مهدی سهیلی شاعری با زبان تند و قلب مهربان
از سال 1318 گاه و بیگاه اسم او را در روزنامه توفیق می دیدم. اشعارش به نام «مهندی سمنانی» چاپ می شد اما بعدها فامیلش را به «سهیلی» تغییر داد. از یک خانواده مذهبی بود و قرائت قرآن مجید را خوب می دانست. گویا او و کمال الدین مستجاب الدعوه همراه با نجفی کرمانشاهی «پدر برادران وفایی» و شخصی به نام قانونی جزو اولین قاریان قرآن در برنامه های صبح رادیو بودند. خودش تعریف می کرد که یک روز سرد زمستان یک ساعت به اجرای برنامه مانده بود با «نجفی و قانونی» شرط می بندد و می گوید هرکس بتواند از آنتن سی متری بی سیم پهلوی بالا برود پنجاه تومان دستخوش می گیرد.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت پنجاه و سوم)

قانونی همان ابتدای کار پشیمان می شود ولی نجفی با سرسختی فراوان ادامه می دهد و تا نیمه راه می رود. ناگهان به زیر پایش نگاه می کند و از ارتفاع پانزده متری فریاد می زند که بیایید و مرا نجات بدهید.
ظاهراً پایین آمدن از آنتن هم برای نجفی امکانپذیر نبوده است چون از ترس سقوط، میله های آهنی را محکم چسبیده بود. بالاخره به مهندس زاهدی رئیس فرستنده بی سیم پهلوی خبر می دهند و او ماشین آتش نشانی را خبر می کند تا با کمک نردبان بلند نجفی را پایین بیاورند.
مهدی سهیلی که بسیار شوخ طبع و بذله گو بود هر وقت در جلسات هفتگی «توفیق» شرکت می کرد با «عباس فرات» شاعر توفیق که با امضای مستعار «ابن جنی» شعر می سرود سر به سر می گذاشت. باید بگویم که «فرات و ابوالقاسم حالت» و شخصی به نام «عطار زاده» حاضر جواب ترین اعضای محفل توفیق بودند با این حال گاهی سهیلی از همه پیشی می گرفت و به اصطلاح حریفان را مات می کرد. بسیار صریح اللهجه بود و با آن همه رک گویی برای خودش دوستان و دشمنان زیادی ساخته بود. علاوه بر آیات قرآن کریم که همیشه در ذهنش بود اشعار بزرگان علم و ادب ایران را هم اکثراً از بر می خواند. صرف و نحو زبان عربی و یا در واقع علوم قدیمه اش را در جنگ متظاهرانی که ادای علم و سواد می کردند به عنوان سلاحی تیز و برنده به کار می گرفت. یک شب در جلسه ای که با حضور «معینیان» سرپرست انتشارات و رادیو تشکیل شده بود تا در مورد برنامه های نوروزی طرح ریزی شود انگشتش را به طرف یکی از افراد حاضر در جلسه که نویسنده و مترجم معروفی بود دراز کرد و به عننوان اعتراض گفت: این آقا اینجا چکار می کند؟ این آقا بی سواد است و فلان جمله را در رادیو غلط تلفظ کرده است.
سهیلی در دوستی صادق و پابرجا و در دشمنی سرسخت و کینه توز بود. با یک کلمه عصبانی می شد و طوفانی برپا می کرد اما در عوض وقتی کاسه چینی احساسش تلنگری می خورد اشک می ریخت و از خدای خودش طلب بخشش می کرد. در شعر گفتن و طنز نوشتن کسی را قبول نداشت و از مخالفین سرسخت دکتر «حمیدی شیرازی» بود. ابراهیم صهبا را که اشعار فی البداهه می ساخت به این شکل متهم می کرد که این آقا اشعارش را قبلاً می سازد و در بایگانی منزلش نگهداری می کند و بعد به هر مناسبتی اسامی را عوض می کند و به مصرف می رساند. می گفت بعضی ها عادت دارند که آش را کوفته کنند و کوفته را آش، به این نحو که آثار گذشته را در قالب تازه می ریزند و عرضه می کنند.
