هوشنگ بهشتی شاگرد همیشه خندان کلاس
در آن روز سرد پاییزی شاگردان کلاس چهارم ابتدایی دبستان «معزی» کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. صدای خنده ها و جیغ و داد آنها در سرتاسر حیاط مدرسه پیچیده بود.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت پنجاه و یکم)

کلاس معلم نداشت و بچه ها با استفاده از فرصت حسابی جشن گرفته بودند. ناگهان در باز شد و آقای مدیر که به عصبانیت و تندخویی مشهور بود با یک دسته چوب انار که معمولاً در حوض آب می گذاشت تا نرم و قابل انعطاف شود قدم در اطاق گذاشت و با یک فریاد «خفه شوید» شروع به کتک زدن بچه ها کرد.

آقای مدیر عادت داشت که برای هر زهر چشم گرفتن از دیگران قبل از همه پسرش را تنبیه کند و بعد به سراغ بزرگترها می رفت. در ردیف آخر کلاس آنها که قدشان بلندتر بود می نشستند. مجید محسنی و حسن عرب و هوشنگ بهشتی.
هوشنگ شاگرد همیشه خندان کلاس بود. آرام و بی سر و صدا می آمد و می رفت و با کسی کاری نداشت اما مدیر با توجه به اندام درشت او هرگز دست رد به سینه اش نمی گذاشت و در واقع بهشتی و سایر شاگردان بلند قد کلاس همیشه به عنوان سپر بلا کف دستی می خوردند و دم نمی زدند. یک روز هوشنگ در یک زد خورد خیابانی با بچه های غریبه پیراهنش چاک چاک شد و صورتش خراش برداشت و در سرمای ماه آخر زمستان مجبور شد تمام وقت در حیاط باقی بماند. بیشتر اوقات پدرها می آمدند تا مشکلات بچه ها را با آقای مدیر در میان بگذارند ولی بهشتی حتی یکبار هم پدرش را با خودش به مدرسه نیاورد.
وقتی امتحانات ششم ابتدایی به پایان رسید و قرار شد در مدرسه خودمان جشنی بگیریم، من و مجید محسنی و حسن عرب و فرنیا شروع به تمرین نمایشنامه جوان گمراه کردیم. ضمن کار یکی از بچه ها به خون دماغ مبتلا شد و ما از هوشنگ بهشتی خواستیم که نقش او را به عهده بگیرد ولی هوشنگ زیر بار نرفت و گفت که خجالت می کشد روی صحنه ظاهر شود.
دی ماه 1316 نمایش اجرا شد و ما هر یک به دبیرستان مورد نظر رفتیم. چند سالی بود که بهشتی را ندیده بودم تا یک روز جلوی در هنرستان هنرپیشگی با هم روبه رو شدیم. با حیرت فراوان پرسیدم اینجا چه می کنی؟ گفت من شاگرد دوره دوم هنرستان هستم.
باور کردنی نبود آن جوان کمرو و خونسرد که حاضر نبود در جشن پایان سال تحصیلی دبستان نقشی به عهده بگیرد حالا آمده است تا دوره دو ساله هنرپیشگی را طی کند. به نظرم رسید که او پس از پایان دوره دو ساله مثل خیلی از شاگردان دوره اول کنار خواهد رفت ولی اینطور نبود بهشتی به روی صحنه رفت و چه سربلند و موفق از بوته آزمایش گذشت.
درخشش بهشتی روی صحنه تئاتر
او که هنرمندی مطیع و کم حرف بود از نقش های کوچک شروع کرد و به نقش های بزرگ دست یافت. در تماشاخانه تهران مدتی طولانی بهشتی جز بازیگران عمده به حساب می آمد و نقش های جدی و کمدی را به بهترین شکل اجرا می کرد. زمانی که «فضل الله بایگان» یکی از برجسته ترین کمدین های دهه بیست به علت بیماری کناره گرفت، من از بهشتی خواستم نقش اول مرد را در نمایشنامه «شوهرم را باختم» که ماه ها به روی صحنه تئاترهای تهران و شهرستانها بود به عهده بگیرد، در این نمایش دل مقابل بهشتی را «ایران قادری» ایفا می کرد. ایران قادری همانطور که قبلاً نوشتم یکی از مقتدرترین زنان روی صحنه بود. اولین تجربه ما در مورد ایفای نقش «بایگان» با موفقیت روبه رو شد. شوهرم را باختم یک شب در تماشاخانه تهران به روی صحنه رفت، من و ایران قادری و بهشتی و عفت حقیقت نقش های اصلی را به عهده داشتیم و بهشتی به راستی غوغا کرد.
