کریم پورشیرازی با لباس روحانیون در زندان
سال 1326 هنگامی که «محمد مسعود» مدیر روزنامه «مرد امروز» ترور شد و همکاران مطبوعاتی او به خصوص «جهانگیر تفضلی» مدیر روزنامه ایران ما و «کریم پورشیرازی» برای تجلیل از او و برگزاری مجالس یادبود کوشش زیادی به عمل آوردند. کریم پور در آن زمان دانشجو بود اما در روزنامه ها قلم می زد و مقالات تند و آتشین می نوشت و به گفته خودش پیرو مکتب «مسعود» بود.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت شصت و دوم)

وقتی «دکتر مصدق» به نخست وزیری منصوب شد کریم پور امتیاز روزنامه «شورش» را گرفت و دست به انتشار آن زد. شورش یک روزنامه افراطی بود که به هیچ دسته و حزب و جمعیتی بستگی نداشت اما به خاطر حملات سخت و کوبنده ای که به افراد و به خصوص رجال و سیاستمداران وقت می کرد تیراژ چشمگیری داشت. در جریان ملی شدن صنعت نفت، کریم پور بارها و بارها به دست مخالفان مجروح و مصدوم شد اما هرگز عقب نشینی نکرد و بر سر عقیده اش که همگامی و همراهی با جبهه ملی بود ایستاد.

او با استفاده از هر فرصتی بالای یک بلندی می ایستاد و سخنرانی می کرد. کلمات تند و حملات بی امان او به مقامات بالا برایش دشمنان زیادی فراهم آورده بود و به همین جهت از دولت وقت تقاضا کرده بود تا یک اسلحه کمری در اختیارش بگذارند.
از جانب اداره آگاهی، یک مأمور مخفی و یک اسلحه برای کریم پور فرستاند که این مأمور شبانه روز با او بود. روز 28 مرداد پیش از آنکه اوضاع و احوال تغییر کند کریم پور در خیابان شاه آباد علیه شاه و خاندان سلطنتی نطقی ایراد کرد و همان روز بعداز ظهر، هنگامی که ارتش مداخله کرد و طرفداران مصدق قلع و قمع شدند دفتر روزنامه شورش در خیابان اکباتان به آتش کشیده شد. کریم پور فرار کرد و تا مدتها کسی از او خبری نداشت.

در شهریور ماه 1332 من و گروهی از همسفرانم از اتحاد شوروی برگشتیم و در بندر پهلوی به موجب حکمی که از تهران آمده بود توقیف شدیم.
جرم من انتشار روزنامه «حاجی بابا» و اهانت به مقام سلطنت بود. در تهران ما را تحویل زندان موقت شهربانی دادند که مدت 15 روز در یک زندان انفرادی تنگ و تاریک سر کردم. پس از آن به زندان فرمانداری نظامی که در ساختمان شهربانی واقع شده بود منتقل شدم.
هنوز چند روز از اقامت من در زندان فرمانداری نگذشته بود که مردی را با لباس روحانیون به زندان آوردند و در اطاقی که جنب اطاق ما بود جا دادند. یک افسر جوان که مأمور کشیک زندان بود به من گفت که زندانی جدید کریم پور شیرازی مدیر روزنامه شورش است که در مخفیگاه با لباس روحانیت زندگی می کرده است.
به هر صورتی که بود خودم را به پشت در اطاق کریم پور رساندم و حالش را جویا شدم با ناله ای ضعیف گفت تب شدید دارم. فوراً یک قوطی کمپوت سیب برایش فرستادیم و او از همان پشت در جریان دستگیر شدن را اینطور شرح داد
روزهای اولی که اوضاع تغییر کرده بود من به قم رفته بودم و در مقبره یکی از دوستان «حاجی مباشر» زندگی می کردم این لباس ها را هم در قم پوشیدم چون با این وضعیت کسی نسبت به من سوء ظن پیدا نمی کرد.

دو هفته ای که گذشت به میزبانم «حاجی مباشر» پیغام دادم که تنها زندگی کردن در این مقبره ساکت و آرام برای من خیلی مشکل است. حاجی با یک اتومبیل سواری شبانه مرا به تهران آورد و یک راست به خانه اش که در خیابان مقصودبیک بود رفتیم. در این خانه بزرگ من به راستی احساس آزادی می کردم ولی دلم برای کوچه و بازار و برای مردمی که همیشه با آنها سر و کار داشتم تنگ شده بود. شب ها پنجره اطاقم را که در طبقه دوم واقع شده بود باز می کردم و برای دل خودم آواز می خواندم. دلم هوای شیراز کرده بود هوای مادر پیرم و دوستانی که در شهر خودم داشتم، اما حاجی مباشر اعتقاد داشت که در شیراز خیلی زود دستگیرم خواهند کرد. در حالی که با لباس روحانیت و ریش و سبیل و به خصوص نام مستعار «آشیخ علی» هیچکس قادر نیست مرا شناسایی کند.

