مهین دیهیم، اولین زنی که حاضر شد صورتش را سیاه کند و روی صحنه برود

با افتتاح تئاتر فرهنگ در خیابان لاله زار و به روی صحنه آمدن چند نمایشنامه متفاوت، مردم با چهر ها و اسامی جدیدی آشنا شدند که یکی از آنها «مهین دیهیم» بود.
مهین دیهیم که با نام اصلی خودش «مهین رجایی» در نمایش «تاجر ونیزی» شرکت کرد ثابت کرده بود که یکی از مستعدترین هنرپیشگان است و آینده درخشانی در انتظار اوست.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت شصت و یکم)

در تاجر ونیزی، بزرگان تئاتر آن روز مثل « نوشین، خیرخواه، لرتا» و چند تن دیگر نقش های عمده را بازی می کردند و مسلماً به روی صحنه رفتن با این افراد کار ساده ای نبود. اما مهین به قدری متکی به نفس بود و به کار بازیگری عشق می ورزید که دل به دریا زد و خوشبختانه در تاجر ونیزی درخشید. او پیرو مکتب نوشین بود و چندی بعد به گروه خیرخواه پیوست. این گروه که توران مهرزاد، نصرت کریمی، اکبر مشکین، صادق شباویز و چند هنرمند دیگر عضو آن بودند، هر چند ماه یکبار به یکی از شهرهای ایران سفر می کرد و نمایشنامه هایی را به روی صحنه می برد.

در سفر کرمانشاه یک شب اتفاق جالبی رخ داد، یکی مرد جوان به مهین چیزی گفت و فریدون دیهیم در مقام دفاع با مرد گلاویز شد. تلاش خیرخواه و صاحب مغازه برای پایان دادن به این جنجال به جایی نرسید و اکبر مشکین هم که از کوره در رفته بود خودش را وارد ماجرا کرد. سرانجام پاسبان آمد و آن مرد را همراه دیهیم و مشکین به کلانتری برد. خیرخواه که همراه آنها به کلانتری رفته بود قضایا را شرح داد و افسر کشیک شروع به بازجویی کرد. اول از فریدون سوالاتی کرد و بعد نوبت مشکین رسید. مشکین طبق معمول گفت که اسمم اکبر و نام خانوادگی ام مشکین است و بعد نام پدرش را برد. این بار نوبت آن مرد جوان بود، افسر نام و نام فامیلش را سوال کرد او گفت که نامم اکبر، نام فامیلم مشکین است.

حتی نام پدر او هم با مشکین یکی بود، ناگهان سکوت برقرار شد و پس از چند لحظه همه حاضران شروع به خندیدن کردند. افسر کلانتری ابتدا خیال می کرد که جوانک شوخی می کند ولی او شناسنامه اش را ارائه داد و معلوم شد فقط شماره شناسنامه «مشکین ها» با همدیگر تفاوت دارد.

این مسئله باعث شد که طرفین در کلانتری با هم آشتی کنند و روی هم را ببوسند. شب که همه به هتل برگشتند، خیرخواه به فریدون دیهیم گفت که ممکن است بگویی چرا در مغازه بستنی فروشی با آن مرد گلاویز شدی؟ فریدون جواب داد راستش من از این دختر خوشم می آید، خیرخواه گفت اگر او هم از تو خوشش می آید چرا با هم ازدواج نمی کنید؟ فریدون گفت من از خدا می خواهم.
روز بعد خیرخواه، مهین و فریدون را به محضر برد و در آنجا با حضور هنرمندان گروه، صیغه عقد جاری شد و هنگامی که این دو نفر به تهران برگشتند همه آنها را به نام زن و شوهر می شناختند. فریدون دیهیم همسر مهین، علاوه بر بازیگری «گریمور» خوبی هم بود و در اکثر نمایشنامه ها آرایش چهر هنرپیشگان را به عهده داشت.
سال 1327 وقتی حزب توده ایران از طر دولت منحل شد، تئاتر فرهنگ جای خودش را به تئاتر پارس داد که مدیریت آن به عهده «علی جعفری» بود.

در تئاتر پارس تفکری کمدین معروف آن زمان توانسته بود نظر تمام دسته جات و گروه ها را جلب کند، او که چهره ای بانمک و اندامی چاق داشت هر وقت برای اولین بار روی صحنه ظاهر می شد با کف زدن ها و تشویق تماشاگران روبه رو می شد.
اولین نمایشنامه ای که من برای تفکری نوشتم «اولتیماتوم» بود که مدت چند ماه نمایش آن ادامه داشت، بعد نوبت به «مسافرت به کره مریخ، قسمت و حاکم یکروزه» رسید. در مسافرت به کره مریخ تفکری و همراهش «کاظم تهرانچی» سوار بر یک موشک به فضا سفر می کنند و در آنجا گرفتاریهایی برایشان پیش می آید، از جمله این که فرمانروای مریخ که یک زن سیاه پوست است فرمان می دهد تا افرادی را که به آنجا آمده اند هر کدام با ده زن از اهالی مریخ ازدواج کرده وگرنه به قتل خواهند رسید.

