گوگوش دختر سه ساله صابر آتشین روی صحنه قصر شیرین

قبل از دهه بیست که تئاتر در ایران بالا گرفت، مردم معمولاً به سرگرمی های دیگر می پرداختند. سرگرمی هایی مثل سینما که هنوز به زبان اصلی نشان داده می شد و بعد کافه رستوران ها که علاوه بر موزیک و رقص، عملیات آکروباسی و شعبده بازی داشتند.
تا آنجا که من به یاد دارم یکی از اولین استادان آکروباسی در ایران «میرمهدی ورزنده» بود و پس از او «مبراحمدی صفوی» روی کار آمد که ضمناً در مدارس تهران ورزش درس می داد. ورزنده و صفوی در طول ده سال توانستند شاگردان خوبی تربیت کنند به طوری که تیم آکروباسی تهران توانست توجه مشتریان خارجی را هم به خود جلب کند. اعضای این تیم شب ها در بهترین کاباره های آن زمان «کاباره پارس و کاباره پالاس» برنامه داشتند.

خاطراتی از هنرمندان قسمت (پنجاه و نهم)

کمی بعد یک گروه تازه نفس از آذربایجان شوروی «باکو» به تهران آمدند که یکی از اعضای سرشناس آن مرد جوانی به نام «صابر آتشین» بود. صابر که کار آکروبات را با دوستانش از باغ ملی «محل فعلی وزارت خارجه ایران» آغاز کرد در مدتی کوتاه به کافه رستوان های معروف دعوت شد و کم کم نامش بر سر زبان ها افتاد.
یادم می آید در کافه رستوان قصر شیرین که یک تابستان در جاده قدیم شمیران مقابل لشکر 2 زرهی افتتاح یافت و «مهوش» خواننده مردمی در آن برنامه اجرا می کرد صابر و همکارانش هم کار می کردند. متأسفانه این کافه رستوران پس از مهوش نتوانست به کار خودش ادامه بدهد و بسته شد.

شب ها پیش از آنکه برنامه های رقص و آواز و یا آکروبات شروع شود، گاهی «گوگوش» دختر دو ساله صابر با پیراهن کوتاه و دمن چین دار روی صحنه می رفت و با مهارت کامل می رقصید. به طوری که پس از خاتمه رقص مردم دست بردار نبودند و مکرر دست می زدند تا گوگوش را به صحنه برگردانند. خود صابر آتشین هم که مرد با استعدادی بود در نقش «مسخره سیرک و یا مست» تماشاچی ها را به وجد و شادی می آورد و بعد برنامه های اصلی شروع می شد. وقتی تلویزیون ثابت «کانال 3» افتتاح یافت و مردم با این پدیده تازه آشنا شدند یک شب دختر نوجوان که همان گوگوش بود در این فرستنده برنامه ای اجرا کرد که به علت معمولی بودن، آهنگ و اشعارش چنگی به دل نمی زد ولی حرکات این دختر که کاملاً دقیق و حساب شده به نظر می رسید تماشاگران تلویزیون را به تفکر واداشت.
از آن پس کم و بیش در کنسرت ها و برنامه هایی که صابر ترتیب می داد گوگوش شرکت می کرد و می رفت تا یک ستاره متولد شود. با این حال هنوز راه دور و درازی در پیش بود، این دختر جوان و با استعداد بارها در تلویزیون خوانده بود اما به رادیو راهی نداشت. شاید پیش از این نوشته باشم که اعضای شورای عالی موسیقی به ریاست «مشیر همایون شهردار» بسیار سختگیر و دیر پسند بودند. به همین لحاظ خوانندگانی نظیر «داریوش» هرگز نتوانستند در برنامه های رادیویی شرکت کنند. از گروه داریوش تنها «افشین مقدم» بود که توانست موافقت اعضای شواری موسیقی را جلب کند و ترانه هایش را در رادیو بخواند.