یک هفته بعد به سرماخوردگی شدید مبتلا شدم. حاجی مباشر دستور داد برایم آش و سوپ درست کنند و تعدادی هم قرص مسکن در اختیارم گذاشت. فردای آن روز حالم بدتر شده بود دل را به دریا زدم و برای اولین بار از خانه بیرون آمدم و با یک درشکه خودم را به سر پل تجریش رساندم. در آنجا پزشکی را می شناختم که پزشک مخصوص مجلس شورای ملی هم بود. خودم را به او معرفی کردم و خواستم که مرا معالجه کند. پزشک مقداری دارو به من داد و موقع خداحافظی پرسید حالا کجا زندگی می کنی؟ و من به سادگی جواب دادم همین اطراف...
چهل و هشت ساعت بعد خیابان مقصودبیک از طرف مأموران محاصره شد و پس از یک جستجوی چند ساعته مرا دستگیر کردند. معلوم شد که آن پزشک بلافاصله پس از خروج من از مطب به «سرلشکر علوی مقدم» رئیس شهربانی گزارش داده و گفته است که کریم پور این اطراف زندگی می کند.

کریم پور رفت و روز 21 آبان 1332 مرا هم به لشکر 2 زرهی فرستادند. در این زندان، رجال سرشناس و وزاری کابینه دکتر مصدق در اطاق های مختلف زندگی می کردند. اطاقی که به من دادند در کنار اطاق «لطفی» وزیر دادگستری و کریم پور شیرازی بود. کریم پور از آمدن من خوشحال به نظر می رسید جریان انتقالش را به زندان نظامی اینطور شرح داد
همان شب در حالی که چهل درجه تب داشتم مرا با ماشین به اینجا آوردند. وقتی از اتومبیل پیاده شدم عده ای سرباز و گروهبان را دیدم که در دو طرف صف کشیده اند و با فحش و عربده و سنگپرانی از من استقبال می کنند. یکی از گروهبان ها پالان الاغی را آورد و روی دوش من گذاشت و مرا چند بار دور محوطه به دنبال خودش کشاند. وقتی به محوطه زندان رسیدم از شدت تشنگی می سوختم. از گروهبان آب خواستم و او رفت و کمی بعد با یک آفتابه به سراغم آمد. آفتابه را به دهانم گذاشت و گفت بخور.
لبم که به محتویات آفتابه رسید فهمیدم که آب نیست بلکه ادرار آن سرباز است.
از فردا صبح مرا به توالت سربازخانه فرستادند تا با آب و جارو آنجا را تمیز کنم، در میان این همه دشمن در اینجا فقط یک نفر هست که به داد من می رسد و او «گروهبان ساقی» مسئول زندان است.
ساقی که مردی قد بلند و چهره ای سوخته و ابروانی کشیده داشت از اهالی «اهر» بود. او به راستی نمونه ای از انسانیت و مردم دوستی بود، با هیچیک از زندانی ها بدرفتاری نمی کرد، حتی در صورت لزوم جانب آنها را می گرفت. نه رشوه می گرفت و نه توصیه قبول می کرد، خودش می گفت گور پدر سیاست... من نه سوادش را دارم و نه از این بازی ها خوشم می آید. من یک سربازم که وظیفه ام را انجام می دهم. گروهبان ساقی پس از انقلاب به دادگاه جلب شد و در آنجا زندانیان قزل قلعه به نفع او شهادت دادند.

در زندان بیشتر اوقات من و کریم پور با همدیگر صحبت می کردیم. او شاعری بود خوش قریحه و حساس که یکی از اشعارش با این بیت شروع می شد:
چه غم افزا و جانفرسات، زندانی که من دارم
به لب امد ز حسرت ناتوان جانی که من دارم...
اغلب شبها وقتی شیپور خاموشی را در هنگ به صدا درمی آوردند، کریم پور به اطاق من می آمد و با دو دانگ صدای گرمی که داشت آواز می خواند. او همیشه نگران بود از آن می ترسید که در دادگاه بدون رعایت عدل و انصاف دستور اعدامش را بدهند، به همین جهت هر شب می گفت که به همین زودی ها فرار می کنم، می روم شیراز، میان ایلات و عشایر و از آنجا از طریق خاک عراق خودم را به اروپا می رسانم. حدود صد هزار تومان پول نقد دارم که پیش مادرم است.
دو روز بعد کریم پور را برای بازجویی به دادرسی ارتش بردند. هنگام ظهر کریم پور را دیدم که با پای شکسته می لنگد و از یک چوب بلند به جای عصا استفاده می کند. وقتی اطاق خلوت شد گفت که موقع بازجویی در دادرسی ارتش، جلوی چشم سرلشکر آزموده از پنجره به خیابان ثبت پریدم ولی متأسفانه پایم شکست و نتوانستم بدوم. اگر عمری باشد بالاخره خودم را نجات می دهم.
جالب اینکه به علت شکستگی پا، کریم پور هنگامی که می خواست به دستشویی که در فاصله صد متری اطاق قرار داشت برود روی دوش یکی از سربازها سوار می شد و از این بابت خوشحال به نظر می رسید.
یک هفته به شب عید مانده به کریم پور خبر دادند که روز شنبه جلسه دادرسی او تشکیل می شود. کریم پور سعی کرد جلسه دادگاه را به تأخیر بیندازد ولی مورد قبول واقع نشد او گفت:
در این ماجرا، من حکم «پزشک احمدی» را دارم که شهریور 20 اعدام شد در حالی که مقصریت اصلی به یکی دو سال زندان محکوم شدند.
به هر حال بنا به اصرار دوستان، کریم پور چند تن از وکلای زبردست من جمله «سرهنگ اخگر» نماینده مجلس را که در اطاق ما زندانی بود به عنوان وکلای مدافع به دادرسی ارتش معرفی کرد ولی از دادرسی ارتش خبر دادند که چون آقای اخگر خودش زندانی است نمی تواند وکالت شما را قبول کند.

