امیر فضلی، ویتوریو دسیکای ایران!
سال 1323 تهران دارای دو سالن تئاتر دائمی بود، تماشاخانه تهران و تئاتر هنر، اما در تابستان این سال آن دسته از هنرپیشگانی که از همکاری با دو تئاتر موجود راضی نبودند تماشاخانه کشور را در کوچه برلن «لاله زار» پایه گذاری کردند. یکی از سهامداران این تئاتر، جوان پرشوری بود به نام «حسین امیر فضلی» که عضو پست و تلگراف بود. وقتی تئاتر کشور در سالن تابستانی شروع به کار کرد با یک مشکل بزرگ روبه رو شد. مردی که درست رو به روی تئاتر خانه داشت و یکی از با نفوذترین رجال زمان خود بود با افتتاح این تماشاخانه مخالفت کرد. او «حاج آقا رفیع» نماینده مجلس شورای ملی بود که به «قائم مقام الملک» شهرت داست و از نزدیکان و مشاوران اصلی محمدرضا شاه پهلوی به حساب می آمد.
خاطراتی از هنرمندان ( قسمت شصت و چهارم)

جالب اینکه خانه پدری من در لاله زار در قسمت شرقی خانه «رفیع» قرار داشت و دیوار غربی خانه ما و او اشتراکی بود. در شب های ماه رمضان ما صدای اذان گفتن و مناجات همسایه مومن را می شنیدیم، او و برادرش «شریعت مدار رشتی» از بزرگان و نامداران «طوالش» بودند و گفته می شد که هر دو، در دربار رضا شاه پهلوی هم نفوذ داشتند. به هر حال یک روز «عبدالله محمدی» و امیر فضلی به من خبر دادند که از شهربانی برای تعطیل تئاتر آمده اند و ما که در آغاز کار بودیم و نمی خواستیم از رقبای خود عقب بمانیم سخت به دست و پا افتادیم. برای من که همسایه قائم مقام الملک بود ملاقات با او کار آسانی بود به همین جهت فوراً به خانه اش رفتم. طبق معمول گروهی از رجال وقت و کسانی که با رفیع کار داشتند در اطاق پذیرایی او نشسته بودند و او به محض ورود به سراغ من آمد و علت حضورم را جویا شد. ماجرا را شرح دادم، کمی به فکر فرو رفت و گفت: پدر جان در ماه مبارک رمضان باید از همه جا صدای قرائت قرآن به گوش برسد نه ساز و آواز و موزیک. تو خودت شاهدی که من همه ساله در ماه محرم چه روضه خوانی مفصلی برپا می کنم، آخر چطور می توانم این مسائل را ندیده بگیرم و اجازه بدهم که شما در مقابل خانه من نمایش بدهید.
گفتم همانطور که من و پدر و مادر و خواهرانم ناله ها و ندبهای شما را در شب های ماه محرم تحمل می کینم و ساعت ها بی خوابی به سرمان می زند شما هم تئاتر ما را که بر اساس قوانین و مقررات موجود تأسیس شده ندیده بگیرید و همین الساعه موافقت خودتان را با این امر به شهربانی اعلام کنید.
قائم مقام الملک به من خیره شد و لحظه ای سکوت کرد بعد پرسید شما در این تماشاخانه چه منافعی دارید؟ گفتم علاوه بر اینکه یکی از سهامداران آن هستم، نمایشی را هم که هم اکنون روی صحنه است نوشته ام.
گفت پس تو نمایش هم می نویسی؟ من تا به حال خیال می کردم که فقط روزنامه نویس هستی. برو خیالت راحت باشه، دیگر کسی مزاحم شما نخواهد شد.
در آن تابستان گرم و طولانی با همت و پشتکار بچه ها و حمایت بی دریغ «رفیع» که حالا دیگر از طرفداران ما به حساب می آمد پا به پای رقبای دیگر پیش رفتیم و در این چند ماه دو هنرپیشه کمدی متولد شدند که «محمدی و امیر فضلی» بودند.