به هر حال در سال 1342 هنگامی که مسئله اصلاحات ارضی و انتخابات آزاد- زنان و آزاد-مردان پیش آمد و برای توجیه «انقلاب سفید» برنامه ها ساخته و پرداخته شد، وزیر اطلاعات گروهی از خوانندگان را که تقربیاً اسم و رسمی داشتند برای اجرای یک برنامه مخصوص به رادیو دعوت کرد. این خوانندگان «آفت، سوسن، پونه» و بالاخره گوگوش بودند که برنامه گوگوش بیش از همه گل کرد و به خصوص ترانه «سکینه دایی قزی» او بر سر زبان ها افتاد. آن روز گوگوش چهارده- پانزده ساله بود، ظاهری آرام داشت و با قدی متوسط و اندامی لاغر و استخوانی و چهره ای پریده رنگ. به قول معروف هنوز دوران نوجوانی را طی می کرد و می خواست از پل کودکی بگذرد و به صحنه جوانی برسد.

«عزت الله مقبلی» وقتی برای اولین بار او را از نزدیک دید پرسید بچه جان چند سال داری؟ و گوگوش سرخ شد و جواب نداد. چند ماه بعد که مقبلی و مشکین و تابش و گوگوش در جشن سالگرد کارخانه «ارج» شرکت کرده بودند گوگوش به مقبلی گفته بود آقای مقبلی من پانزده ساله ام، اگر آن روز جواب شما را ندادم دلیلش این بود که مطمئن نبودم.
حالا دیگر کم کم گوگوش با نام و ترانه هایش بزرگ می شد. در این راه تبلیغات مکرر مجلاتی نظیر «جوانان و زن روز» و چند نشریه دیگر اثر فراوانی داشت.

وقتی داستان زندگی گوگوش و جدایی پدر و مادرش در مطبوعات به چاپ رسید، یک نوع همبستگی خاص بین خوانندگان این ماجرا و گوگوشی که از دوران کودکی طعم دوری از مادر را چشیده بود به وجود آمد. گوگوش، این دختر با وقار که با حرکات زیبایش صحنه تلویزیون را به قول «عطاء بهمنش» مفسر ورزشی مال خود می کرد با آن چهره معصوم به زودی توانست نقل محافل تهرانی های هنردوست و هنر پرور شود. نه در تهران که شبکه های رادیو تلویزیون هم کمی بعد به این اشتهار و معروفیت کمک کردند تا آنجا که یک ترانه از گوگوش می توانست صفحه فروشی ها را به نان و آب کافی برساند و یک تصویر روی جلد او، تیراژ مجله ای را بالا ببرد. هر عکسی که از گوگوش چاپ می شد سرمشق دختر خانم های جوان قرار می گرفت. مدل موی «گوگوشی» را هنوز همه به یاد دارند. تقریباً اکثر خانم های مدیست آن زمان موهای سرشان را مثل گوگوش کوتاه کرده بودند و تهران در تب «گوگوش» می سوخت.

کاباره ای که گوگوش شب ها در آن برنامه اجرا می کرد هر شب پر بود و جای سوزن انداختن نداشت، می گفتند گوگوش دستمزد کلانی می گیرد ولی بیشترش را به پدرش صابر می دهد، صابر آتشین این اواخر کاری نداشت و در واقع از صحنه کناره گیری کرده بود. با ازدواج گوگوش مردم سراسر ایران شاد شدند و برایش زندگی آرام آرزو کردند، متأسفانه آرزوهای خوب مردم برآورده نشد. گوگوش با مشکلات داخلی روبه رو بود و یک بدهی بزرگ یک بار دیگر نامش را بر سر زبان ها انداخت. یک نزول خوار معروف چکی به مبلغ یک میلیون تومان از گوگوش گرفته بود که گویا واقعیت نداشت و گوگوش تلاش زیادی کرد تا توانست حقانیت خودش را در دادگاه ثابت کند و حکمی بر علیه شاکی بگیرد.