ضمناً آقایان حسن صدر و شهیدزاده به علت گرفتاری زیاد وکالت شما را نپذیرفته اند، به همین جهت دادگاه دو وکیل تسخیری را برای دفاع از پرونده در نظر گرفته است.
برای کریم پور پذیرفتن وکلای تسخیری قابل قبول نبود می گفت: این ارتشی ها به هر حال مدافع من نیستند و ناچارند جانب قدرتمندان را نگه دارند.
آن شب گذشت و فردا صبح کریم پور طی نامه ای اعلام اعتصاب غذا کرد. دلیل اعتصاب این بود که دادرسی ارتش قصد دارد بدون رعایت تشریفات قانونی او را به محکمه بفرستد و محکوم به مرگ کند.
در طول چهل و هشت ساعت، «سروان جناب» رئیس زندان و سرلشکر تیمور بختیار فرماندار نظامی و فرمانده لشکر 2 زرهی کوشیدند تا کریم پور را از اعتصاب غذا بازدارند و گفتند اگر اطاعت نکنی ترا با برانکارد به دادگاه می فرستیم ولی کریم پور نپذیرفت. حتی هنگامی که «سرهنگ تدین» پزشک هنگ آمد تا به زور به او شیر بخوراند کریم پور فریاد زد و همه را به باد فحش گرفت.
شب، کریم پور را که کم کم قوای بدنیش ضعیف می شد به درمانگاه هنگ که زیر دیوار بی سیم پهلوی واقع شده بود بردند. پیش از رفتن کریم پور با من خداحافظی کرد و گفت که با پرداخت پنجاه تومان ترتیبی داده است که فردا شب او را از جلوی در بی سیم با ماشین جیپ به بغداد ببرند.
شب سردی بود و اطاق بهداری سرد و سردتر می شد. سربازی آمد و پیغام آورد که آقای کریم پور بخاری لازم دارد.
«داریوش فروهر» بخاری کالری فیکس خودش را برای او فرستاد. نیمه شب صدای چند تیر هوایی به گوش ما رسید ولی اهمیتی ندادیم چون هر شب پاسداران هنگ برای جلوگیری از ورود افراد ناشناس اقدام به اینکار می کردند.

ساعت پنج صبح وقتی من و «محمود نریمان» وزیر دارایی مصدق به دستشویی رفتیم یک سرباز جوان گفت که دیشب کریم پور قصد فرار داشت و بعد جریان را اینطور شرح داد:
کریم پور جلوی بخاری خوابیده بود و من جلوی در اطاق پاس می دادم، ناگهان او را دیدم که از جا پرید و در حالی که گوشه لباسش آتش گرفته بود فریاد زد آب... آب برسان... من به طرف جوی اب که صد قدم آن طرف تر بود دویدم تا با کلاه خدمت برایش آب ببرم اما کریم پور با استفاده از غیبت من با همان پیراهن مشتعل به طرف دیوار بی سیم دوید تا از مخزن آب خودش را به آن طرف برساند، اما جریان آب به قدری شدید بود که سه بار او را پس زد و من که به منظور او پی برده بودم چند تیر هوایی شلیک کردم و با کمک هم قطارها تا توانستم کریم پور را کتک زدم چون یک ماه بیشتر به پایان خدمت من نمانده و اگر او موفق به فرار می شد من ناچار بودم دو سال دیگر خدمت کنم. بعد اضافه کرد که دکتر رضوی «یکی از زندانی ها» همان دیشب کریم پور را معاینه کرد و گفت چون سوختگی بدنش بیشتر از دو سوم است شانس کمی برای زنده ماندن دارد.
ساعت چهار صبح کریم پور را با آمبولانس به بیمارستان پانصد تختخوابی فرستاند. کریم پور متأسفانه ساعت چهار بعدازظهر همان روز در بیمارستان درگذشت. دو روز بعد اسباب اثاثه مختصر او را به بازماندگان تحویل دادند.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
1
1
0
1 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.