وقتی من به رادیو برگشتم «سهیلی و اسماعیل پورسعید» که او نیز از نویسندگان توفیق بود در برنامه های صبح جمعه «شما و رادیو» نمایشنامه می نوشتند. سهیلی علاوه بر شما و رادیو برنامه پر شنونده «مشاعره» را هم اداره می کرد و در ضمن آثارش را به کمک «عبدالرحیم جعفری» مدیر کتابخانه امیرکبیر به صورت کتاب انتشار می داد.

چاپ یک کتاب و شکایت از سهیلی
من و سهیلی هرگز روابط صمیمانه و گرم نداشتیم. بارها در جلسات هفتگی رادیو با هم بحث و منقاشه کرده بودیم، با وجود این سهیلی همیشه سخن حق را می پذیرفت و مدتی که می گذشت با من بر سر مهر می آمد و لبخندش و حرکاتش کاملاً دوستانه بود.
یکی از جالب ترین خاطرات من مربوط به سال 1337 است آن روزها من هنوز به رادیو برنگشته بودم و سهیلی و پورسعید زیر نظر «عباس فروتن» معاون سیاسی وزارت اطلاعات برنامه های صبح جمعه را اداره می کردند. من غالباً ترانه های فکاهی سهیلی را که برای شاباجی خانم «زرندی» و خان عمو «محمد علی سخی» و «میرزا عبدالغنی مشکین» می ساخت از رادیو می شنیدم. آن روزها برادران توفیق «حسن و حسین توفیق» کتابی انتشار داده بودند به نام «دختر حوا» این کتاب مجموعه ای بود از لطیفه ها و کلمات قصاری که من و نورالله خرازی «نوری» قبلاً در هفته نامه توفیق چاپ کرده بودیم. سهیلی که ظاهراً با برادران توفیق میانه خوبی نداشت کتاب دیگری در همین زمینه چاپ کرد که نامش «خواهران حوا» یا چیزی شبیه به این بود بدیهی است که مندرجات این کتاب هم علاوه بر آثار خود سهیلی نوشته های من و نوری بود. کتاب که منتشر شد برادران توفیق به دادگاه شکایت بردند که مهدی سهیلی حق نداشته است مندرجات توفیق را به صورت کتاب منتشر کند و از قضا «عبدالرحمن فرامرزی» مدیر روزنامه کیهان هم در روزنامه خودش حق را به برادران توفیق داد و بر سر این مسئله بین من و او شکراب شد.
در دادگستری به سهیلی گفته بودند که اگر نوشته ای از من و خرازی ارائه بدهد که به موجب آن ما دو نفر اجازه انتشار آثارمان را به او داده باشیم موضوع شکایت منتفی است وگرنه مجبور است خسارت برادران توفیق را بپردازد. نورالله خرازی سال ها بود که در آمریکا زندگی میکرد و سهیلی نمی توانست به آسانی به او دسترسی پیدا کند ولی من که در تهران بودم و بیشتر مطالب کتاب را نوشته بودم می توانستم برای سهیلی کارساز باشم. یک روز صبح زود مستخدم منزل مرا از خواب بیدار کرد و گفت یک آقا به نام سهیلی به ملاقات شما آمده است. فوراً با لباس خواب دم در رفتم و از او دعوت کردم که به اطاق پذیرایی بیاید. سهیلی آمد و نشست و بعد با یک لبخند مطالبش را شروع کرد، من که تا حدودی از ماجرا با خبر بودم گفتم درست است که مطالب من و خرازی در توفیق چاپ شده ولی ما هرگز و تحت هیچ شرایطی آثار خودمان را به مدیر توفیق واگذار نکرده ایم و اگر هم کرده باشیم مدیر توفیق حق انتشار آن را دارد نه دیگران. حسن و حسین توفیق پسر عمه های محمدعلی توفیق مدیر و صاحب امتیاز اصلی توفیق بودند که بعدها امتیاز روزنامه را از او خریداری کردند. همان روز من واگذار نامه ای به نام سهیلی نوشتم و در اختیار او قرار دادم کمی بعد نامه خرازی هم از آمریکا رسید و سهیلی از اتهام وارده مبرا شناخته شد. بعدها شنیدم که سهیلی نزد دوستانم از من تعریف ها کرده و گفته است که باورم نمی شد فلانی اینکار را بکند.