پس از تعطیل تئاتر کشور که دارای سالن زمستانی نبود امیرفضلی و دیگران به سایر تماشاخانه ها رفتند و امیرفضلی مدتی با تئاتر هنر و جامعه باربد همکاری کرد. در آعاز کار سینمای ایران که دکتر کوشان و یکی دو استودیوی دیگر بی آنکه وسایل کافی داشته باشند می کوشیدند تا فیلم های فارسی زبان را با تکنیک بهتر به بازار عرضه کنند، امیرفضلی با دست خالی و با شهامتی عجیب و بدون داشتن وسیله اقدام به تهیه فیلم کرد. محل کار امیر فضلی دو اطاق کوچک در بالاخانه ای در خیابان منوچهری بود که تمام وسایل آن را شخصاً ساخته بود. مثلاً گذشته از یک دوربین دسته دوم فیلمبرداری که اغلب مورد استفاده خبرنگاران قرار می گرفت، سایر وسایل از جمله ظهور و چاپ فیلم ساخت ایران بود که خود امیرفضلی هم طرز استفاده از آنها را به خوبی نمی دانست. یک روز هنگام عبور از خیابان منوچهری چشمم به جماعتی افتاد که قسمتی از پیاده رو را اشغال کرده بودند و یکی دو پاسبان سعی داشتند آن ها را متفرق کنند ولی موفق نمی شدند.
در گوشه خیابان یک دوربین فیلمبردرای روی یک سه پایه سوار شده بود و امیرفضلی مشغول بررسی نور و زاویه دوربین و سایر کارهای مقدماتی بود. یک هنرپیشه زن و یک هنرپیشه مرد هم در مقابل دوربین قرار داشتند که ظاهراً بایستی سوار تاکسی شوند و از آن محل فرار کنند.
فیلمبردار خود امیرفضلی بود و کارگردانی فیلم را هم شخصاً بر عهده داشت، من بی آنکه آشنایی بدهم از دور نگاه می کردم و می خواستم ببینم این صحنه فیلمبرداری چگونه انجام می شود. امیرفضلی سرانجام دوربین را آماده کرد و به هنرپیشگان دستور داد تا بازی را آغاز کنند. به محض اینکه دوربین به کار افتاد امیرفضلی هم جلوی دوربین قرار گرفت و حرف هایی زد که معلوم شد عهده دار نقش راننده تاکسی است.
این کار چندین بار تکرار شد چون مردم تماشاچی اجازه نمی دادند که منظور امیرفضلی عملی شود و هر بار که دوربین فیلم به کار می افتاد به قول معروف «سرک» می کشیدند تا خودی در فیلم نشان بدهند. فیلمی که دو سه سال بعد روی پرده سینما آمد و متأسفانه برای تهیه کننده اش سودی نداشت. امیرفضلی به خاطر تهیه این فیلم تمام درآمدش را صرف کرده بود و هر وقت هم که قراردادی برای بازی در فیلم های دیگران امضاء می کرد دستمزدش را در این راه به هدر می داد. مثلاً وقتی «گرجی» تهیه کننده و بازیگر عراقی الاصل از امیرفضلی خواست تا در فیلم «بی پناه» با مهین دیهیم همبازی شود امیرفضلی تمام اقساطی را که از گرجی دریافت کرده بود به طلبکاران کوچک و بزرگش داد به این امید که فیلم «دزدان معدن» با درآمد کافی جبران مافات کند چون در آغاز کار چنین به نظر می رسید که هر فیلم ایرانی به صرف فارسی حرف زدن از فروش خوبی برخوردار خواهد بود.
شاید روزهای اول این مسئله واقعیت داشت اما بعدها که تعداد فیلمسازان رو به افزایش گذاشت و تماشاگران توانستند از نظر کیفیت و کمیت در مورد فیلم ها قضاوت کنند این موضوع به کلی از میان رفت.
