محمد مسعود «گلی که در جهنم روئید»
با وزش اولین نسیم آزادی در ایران، پس از شهریور بیست تعدادی از روزنامه ها که در حکومت بیست ساله رضا شاه به عناوین مختلف توقیف شده بودند مجدداً انتشار خود را از سر گرفتند و در این میان چند روزنامه تازه هم در بساط روزنامه فروش ها خودنمایی کردند که «میهن پرستان، نبرد و مرد امروز» مهمترین آنها بودند.
خاطراتی از هنرمندان ( قسمت شصت و پنجم) )
مرد امروز به مدیریت محمد مسعود منتشر می شد که پیش از آن در میان مردم کتابخوان شهرت فراوانی داشت، کتاب های او «در تلاش معاش و گل هایی که در جهنم می روید» ده ها بار تجدید چاپ شده بود. او نویسنده ای چیره دست و بی پروا بود که در کتاب هایش انگشت بر روی نقاط ضعف افراد می گذاشت و شخصیت های داستان های او در میان قشرهای متعدد جامع وجود داشتند. مرد امروز هنگامی شروع به انتشار کرد که احزاب سیاسی کوچک و بزرگ قد علم کرده بودند و در رأس آن «حزب توده ایران» که یک حزب کمونیستی وابسته به شوروری بود از سایر احزاب شهرت و اقتدار بیشتری داشت.
در برابر حزب توده، «حزب میهن پرستان» که یک حزب ناسیونالیستی بود و «حزب پیکار» گفته می شد با آلمان ها و رژیم فاشیستی آلمان هیتلری نظر موافق دارد سعی داشتند تا بیشترین افراد را به سوی خودشان جلب کنند اما از آنجا که شعارهای تند و آتشین و تظاهرات ضد دولتی حزب توده پس از خفقان بیست ساله بیشتر می توانست افراد ناآرام و از بند رسته را راضی کند هرگونه تلاشی در این زمینه به بن بست می رسید.
در آن روزها که حزب توده میتینگ های عظیم با ده ها هزار جمعیت برگزار می کرد تنها روزنامه «مرد امروز» بود که در نهایت جرأت و جسارت در برابر سران گوش به فرمان حزب می ایستاد و آنها را به باد انتقاد می گرفت.
دکتر فریدون کشاورز عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران در صفحه 99 کتاب «من متهم می کنم» درباره مسعود و روزنامه اش اینطور می نویسد: روزنامه مرد امروز محمد مسعود را مردم از هم می قاپیدند و چند ساعت بعد از انتشار آن قیمتش به ده برابر و بیشتر از آن می رسید.
مسعود هر هفته در روزنامه اش به رجال وقت و به خصوص به روسای کابینه حمله می کرد و به زبان ساده و عامیانه می نوشت و کلماتی را به کار می برد که مخالفانش آن کلمات را «چارواداری» و دور از شأن یک نویسنده می دانستند.
در حکومت دوم قوام السلطنه، مسعود با تیتر درشت در صفحه اول روزنامه اش نوشت که: هر کس سر قوام السلطنه را بیاورد از جانب من صدهزار تومان پاداش خواهد گرفت!
این شماره مرد امروز بلافاصله پس از انتشار توقیف شد و دادستان دستور بازداشت محمد مسعود را صادر کرد.
مسعود در خانه احمد دهقان مخفی شد و از مخفیگاه با استفاده از دستگاه استنسیل که به جای زیراکس به کار گرفته می شد مرد امروز را با قطع کوچک ولی با همان مقالات تند و آتشین انتشار داد. آن شماره مرد امروز تا پنجاه ریال خرید و فروش شد. (با توجه به این که قیمت مرد امروز در آن زمان 5 ریال بود می توان حدس زد که علاقه و اشتیاق خوانندگان نسبت به روزنامه مسعود تا چه حد بوده است) روزنامه ای که حقایق را با شهامت می نوشت و مردم این بی پروایی و شجاعت را دوست داشتند. شاید دلیل دیگر محبوبیت بیش از حد مرد امروز این بود که مردم از زعمای قوم و رجال و سیاستمداران وقت دل خوشی نداشتند و مسعود در واقع از زبان آن ها سخن می گفت.
