استاد رفیع حالتی در فیلمی به کارگردانی شاگردش نصرت کریمی
در سال 1319 که هنرستان هنرپیشگی رسماً افتتاح شد و در کنار آن تماشاخانه تهران شروع به کار کرد من استاد رفیع حالتی را شناختم.
حالتی مجسمه سازی ماهر بود و در کنار تئاتر سوابق طولانی داشت یکی از استادان برجسته هنرستان به شمار می آمد. مردی بود کم حرف، آرام و گوشه گیر و نکته سنج و ریزبین.

صفت بارز او صراحت لهجه و راستگویی بود. هر حرفی را که گفتنش لازم بود می زد و از هیچکس ترس و واهمه ای نداشت. میانه اش با همه شاگردانش خوب بود اما کسانی را که استعداد بیشتری داشتند بیش از سایرین زیر بال و پر می گرفت و سعی می کرد تا آنها را از تمام فن و فوت ها و ریزه کاری های تئاتر آگاه کند.

بارها از او شنیده بودم که از «هنر سارنگ و محتشم» تمجید می کرد و «نصرت کریمی» را یکی از امیدهای آینده می دانست. آن روزها نصرت کریمی یکی نوجوان شانزده هفده ساله بود، آن قدر عطش آموختن داشت که استادانش را غرق حیرت می کرد.

او از استاد حالتی و «ناپلئون سروری و ولی خاکدان» کار هنرپیشگی و دکورسازی و گریموری «چهره سازی» را آموخت و با اولین همسرش «اعلم» روانه چکسلواکی شد تا هنرهایش را تکمیل کند.

نمایشنامه امیر ارسلان
رفیع حالتی استادی بود سختگیر و موشکاف. در انتخاب نمایشنامه هایی که روی صحنه می برد وسواس زیادی داشت به همین جهت همیشه با نویسندگانی که مورد قبولش بودند همکاری و همفکری می کرد تا نمایشنامه از هر جهت بی عیب و نقص باشد.

در آغاز کار که من آشنایی زیادی با روحیه حالتی نداشتم نمایشنامه ای به نام «قصر موحش» در اختیارش گذاشتم و از او خواستم نا نظرش را درباره نوشته من ابراز کند.

دو روز بعد حالتی را در راهروهای باغ سهم الدوله «محل هنرستان هنرپیشگی و تماشاخانه تهران» دید سلام کردم و حالتی با همان روش همیشگی سری تکان داد و رفت.

دنبالش دویدم و گفتم آقای حالتی نمایشنامه مرا خواندید؟ ایستاد و گفت بله، خواندم بسیار چرند بود، تو باید حالا حالاها نمایشنامه بخوانی و نمایشنامه ببینی، به این سادگی ها که فکر می کنی نیست.

این را گفت و سر کلاس رفت. خیال کردم حالتی قصد توهین داشته که با چنین لحنی با من حرف زده است اما شب که با سارنگ و محتشم به رستوران کرامت رفتیم آنها توضیح دادند که آقا رفیع خان مرد جالبی است فقط عیبش این است که اهل تعارف و تکلف نیست و خیلی رک و راست حرفش را می زند.

گفتم حالا که اینطور شد من باید نمایشنامه ای بنویسم که همین آقای حالتی آن را روی صحنه ببرد. یکی دو ماه بعد امیر ارسلان کمدی را نوشتم. امیر ارسلانی که ترسو و بزدل بود و ماجراهای زیادی را به وجود می آورد.

این بار خودم جرأت نکردم نمایشنامه را به دست استاد بدهم، سارنگ برد و به دستش سپرد. سه روز بعد تلفن خانه ما زنگ زد. سارنگ بود می گفت حالتی نمایشنامه ترا پسندیده و آن را به زودی روی صحنه خواهد برد. اما شرطش این است که نظریات او را تأمین کنی و در متن داستان تغییراتی بدهی.

شب با استاد حالتی و سارنگ نشستیم و بحث کردیم استاد گفت من می خواهم این نمایشنامه را با خرج زیاد یعنی با دکور و لباس های مخصوصی روی صحنه ببرم.

ضمناً بد نیست که لا به لای گفتار هنرپیشگان قطعات موزیکال هم بگنجانیم تا بیشتر موردتوجه قرار گیرد با «حسن رادمرد» مسئول ارکستر تماشاخانه صحبت کرده ام و قرار است او بیست قطعه موزیک برای این نمایش بسازد که اشعارش را خودت براساس داستانی که نوشته ای می سازی و برای اجرای نقش امیرارسلان هم من جمشید شیبانی را در نظر گرفته ام چون هم صدا دارد و هم از لحاظ تیپ بسیار مناسب است.