متأسفانه امیرفضلی پس از تهیه دزدان معدن که خود نویسنده و کارگردان و بازیگرش بود دچار ورشکستگی شد ولی به عنوان بازیگر توانست موفقیت های زیادی به دست آورد.
بد نیست بدانید که «ویتوریو دسیکا» هنرمند بزرگ سینمای ایتالیا هم از کسانی بود که برای تهیه یک فیلم هنری از نوع فیلم های سنگین که مورد علاقه تمام طبقات نیست در فیلم های کمدی معمولی به عنوان بازیگر شرکت می کرد و دستمزدش را به حساب فیلم مورد نظرش می ریخت.
امیرفضلی در فیلم هایی مثل شاهین طوس، آغامحمد خان قاجار، امیرارسلان نامدار، یعقوب لیث، شیر فروش و تهران می رقصد شرکت کرد و از سال 1340 به رادیو رفت.
در رادیو علاوه بر شرکت در برنامه های گوناگون، نقش های کمدی مختلفی را در برنامه های صبح جمعه اجرا کرد اما چندی بعد ناگهان به فکر افتاد که هنرپیشگی را ببوسد و کنار بگذارد. او که کارمند بازنشسته پست و تلگراف بود در قسمت پائینی خانه اش واقع در خیابان شاه صفی ابتدا یک کافه رستوران درست کرد اما کافه رستوران او آنطور که باید و شاید مورد استقبال واقع نشد و مدتی در حدود یک ماه فقط دوستان و آشنایان مشتری آن بودند که این دوستان و آشنایان در واقع میهمان صاحب کافه یعنی امیرفضلی بودند و او که فکر می کرد از این راه می تواند زندگی خود و عائله اش را اداره کند ناچار شد که کافه رستوران را تعطیل کند به خصوص که در مقابل رستوران او یک مسجد قرار داشت و پیش نماز مسجد برای امیرفضلی پیغام فرستاده بود که وجود یک رستوران را که محل صرف مشروبات الکلی است در برابر مسجد هرگز تحول نخواهد کرد.
پس از تعطیل کافه رستوران که مدتی اعصاب امیرفضلی و خانواده اش را خرد کرده بود، دوستان به او پیشنهاد کردند که محل کافه رستوران را تبدیل به یک دکان نانوایی سنگکی بکند و امیرفضلی هم که مردی ساده دل و خوش باور بود با صرف مخارج زیاد وسایل نانوایی را تهیه کرد و با ساختن تنور و پیشخوان و غیره تصمیم گرفت اهل محل را که برای خرید نان به مناطق دیگر می رفتند خوشحال کند. اولین روزی که امیرفضلی اقدام به پختن نان کرد نتوانست حتی یک سنگک برشته از تنور بیرون بیاورد. ظاهراً طرز خمیر گرفتن او درست نبود و کسی که دستورالعمل کار را به او داده بود خودش هم از این کار سر در نمی آورد.
مدت سه روز امیرفضلی سعی کرد تا بلکه بتواند نان سنگک را همانطور که دیگران عرضه می کردند بپزد اما موفق نشد.
سرانجام دکان نانوایی هم بسته شد و امیرفضلی در سریال «سرکار استوار» نقش کدخدا «پدر عین الله باقرزاده» را به عهده گرفت که در این سریال «عبدالعلی همایون و حسن رضیانی و شهناز تهرانی و پرویز صیاد» با او همبازی بودند.

امیرفضلی از سال ها پیش در آرزوی مهاجرت به آمریکا بود اما از آنجا که طرز زندگی و آداب و رسوم خانوادگی اش و از همه مهمتر دلبستگی هایی که در ایران داشت مانع بزرگی در این راه محسوب می شد، هرگز نتوانست به آرزوی خودش جامه عمل بپوشاند. او هر وقت به من می رسید مجله فارسی زبانی را که چاپ آمریکا بود نشان می داد و از تکنولوژی مدرن ایالات متحده به خصوص خانه هایی که آب گرمشان از طریق آفتاب تأمین می شد حرف می زد.