در واقع تا آنجا که من به یاد دارم اکثر هنرمندان ما اسیر دست چند نفر نزول خوار بیرحم بودند که یکی از آنها همیشه کیف به دست در صندوق رادیو نشسته بود تا مشتریانش را غافلگیر کند. وقتی گوگوش از آن آزمایش پر دردسر با پیروزی بیرون آمد این بار همکاری او با «حسن شماعی زاده و واروژان» چنان ثمربخش بود که آهنگ ها و اشعارش را تا به امروز تداوم بخشید. در عالم غربت خوانندگان زیادی هستند که بر سر خواندن این ترانه ها با یکدیگر مسابقه می گذارند.
در سال 1348 پیش از آنکه برنامه «هنر برای مردم» پا بگیرد بنا بر پیشنهاد من قرار شد هر ماه یکی از خوانندگان معروف را به یکی از کارگاه ها و یا کارخانجات ببریم تا در حضور کارگران و کارمندان برنامه زنده اجرا کنند و ما نوار این برنامه را در برنامه صبح جمعه «شما و رادیو» به گوش مردم ایران برسانیم.

با این پیشنهاد موافقت شد و یک روز عصر پس از تعطیل شدن کارخانه «جیپ آریا» من و شاهرخ نادری «مسئول تهیه برنامه» و اعضای ارکستر به محل کارخانه واقع در جاده کرج رفتیم. کارگران کارخانه که تازه دست از کار کشیده و خودشان را برای شنیدن آوازهای گوگوش آماده کرده بودند دور او جمع شدند و ابراز احساسات کردند. اعضای ارکستر در سالن اجتماعات کارخانه بساط خودشان را پهن کردند و «مستجاب الدعوه» که هنوز گویندگی شما و رادیو رابه عهده داشت آغاز سخن کرد و مقصود ما را از آمدن به آن نقطه شرح داد. بعد نوبت هنرنمایی گوگوش رسید و او در میان کارگران چنان ایفای نقش کرد که برنامه سه ساعته ما شش ساعت به طول انجامید. کارگران حاضر نبودند دل از خواننده معروفشان بکنند و ما ناچار برنامه های دیگر را کوتاه کردیم و در مراجعت به شهر چندین حلقه نوار و یک دنیا خاطره همراه داشتیم. خاطره یک روز خوب که مردم هنرمند دلخواهشان را در میان گرفته بودند و او با تمام وجودش می خواند و جوک می گفت در واقع برنامه را اداره می کرد.

گوگوش پیش از انقلاب در نیویورک بود و در کاباره درویش اولین کاباره ایرانی نیویورک بود که «فرامرز پارسی» هم مدتی در آنجا آواز می خواند. ظاهراً گوگوش قصد داشت در آمریکا بماند ولی یک حادثه، یک حادثه خیلی کوچک سبب شد که به ایران برگردد و دیگر هرگز به فکر بازگشت به آمریکا نیفتد. ماجرا از این قرار بود که در یکی از شب ها گوگوش روی صحنه هنرنمایی می کرد، مرد جوانی که مست بود برایش ابراز احساسات می کند و شاخه گلی را که از گلدان روی میز برداشته بود به طرفش می برد، ولی وقتی گوگوش می خواهد شاخه گل را بگیرد به عنوان شوخی دستش را کنار می کشد مردم به این صحنه می خندند. گوگوش از این حرکت مردم سخت می رنجد و از وسط صحنه به طرف پله ها می روزد و به اصطلاح قهر می کند. کسی باور نمی کرد قهر و رنجش گوگوش کار را به جایی بکشاند که او فکر ماندن در آمریکا را برای همیشه از سرش دور کند و در ایران، در کنار سایر هنرمندان بماند. بی اغراق عطش و اشتیاق دیدار گوگوش در ایرانیان خارج از کشور به قدری زیاد است که به گمان من با ورود او به « لس آنجلس» علاقه مندان کف خیابان ها را با شاخه های گل سرخ فرش خواهند کرد. به راستی هم که او استحقاقش را دارد.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.