پس از آن جریان دیگر سهیلی را ندیدم تا اینکه در سال 40 من و او و اسماعیل پورسعید و اسدالله شهریاری در رادیو با هم روبه رو شدیم. شش ماهه دوم سال که گذشت و برنامه های نوروزی ما با استقبال فراوان روبه رو شد به دستور معینیان اداره آمار و بررسی ها در تهران و شهرستانها آماری تهیه کرد که طی آن حدود هشتاد درصد از شنوندگان شما و رادیو را برنامه دلخواهشان معرفی کرده بودند.
این موضوع سبب شد تا سهیلی در یکی از جلسات به کمی دستمزد نویسندگان شما و رادیو که تعدادشان محدود بود اعتراض کند. معینیان بنابر عادت همیشگی خود در برابر این اعتراض و تقاضای دستمزد بیشتر ایستادگی کرد. ساع یازده شب پس از پایان جلسه من و سهیلی و پورسیعد تصمیم خودمان را گرفتیم و فردا صبح به فروتن اطلاع دادیم که با دستمزد کم حاضر به نوشتن برنامه های شما و رادیو نیستیم. سهیلی به خصوص نام نویسندگان دیگر را برد و گفت ما سه نفر در مقام طنز نویس نمی توانیم از این افراد گمنام و یا تازه کار عقب تر باشیم. فروتن وعده داد که با معینیان صحبت کند ولی معینیان به او گفته بود که دستمزدها بر طبق آیین نامه پرداخت می شود و آیین نامه ها هم قابل تغییر نیستند.
همان جا به فروتن گفتیم که از هفته آینده با شما و رادیو همکاری نخواهیم کرد. فروتن ابتدا باور نکرد ولی صبح یکشنبه که دید ما سه نفر مطلبی نفرستاده ایم نگران شد و با هر یک از ما جداگانه صحبت کرد. او می دانست که مبتکر اعتصاب مهدی سهیلی است و از من و پورسعید می خواست که در اینباره بیشتر فکر کنیم اما من و پورسعید و سهیلی قول شرف داده بودیم که به تنهایی بر سر کارمان برنگردیم و فقط با اضافه شدن دستمزد به نوشتن برنامه شما و رادیو بپردازیم.
دو روز بعد نامه ای به دست ما سه نفر رسید مبنی بر اینکه عدم همکاری ما با رادیو به منزله استعفا تلقی شده است و دیگر در آن اداره سمتی نداریم. با کنار رفتن ما، چند نفر دیگر از همکاران که گاه و بیگاه برای برنامه های صبح جمعه قلم مزدند سعی کردند جای خالی ما را پر کنند ولی نوشته های آنها با اعتراض دسته جمعی هنرپیشگان رو به رو شد با پا در میانی فروتن و «صادق بهرامی» که کارگردانی نمایش ها را به عهده داشت هنرپیشگان مطالبی را که دیگران نوشته بودند ضبط کردند اما هنگام بررسی، ضعیف بودن محتوا که ضعف اجرای نقش ها را سبب شده بود مانع از پخش نوار شد و چون معینیان اصولاً با پخش برنامه های تکراری مخالف بود ساعت یازده شب چهارشنبه تلفن خانه من و سهیلی و پورسعید به صدا درآمد و فروتن مژده داد که معینیان با اضافه شدن دستمزد ما موافقت کرده است. ما با موفقیت به رادیو برگشتیم و باید اقرار کنم که سرسختی سهیلی موجب اصلی این پیروزی بود.