دلش می خواست در یک ایالت دور دست آمریکا قطعه زمینی بخرد و خانه ای باب طبع خودش بسازد و در صورت امکان به کار زراعت و مرغداری بپردازد. در سال 1356 وقتی من به آمریکا مهاجرت کردم هر ماه نامه ای از امیرفضلی دریافت می کردم که در این نامه ها از اوضاع و احوال ساکنان ایرانی آمریکا اطلاعاتی می خواست و در ضمن اطلاعات مربوط به اداره رادیو را در اختیار من می گذاشت.

در یکی از نامه هایش نوشته بود با بچه های رادیو درباره تو حرف می زدم، همه خوشحال اند که یک مرتبه تصمیم گرفتی و به آمریکا رفتی تا بیشتر از این در این منجلاب دست و پا نزنی «نامه مربوط به دوران قبل از انقلاب است» در اینجا همه چیز همانطور است که قبلاً بود، هیچ چیز عوض نشده است، هنوز هم ما همان هنرپیشگان روزمزد سابق هستیم. هر روز و هر ساعتی که دلشان بخواهد غذر ما را می خواهند. اصلاً هنری وجود ندارد که هنرمندی باشد، گویا هنر فقط اختصاص به «جشن هنر شیراز» دارد و آن دسته از هنرمندان که جزو تافته های جدا بافته هستند. در تولید رادیو همه رئیس اند. هرکس که بی هنر است پارتی دارد می آید و خودش را جزو هنرمندان جا می زند. همانطور که می دانی پس از رفتن تو برنامه شما و رادیو که یکی از بهترین برنامه های رادیویی بود بین مهاجمین تقسیم شد. «فیلم مغول ها را حتماً دیده ای» بله، این مغول ها عبارتند از آقایان ...و .... که هر هفته یکی از آنها برنامه را در اختیار دارد و هر کار دلش خواست می کند. اینها دیگر با هنرپیشه کاری ندارند چون اصلاً نمایشنامه ای وجود ندارد که ما بازی کنیم. همه اش حرف است و حرف و موسیقی و حضور چند تا خواننده بد صدا که گمان می کنم سبیل مسئولان را چرب می کنند و این میکروفن به سادگی در اختیارشان قرار داده می شود.

ترا به خدا به من بگو چطور می توانم خودم را به آنجا برسانم؟ و این آخر عمری دور از همه جنجال ها و گفت و شنودها زندگی کنم؟
من هربار در نامه هایم اطلاعاتی را که امیرفضلی لازم داست در اختیارش می گذاشتم و او همیشه برای من می نوشت که به زودی عازم آمریکا خواهد شد اما او نیامد و من یک ماه پس از انقلاب به ایران رفتم. یکی از روزهای تعطیل ماه خرداد من و او و یکی دیگر از دوستان به فشم رفتیم و در یک نقطه خلوت زیر درخت ها قالیچه پهن کردیم و نشستیم. امیرفضلی هوس کرده بود که آن روز آبگوشت بخورد آن هم آبگوشت قهوه خانه که بوی آن همیشه موقع ظهر فضای محله را پر می کرد.
بعد از ناهار امیرفضلی در حالی که دراز کشیده بود گفت انگار دیگر ما نمی توانیم از اینجا تکان بخوریم چون همه چیز دارد عوض می شود. آن روزها که کارها ساده تر انجام می شد و درها باز بود نجنبیدیم و حالا می بینم که بارم سنگین تر شده است. دلم می خواست بچه هایم را نجات بدهم و به محیط دیگری ببرم اما مهم نیست بگذار ببینم چه پیش می آید.
سال گذشته خبری درباره امیرفضلی خواندم که از ایران رسیده بود، نوشته بودند امیرفضلی در آستانه هفتاد سالگی هنوز هم از وضع خودش و از کار هنرپیشگی راضی نیست.
ادامه دارد...

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.