برای اجرای نقش فرمانروای سیاه پوست، هیچکدام از خانم های هنرمند حاضر نشدند صورتشان را سیاه کنند. اما مهین دیهیم با آنکه حامله بود و روزهای بارداری را می گذرانید تن به اینکار داد و نقش خود را به نحو احسن ایفا کرد.
نمایش «مسافرت به کره مریخ» تا روز زایمان مهین ادامه یافت و سرانجام موقتاً تعطیل شد و بارها روی صحنه تئاتر پارس آمد.
مهین دیهیم در نمایشنامه های زایدی شرکت کرد که مهمترین آنها عبارتند از زورق بی صاحب، ریچارد دارلینگتن، پرنده آبی، آنا کریستی، لبخند مرموز، ابوعلی سینا و گربه روی شیروانی داغ.
مهین دیهیم از سال 1332 بازی در فیلم را با «بی پناه» شروع کرد و بعد در سال 1335 به رادیو رفت. در رادیو به خاطر شرکت در برنامه های صبح جمعه «شما و رادیو» که یک برنامه تفریحی بود، مهین دیهیم که همیشه با نقش های جدی روی صحنه ظاهر شده بود به کمدی روی آورد و در این راه چنان موفق بود که نقش های گوناگون او، به خصوص نقش «خانم کمپرسی» نقل محافل و مجالس شده بود. مردم هنوز هم از قطعات تفریحی که دیهیم در کنار قنبری، تابش، مقبلی و مشکین و زرندی اجرا کرده است حرف می زنند و جالب است بدانید که مهین چند سال قبل همراه با «محتشم، علی محزون، روح الله خالقی و ژاله» به شوروی سفر کرد و در بازدید از خانه سالمندان هنرمند برای زنان و مردانی که در آنجا زندگی می کردند شعری دکلمه کرد که فوق العاده مورد توجه واقع شد، در مراجعت از شوروی، وقتی به دیدار مهین رفتم گفت عجیب است، تنها جایی که من یک نوع همبتسگی بین مردم و ساکنان آن احساس کردم همان خانه سالمندان بود و بعد اضافه کرد که خانه سالمندان هنرمند از یک قصر باشکوه تر است و آنها به راحتی در آن محل زندگی می کنند.

مهین پس از شوروری به خانه خدا رفت و به اصطلاح «حاجیه خانم» شد او با آنکه دوران کهولت را می گذراند معهذا سالم و سرحال است و هنوز در رادیو ایران برنامه اجرا می کند با همان قدرت و با همان ذوق و شوق سابق.

وقتی مهین به دعوت «گرجی عبادیا» به سینما رفت و در فیلم بی پناه با او همبازی شد، برای فیلمبرداری از صحنه های این فیلم زجرها کشید اما هرگز لب به شکایت باز نکرد. گرجی که استودیو اطلس فیلم را در تهران اداره می کرد یک روز به من گفت که قرار بود با خشم و عصبانیت موهای مهین را با چنگال خودم بگیرم و او را کشان کشان از خانه به محوطه خارج ببرم، برای آنکه در این کشمکش به مهین صدمه ای نرسد فکرها کردیم و از جانب همکاران توصیه ها شد، مثلاً گفتند در آن صحنه به جای مهین یک مرد شرکت کند با موهای مصنوعی و دوربین طوری قرار بگیرد که تماشاچی مهین را از پشت سر ببیند. همین کار را کردیم ولی صحنه مورد پسند مهین واقع نشد و با اصرار و حتی التماس از من خواست که خودش این نقش را بازی کند. با اکراه قبول کردم اما وقتی دوربین به کار افتاد و من موهای مهین را در چنگ گرفتم و او را حرکت دادم در نیمه راه فیلمبردار دوربین را متوقف کرد و گفت که از نظر نور با اشکالاتی رو به رو است. پس از چند دقیقه اشکال برطرف شد و ما مجدداً همان صحنه را تکرار کردیم، این بار هم فیلمبردار از کار خودش راضی نبود و خلاصه اینکه پنج بار صحنه تکرار شد.
آخرین بار خودم گفتم که اگر باز هم موفق نشویم این صحنه را حذف می کنم ولی مهین که متوجه ناراحتی من شده بود با لبخند گفت به هیچ وجه از این بابت نگرانی ندارد چون به کارش عشق می ورزد.
فیلم های مهم مهین عبارت بودند از گرداب، فرزند گمراه، پایان رنج ها، دزد بندر، بوسه مادر، روزنه امید، افسانه شمال، دست تقدیر، فرار، دختر ساری و مرد و نامرد.

مهین دیهیم که از شوهرش فریدون صاحب یک پسر شده بود متأسفانه چند سال بعد، از او جدا شد اما نام «دیهیم» را همچنان حفظ کرد.
خاطره جالبی که از مهین دیهیم دارم مربوط به یکی از برنامه های شما و رادیو است. در یک قطعه کوتاه کمدی، دیهیم نقش همسر آقای بیحال را بر عهده داشت که می خواست پس از یک سال زیر او را جاروب کند ولی بیحال رضایت نمی داد و می گفت چرا آنقدر زود به زود؟
معمولاً نمایشنامه های شما و رادیو قبلاً برای هنرپیشگان فرستاده می شد و بعد، روز سه شنبه از ساعت 9 صبح این نمایشنامه ها را با حضور کارگردان «بهرامی و این اواخر قنبری» تمرین می کردند، با این حال هنگام اجرای برنامه در حضور تماشاگران مهین دیهیم از حرف زدن و از حرکات کمیک قنبری آنچنان به خنده افتاد که ناچار ضبط را برای نیم ساعت تعطیل کردیم، من تا آن روز ندیده بودم که مهین در نمایشنامه ای اختیار از دست بدهد و بخندد. در واقع هنرمندان طراز اول ما گاه روی همکاران خودشان هم اثر می گذارند و نه تنها تماشاگران که خود هنرمندان هم از بازی یکدیگر لذت فراوان می برند.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.