کرد.

مهرتاش اکثراً میهمانان بلند پایه ای را برای تماشای برنامه های جامعه باربد دعوت می کرد در سال 1329 که زمزمه ملی شدن نفت بلند شده بود یک شب من و دکتر حسن فاطمی، دکتر بقائی، حسین ملی، علی زهری و سعید فاطمی در سالن جامعه باربد حضور داشتیم و همگی نواری بر یقه کت خود زده بودیم که روی آن نوشته شده بود «صنعت نفت در سراسر مملکت باید ملی شود» مردم کنجکاو مرتبا از ما سوال می کردند که صنعت نفت چیست که باید ملی شود؟ و ما توضیح می دادیم.

استاد مهرتاش که شنیده بود سالن تئاتر محل گفت و شنود سیاسی و بحث درباره مسئله نفت شده است جلوی صحنه آمد و با همان لحن شیرین همیشگی خطاب به دکتر بقائی و مکی گفت که آقایان هر وقت مباحثات سیاسی تمام شد بفرمایید تا نمایش را شروع کنیم.

در سال 1341 هنگامی که در رادیو ایران سرگرم تهیه برنامه های نوروزی بودیم و در جلسات متعدد با حضور سرپرست انتشارات و رادیو نکات اصلی آن را بررسی می کردیم بنابر پیشنهاد من قرار شد تا از استاد مهرتاش برای همکاری در برنامه های عید نوروز کمک بخواهیم.

جالب این که فقط ده روز به عید مانده بود و من اشعار موردنظر را برای چهارشنبه سوری و سایر روزهای تعطیل آماده کرده بودم اما هیچکدام از این اشعار آهنگی نداشت و آهنگسازان رادیو حاضر نبودند در آن مدت کوتاه آهنگی بسازند و عرضه کنند.

معینیان پرسید فکر می کنید استاد مهرتاش زیر بار برود؟ جواب دادم سرعت عمل او را در ساختن آهنگهای شاد و مردمی به دفعات دیده ام و یقین دارم که او تنها کسی است که از عهده این کار برمی آید.

بدیع زاده و من مأمور شدیم تا با مهرتاش تماس بگیریم. فردا صبح پنجشنبه به استاد تلفن زدیم و او ما را برای جمعه به خانه اش دعوت کرد. روز جمعه من و بدیع زاده و اکبر مشکین و شاهرخ نادری به خانه مهرتاش در الهیه شمیران رفتیم.

استاد با روبدوشامبر زیر کرسی نشسته بود و ما را هم دعوت به نشستن کرد. یک ساعت اول به صحبت و تعارف گذشت بعد من موضوع اصلی را که ساختن آهنگ برای اشعار نوروزی بود به میان کشیدم، مهرتاش خندید و گفت ناهار را که خوردیم فکری برایش می کنیم.

طبق معمول بر سفره رنگینی که آش جو و باقالی پلو و سایر مخلفات به حد وفور در آن یافت می شد دعوت شدیم. مهرتاش به یاد روزهایی که جامعه باربد را با دوستانش پایه گذاری می کرد معمولاً به میهمانانش باقالی پلو می داد و بعد از ناهار هم انواع و اقسام دسر که زیر نظر خودش تهیه می شد.

به هر حال، آن روز در ظرف چند ساعت بیش از پانزده آهنگ جالب برای اشعار فکاهی من ساخته شد که یکی از آنها ترانه «تقویم فروش» با صدای بدیع زاده است.

سه روز بعد مهرتاش با همکاری برادران وفادار «مجید و حمید وفادار» و چند تن دیگر از نوازندگان تمام این آهنگها را روی نوار ضبط کرد. خوب به یاد دارم که استودیوی رادیو ایران به مدت دو روز و یک شب در اختیار ما قرار گرفت و پس از گذشت این مدت همگی با چهره ای خسته و چشمانی خواب آلود استاد مهرتاش را بدرقه کردیم.

نوروز سال 1342، برنامه های شما و رادیو یکی از غنی ترین برنامه های نورزوی بود که پخش شد. آهنگ های مهرتاش و ساز برادران وفادار «ویولن و تار» و صدای خوش بدیع زاده که در آستانه هفتاد و پنج سالگی بود به این برنامه ها جلوه خاصی بخشیده بود. سال بعد و سالهای بعد این ترانه ها باز هم از رادیو پخش می شد در حالیکه فقط عده معدودی می دانستند که سازنده این آهنگهای زیبا اسماعیل مهرتاش است.

مهرتاش در سال 1359 درگذشت. پیش از مرگش تلویزیون ملی فیلم کوتاهی از زندگی روزانه او ساخت، استاد در کلاسش، در خانه اش، در گلخانه و باغش می گشت و سرانجام در پایان فیلم قدم در یک جاده طولانی می گذاشت و آرام آرام در خم جاده از نظر ناپدید می شد. در حالیکه نوای تارش همچنان به گوش می رسید و برگهای زرد پائیزی زیر پایش خرد می شدند.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.