یک سال بعد سهیلی از برنامه شما و رادیو کناره گرفت و برنام مشاعره را که برنامه دلخواهش بود ادامه داد. در همین برنامه مشاعره یک روز من، ابوالقاسم حالت، ابوالحسن وزیری و ابراهیم صهبا شرکت کردیم. مجری اصلی برنامه سهیلی و گوینده «فخری نیک زاد» بود قرار بر این شده بود که براساس یک موضوع واحد و با توجه به قافیه «نمک و کلک و کتک» و نظایر آن ما چهار نفر یک رباعی بسازیم. فرصتی که در اختیارمان گذاشته بودند فقط پنج دقیقه «در حد پخش یک ترانه» بود. همه خیال می کردند که صهبا سریع تر از دیگران رباعی را خواهد ساخت اما اینطور نشد. اولین کسی که شعر را ساخت و تحویل داد حالت بود دومین نفر من بودم و سومی وزیری بود و آخرن نفر صهبا.
در این جا سهیلی برای آنکه خاطر صهبا رنجیده نشود مثالی آورد. مثالی از «چارلی چاپلین» نابغ بزرگ عالم سینماکه گویا وزیری در «نیس» به محلی می ورد که چارلی چاپلین شدن را برای افراد به مقایسه گذاشته بودند چارلی هوس می کند که به طور ناشناس در این مسابقه شرکت کند. شرکت می کند و بین سی نفر شرکت کننده آخر می شود.
مهدی سهیلی پس از انتصاب «نواب صفا» به مدیریت کل رادیو تلویزیون اصفهان مسئولیت برنامه «کاروانی از شعر و موسیقی» را هم به عهده می گیرد. یک هفته قبل از عزیمت به امریکا به دفترش واقع در باغ صبا رفتم. گفت چندین سفر به اروپا رفته ام و بسیار مایلم که آمریکا را هم ببینم بعد یک جلد کتاب «گنجینه سهیلی» به من داد و صفحه اول آن را به رسم یادگار امضا کرد.
در گنجینه سهیلی از تمام شاعران معاصر شعر به چاپ رسیده ولی از من در این مجموعه چیزی به چشم نمی خورد. گویا «عبدالله الفت» شاعر معروف به همین مناسبت سر صحبت را باز کرده و علت را جویا شده بود. پاسخ سهیلی این بود که من جز چند ترانه، شعری از خطیبی ندیده ام و در واقع راست می گفت. در طول نیم قرن فقط یک شعر از من در روزنامه «هفته» به مدیریت «اسفندیار بزرگمهر» چاپ شد به این مضمون:
زندگاین چیست راه پر فراز و پر نشیبی
ما در این ره، رهرو امیدوار بی نصیبی
دولت بی اعتباری، لذت ناپایداری
داستان ناتمامی، قصه مردم فریبی
چهار سال پیش در هتل شرایتون نیوجرسی خبر مرگ سهیلی را شنیدم و به راستی منقلب شدم. او با همه زیر و بم هایی که در کارش بود هر روز پخته تر و مجرب تر می شد. اشعارش و کلامش لحنی شیرین و دلچسب داشت. به مسائل عمیق تر فکر می کرد، با دوستان از سر صدق و صفا می نشست و می گفت و می شنید و به روایت عباس فروتن روزهای آخر عمر سعی داشت تا برای تقی روحانی موجبات یک زندگی راحت را فراهم بیاورد. شاید مقرر شده بود که در آن شرایط تصویر خوبی از خودش به یادگار بگذارد.
آخرین لحظات را در حمام سونا طی کرد. پس از یک سری عمل ورزشی که برای کم شدن وزن به او توصیه شده بود به بوفه آمد و چای خواست. چای را که جلویش گذاشتند رنگ و رویش برافروخته شد و نفس نفس می زد. رفتند دکتر را خبر کنند ولی دیر شده بود قلبش بسیار ضعیف می زد و سرش به روی میز خم شده بود.
وقتی به سهیلی و مرگ زودرسی او فکر می کنم می گویم برای کسانی که نیم قرن می کوشند تا تجربه کسب کنند حداقل صد سال زندگی لازم است تا آن تجربیات را در اختیار جامعه بگذارند. من این شعر او را که همیشه در پایان برنامه مشاعره می خواند در پایان برنامه های شب شعر خودم در نیویورک تکرار می کردم، انگار وصف الحال خوداوست.
پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
ای وای که قصه دل ناتمام ماند...

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.