هیچکس نمی توانست باور کند که این هنرپیشه جوان بتواند نقشی را که بایگان با مهارت و استادی اجرا می کرد به ثمر برساند و مورد تحسین مردم واقع شود، ولی این معجزه اتفاق افتاد. حالا فرصتی پیش آمده بود تا نمایشنامه را به شهرستانهای مهم ببریم.
ایستگاه اول مهشد بود که موفقیت شوهرم را باختم گروه ما را وادار کرد تا نمایش کمدی دیگری را در تالار شیر و خورشید مشهد به روی صحنه ببرد. در این نمایش کمدی که نامش «معشوق و چهار عاشق» بود علاوه بر بهشتی و عطاءالله زاهد، مهین و مصطفی اسکویی هم شرکت داشتند. داستان از این قرار بود که یک کلفت زیبا در یک خانه اعیانی نظر آقای خانه و پسران و نوکر و راننده را جلب کرده بود و صحن آشپزخانه دائماً آمد و شد و عشق ورزی حضرات بود. کلفت جوان در یک صحنه مجبور می شود که یکی را در «تاپوی آرد» مخفی کند و دومی را پشت اجاق جا بدهد و سومی را زیر هیزم هایی که روی هم تل انبار شده بود بفرستد. سومی که کسی جز بهشتی نبود به این دلیل که می ترسید مخفی شدن زیر هیزم ها دست و صورتش را زخمی کند برخلاف قرار قبلی خودش را با سر به داخل تاپوی آرد انداخت. تاپو که گنجایش دو نفر را نداشت پس از چند لحظه از وسط دو نیم شد و ما، من و بهشتی با سر و صورت آردی بیرون افتادیم.
خنده بی امان تماشاگران تمام شدنی نبود و هنرپیشگان نمی دانستند چه بکنند. به محض اینکه کسی می خواست حرفی بزند صدایش زیر خنده مردم محو می شد. ناچار پرده را کشیدند. مردم شروع به دست زدن کردند و ما از وضعی که پیش آمده بود پشت صحنه مات و متحیر ایستاده بودیم.
سال 1325 به دعوت «فرهمند» مدیر سینما تئاتر اصفهان به شهرستان اصفهان سفر کردیم. اعضای گروه ما در این سفر عبارت بودند از ایران قادری، عصمت صفوی و هوشنگ بهشتی.
نمایش شوهرم را باختم که قرار بود فقط سه شب روی صحنه باشد به علت استقبال تماشاگران دو هفته تمام ادامه یافت. شب آخر فرهمند جلوی صحنه رفت و پس از تشکر از افراد گروه به هر یک از آنها گلدان گلی اهدا کرد. تصادفاً در این معرفی فرهمند نام بهشتی را فراموش کرده بود و من هرچه سعی کردم که از پشت پرده این اسم را به یادش بیاورم موفق نشدم. بالاخره فرهمند ناچار شد بهشتی را به تماشاگران اینطور معرفی کند: یک هنرمند جوان و خوب و خوش اخلاق هم داریم که کارشان به راستی عالی است و من مفتخرم که این گلدان را به ایشان تقدیم کنم.
بهشتی که نامش از قلم افتاده بود پشت صحنه همچنان می خندید و وقتی نمایش تمام شد فرهمند شروع به عذرخواهی کرد باز هم خندید و قضیه را با خونسردی برگزار کرد.
بعدها به تهران برگشتیم، داستان فراموشکاری فرهمند به عنوان یک جوک دست اول بین بچه های تئاتر رد و بدل شد و ما مدتها از این ماجرا می گفتیم و می خندیدیم.