یک هفته بعد من و حسن رادمرد قرار گذاشتیم که بعدازظهرها در کنارش بنشینم و او آهنگ هایی را که ساخته با پیانو بنوازد تا من بتوانم روی آنها شعر بگذارم. ساختن بیست قطعه شعر که با مضمون و متن نمایشنامه مطابقت داشته باشد کار آسانی نبود ولی من تمام این قطعات را در عرض سه هفته ساختم و تحویل دادم.

به زودی حالتی تمرین نمایش را شروع کرد علاوه بر شیبانی، محتشم، صادق بهرامی، اکبر دست ورز و عبدالله بقایی در این نمایش نقش های مهم را ایفا می کردند.

توصیه های حالتی
نمایش در سالن تابستانی تماشاخانه تهران به روی صحنه رفت و موفقیت زیادی کسب کرد. در ماه آخر شیبانی به علت بیماری دیفتری بستری شد و من به مدت پنج شب نقش او را به عهده گرفتم.

از آن به بعد روابط من و استاد حالتی بسیار صمیمانه شد و اغلب شبها در دکه عرق فروشی می نشستیم و به اصطلاح گپ می زدیم. حالتی همیشه مرا تشویق می کرد که نمایشنامه های ترجمه شده را بخوانم و در ضمن از خواندن شاهنامه غافل نباشم.

او معتقد بود که شاهنامه فردوسی منبع عظیم داستانهای اساطیری برای افرادی که می خواهند نمایشنامه بنویسند بهترین کتاب و بزرگترین معلم است. به گفته او پیچ و خم های داستانها و گره زدنها و گره گشایی های شاعر بزرگ طوس همان ریزه کاری هایی است که یک تئاتر نویس باید یاد بگیرد و به کار ببندد.

نگارش نمایشنامه یوسف و زلیخا
در این میان نقش سارنگ نیز بسیار ماهرانه و کارساز بود. او ضمن تأیید سخنان استاد حالتی اعتقاد داشت که من در کنار آثار فکاهی که در روزنامه توفیق به چاپ می رسانم بایستی آثار جدی وحتی کلاسیک هم به وجود بیاورم که با توجه به کمی تجربه و سن و سال من بسیار بعید به نظر می رسد که بتوانم در این راه موفقیتی به دست بیاورم.

با این حال من همیشه در صدد بودم که یکی از آثار کلاسیک را به سبک و سیاق دیگری به صورت نمایشنامه دربیاورم ولی این کار چندان آسان نبود. مدتها اوقات بیکاریم را در کتابخانه ملی صرف کردم و ناگهان تصمیم گرفتم داستان «یوسف و زلیخا» را به صورت «نثر مسجع» درآورم.

نثر مسجع مانند نثر سعدی در گلستان بایستی موزون و محکم باشد که در بعضی موارد رعایت قافیه هم ضروری است. به هر حال در طول سه ماه نمایشنامه پنج پرده ای من به اتمام رسید.

اول آن را به سارنگ سپردم که بخواند و نظرش را بگوید. سارنگ که اغلب شبها تا نزدیک سحر مطالعه می کرد، سه چهار روز بعد به سراغم آمد و گفت الحق که گل کاشتی.

این نمایشنامه باید در محل جدید تماشاخانه تهران «گراند هتل» به روی صحنه برود ولی متأسفانه استاد حالتی یوسف و زلیخای دیگری را در دست تمرین دارد که نویسنده آن «جلال شادمان» است با این حال من امشب درباره این نمایشنامه با او صحبت می کنم.

فردا سارنگ با دلخوری گفت که حالتی قبول کرده است نمایشنامه ترا بخواند ولی در مورد اجرای آن نمی تواند قولی بدهد. نمایشنامه را با اکراه فراوان به سارنگ دادم و یقین داشتم که استاد حالتی فرصت ورق زدن آن را هم نخواهد داشت اما روز بعد با کمال تعجب شنیدم که حالتی همان شب نمایشنامه مرا خوانده و تصمیم دارد که «یوسف و زلیخای شادمان» را کنار بگذارد و روی «یوسف و زلیخای من» کار کند.

شنیدن این خبر برای من بسیار مسرت بخش بود اما حالتی می خواست این بار واقعاً سنگ تمام بگذارد. او احمد دهقان مدیر تماشاخانه تهران را راضی کرده بود که بودجه نسبتاً قابل توجهی را صرف این نمایش کند.

علاوه بر دکورها و لباس های جالب، سی و پنج قطعه موسیقی عربی هم در قسمت های مختلف نمایش گنجانیده شده بود که فقط دو ماه صرف ساختن اشعار آن شد.