در سال 1335 بهشتی یکی از هنرپشگانی بود که برای همکاری با رادیو دعوت شد. من و او در آن سالها به کار دوبلاژ فیلم مشغول بودیم. بهشتی در داستانهای شب و نمایشنامه های زن و زندگی نقش های مهمی را ایفا کرد. وقتی در سال 1340 من به رادیو برگشتم براساس قصه رستم و سهراب فردوسی داستان شبی به نام «پهلوانان هم می گریند» نوشتم. نقش اول را بهشتی به عهده گرفت داستان، داستان پهلوانی بود که برای زیارت به مشهد می رود و در آنجا دربند عشق زنی گرفتار می شود و او را به زنی می گیرد و به هنگام مراجعت انگشتر عقیق خود را به رسم یادگار به همسرش می دهد. سالها بعد پسر جوان این مرد که در مشهد اسم و رسمی به هم زده و پهلوانی نامی شده است به قصد یافتن پدر به تهران سفر می کند و در دام دشمنان و بدخواهان پدر اسیر می شود و پدر بی آنکه بداند، همانطور که در شاهنامه آمده است به جنگ فرزندش می رود و با او کشتی می گیرد و پشتش را به خاک می رساند. پسر که از این ضربه سنگین ستون فقراتش درهم شکسته در آغوش پدر جان می دهد و بدخواهان، خوشحال و خندان رازی را فاش می کنند که بر اثر آن پهلوان نامدار عصر به گریه می افتد و برای همیشه از «گود» زورخانه کناره می گیرد.
اجرای نقش پهلوان به وسیله هوشنگ بهشتی چنان ماهرانه بود که به هنگام ضبط آخرین قسمت، بازیکنان واقعاً اشک می ریختند. ده ها بلکه صدها تلفن تشویق آمیز به رادیو رسید. بهشتی حق مطلب را آنچنان که باید و شاید ادا کرده بود.
بهشتی بعدها در سریال های تلویزیونی و فیلم های سینمایی هم ظاهر شد. اولین فیلم سینمایی او «جدال با شیطان» بود. در سال 1333 در فیلمی از من به نام «کینه» شرکت جست که در این فیلم با اکبر مشکین و عبدالله محمدی همبازی بود.
برای فیلمبرداری از یک صحنه کینه در گودهای جنوب شهر یک روز صبح زود تا هنگام غروب تلاش کردیم. وقتی کار تعطیل شد و فیلمبردار و کارکنان فنی مشغول جمع کردن وسایل بودند ناگهان بهشتی با همان لبخند همیشگی به سراغ من آمد و گفت: متأسفانه تمام صحنه هایی را که امروز گرفته ایم باید تکرار کنیم. با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت دور دوربین کمتر از معمول بوده و روی پرده سینما آدم ها خیلی سریع حرکت خواهند کرد. بی اختیار فریاد زدم این غیر ممکن است. من چطور می توانم این وسایل را یک بار دیگر فراهم کنم؟ لوطی با عنترش، مارگیر و مارهایش، بچه هایی که به عنوان سیاهی لشکر بازی می کردند و خیلی چیزهای دیگر.... اما بهشتی به من اطمینان داد که خودش تمام این مشکلات را حل خواهد کرد. فردا به گودهای جنوب شهر برگشتیم و فیلمبرداری مجدداً آغاز شد. بهشتی هر لحظه از فیلمبردار می پرسید دور دوربین درست است؟
معروف ترین سریال های تلویزیونی بهشتی «تلخ و شیرین و طلاق و امیر کبیر» است. در اسفند ماه 1368 در مجلس ترحیم «حسین قوامی» هنرمند فقید، بهشتی در لوحه یادبودی که توسط دوستم امیر صبوری به آمریکا آورده شده بود اینطور نوشته بود:
فرصتی دست داد تا بار دیگر خاطرات روزهای خوش گذشته را در مغرم مرور کنم، آن روزهایی را که در رادیو برنامه زنده ضبط می کردیم، چه فیلمبرداری ها و چه دوبلاژ و غیره. امیدورام در کنار خانواده خوش بگذرانید. دوست قدیمی تو هوشنگ بهشتی.
امروز وقتی به آن لوحه یادبود نگاه می کنم و می بینم که دوستان ایام مدرسه ام «مجید محسنی و هوشنگ بهشتی» در قید حیات نیستند و تنها نوشته ای از آنها به جا مانده است دلم به درد می آید و آخرین کلمات مجید را که سه هفته قبل از مرگش از تلفن شنیدم در مغزم تکرار می شود: مرگ دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.
ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.