برای ایفای نقش «یوسف» استاد حالتی «مهندس عبدالله والا» را انتخاب کرد و «فروغ سهامی» یکی از هنرپیشگان و خوانندگان آن زمان در نقش زلیخا ظاهر شد. تعداد سیاهی لشکرهای این نمایش بقدری زیاد بود که وقتی غلامان و درباریان وارد صحنه می شدند کسی نمی توانیست جالی خالی پیدا کند، کما اینکه همین مسئله یکی از شب ها حادثه جالبی آفرید.

هنرپیشه ای به نام «بامداد» از فارغ التحصیل های دوره اول هنرستان هنرپیشگی بود و اکثراً به کار «سوفلوری» یعنی بازگویی نمایش اشتغال داشت با لباس عربی وارد قصر خدیو مصر «یوسف» شد ولی چون سایرین تمام نقاط حساس صحنه را اشغال کرده بودند یک دکور را که به صورت ستون سنگی ساخته شده بود برداشت و در گوشه دیگری گذاشت و خودش به جای آن ایستاد.

این حرکت بامداد تماشاگران را به خنده انداخت و حتی خود بازیگران هم به خنده افتادند. روز بعد وقتی احمد دهقان در حضور کارگردان، حالتی از بامداد توضیح خواست او جواب داد که نقش من بسیار کوچک است و به همین جهت من نسبت به اجرای این نقش علاقه ای نشان نمی دهم.

استاد حالتی در جواب بامداد گفت که به گفته یکی از استادان فن تئاتر، اصولاً نقش کوچک وجود ندارد بلکه هنرپیشه کوچک وجود دارد و بعد اضافه کرد که در نمایش آینده خودم شخصاً کوچکترین نقش را به عهده می گیرم تا به شما ثابت کنم که با ایفای یک نقش کوچک و بی اهمیت هم می توان هنرنمایی کرد.

چند ماه بعد استاد حالتی در نمایش فاجعه رمضان نقش یکی از نیزه داران محافظ یزید را به عهده گرفت و رل خود را چنان ماهرانه بازی کرد که توجه تماشاگران برای مدتی به او جلب شد.

حالتی بعدها با محتشم و ایران قادری نمایشنامه «در سایه حرم» را به روی صحنه برد. این نمایشنامه در حقیقت یکی از شاهکارهای او بود و هر سه نفر آنطور که باید و شاید درخشیدند.

حالتی در فیلم شاگرد سابقش
و اما نصرت کریمی که سالها در چکسلواکی مانده و تحصیلات سینمایی خود را در رشته «سینمای عروسکی» به پایان رسانده بود پس از بازگشت به ایران فیلم «درشکه چی» را ساخت.

درشکه چی با استقبال مردم روبه رو شد و کریمی درصدد برآمد به کمک مهدی میقاقیه فیلم محلل را بسازد. در محلل کریمی شخصاً نقش اصلی را به عهده داشت و برای پیدا کردن یکی از شخصیت های فیلم دچار دردسر شده بود.

دوستانش پیشنهاد می کردند هنرپیشگان معروف سینما را دعوت به همکاری کند ولی کریمی معتقد بود که این نقش را باید یک هنرپیشه مسن مقتدر بازی کند. آدمی مثل استادش آقای رفیع خان حالتی. سوال این بود که آیا حالتی حاضر خواهد شد تا در فیلمی که به کارگردانی شاگرد سابقش تهیه می شود بازی کند؟

جز خود استاد حالتی هیچکس نمی توانست جواب درست بدهد. یک روز کریمی دل را به دریا زد و نزد استاد رفت. با شرم و حیا ولی در نهایت صداقت و صراحت موضوع را با استاد درمیان گذاشت.

استاد بی آنکه تفکری بکند و یا تردیدی به دلش راه بدهد فوراً جواب مثبت داد. بله بازی می کنم. از خدا می خواهم و کریمی که سر از پا نمی شناخت فیلمبرداری را شروع کرد.

خدا می داند در طول مدتی که فیلمبرداری ادامه داشت کریمی چند بار و به چه طریقی از استادش ایراد گرفته بود ولی استاد حالتی مثل یک شاگرد مطیع به حرف های او گوش می داد و دستوراتش را مو به مو اجرا می کرد.

علاوه بر فیلم محلل، حالتی در فیلم های دیگری هم شرکت کرده است که بعضی از این فیلم ها عبارتند از: عروسک پشت پرده، ستارگان می درخشند، پستچی، آهنگ دهکده، رقاصه شهر و مجموعه تلویزیونی ایران در جنگ جهانی دوم.

او به گردن بسیاری از هنرمندان دیروز و امروز حق استادی و پدری دارد. ناگفته نماند که تسلط حالتی بر زبان فرانسه سبب شده بود تا او بسیاری از آثار ارزنده نویسندگان فرانسوی را به فارسی برگرداند. استاد حالتی در سال 1360 درگذشت.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.