اولین بار که من محمد مسعود را دیدم در لژ مطبوعات مجلس شورای ملی بود. آن روز یکی از شلوغ ترین و حساس ترین جلسات رسمی مجلس دوره چهاردهم به حساب می آمد چون دو رجل سیاسی نامدار «دکتر محمد مصدق و سید ضیاالدین طباطبایی» که با اعتبار نامه یکدیگر مخالفت کرده بودند می خواستند در مقام دفاع از خود پشت تریبون مجلس بیاناتی ایراد کنند.
مسعود را «کوهی کرمانی» به من معرفی کرد. مردی بود با قد کوتاه و موهای آشفته و چهره ای سوخته که تبسمی بر لب داشت. وقتی از کوهی شنید که من نوه دختری میرزا رضا کرمانی هستم با اشتیاق فراوان خواست که درباره او مقاله ای بنویسم.
دو هفته بعد که مقاله من حاوی شرح مختصری از زندگی «میرزا رضا» بود در مرد امروز چاپ شد و مسعود در پایان این مقاله به عنوان اظهار نظر نوشت: اگر ایران ده مرد دیگر نظیر میرزا رضا داشت کارش به اینجاها نمی کشید.
مسعود یک بار در سرمقاله اش نوشته بود که ایران بهشت جنایتکاران است. به اعتقاد او ضعف عدالت و نبودن وکلای ملی در مجلس، دزدان بیت المال و حامیان آنها را جری تر کرده بود و آنها هر کار که می خواستند می کردند چون بازخواستی در کار نبود و اگر هم بود عاقبتی نداشت.
یکی از افراد سرشناس دهه بیست «حاج علینقی کاشانی» سرمایه دار معروف بود که می گفتند سرمایه اش را از راه نامشروع جمع کرده است. مسعود هر هفته به حاج علینقی می تاخت و رکیک ترین کلمات را نثار او می کرد. حاج علینقی به گروهی گفته بود که مسعود از او توقع پول یا در واقع «حق السکوت» دارد. ولی با توجه به تیراژ سرسام آور مرد امروز چنین ادعایی بعید به نظر می رسید.
یک روز خود محمد مسعود به شوخی گفت که دو هفته بود که به علت تراکم اخبار سر به سر حاجی علینقی نگذاشته بودم، تلفن زنگ زد و از آن طرف مردی با صدای نخراشیده گفت آقای مسعود چرا دو هفته است چیزی درباره حاج علینقی نمی نویسی؟ پرسیدم شما کی هستید؟ جواب داد مخلص شما حاج علینقی کاشانی. و بعد اضافه کرد که از وقتی که شما به من حمله می کنید بحمدالله کار و بارم سکه شده است. امیدوارم که همچنان به این کار خیر ادامه بدهید که باعث سپاسگزاری است.
مسعود اغلب برای تماشای برنامه های نمایشی به تماشاخانه تهران می آمد. اگرچه حملات شدید او به دربار و به خصوص اشرف پهلوی نمی توانیست با عقاید سیاسی احمد دهقان که از طرفداران جدی سلطنت بود سازگار باشد ولی دهقان همیشه به عنوان یک روزنامه نگار با مسعود روابط دوستانه داشت.
یک شب او را در چاپخانه مظاهری دیدم که مشغول نوشتن سرمقاله مرد امروز بود. معمولاً در چاپخانه و در آخرین دقایق که صفحات بسته می شد سرمقاله هایش را می نوشت و به گفته مدیر چاپخانه قبل از نوشتن، سری از باده گرم می کرد. او به هیچکس و هیچ چیز دلبستگی نداشت. بارها به دوستانش گفته بود می خواهم پولی فراهم کنم و برگردم بلژیک و بقیه عمر را در آنجا خوش باشم. مسعود بخاطر قلم تند و حملات شدید به افراد مختلف جانش در خطر بود و به همین جهت همیشه یک اسحله کوچک با خود حمل می کرد.
دو هفته قبل از مرگ محمد مسعود من و او در یک کافه رستوران در خیابان شاه رضا با هم روبه رو شدیم. مسعود تنها بر سر میزی نشسته بود. وقتی مرا دید اصرار کرد که در کنارش بنشینم. خیلی عصبی و ناراحت به نظر می رسید و به زمین و زمان فحش می داد، چند شب پیش در جشن سالگرد روزنامه مرد امروز، مسعود پشت میکروفن رفته بود تا ضمن سخنرانی خود از این که مدتها است روزنامه اش را توقیف نکرده اند از مسئولان تشکر کند اما ناگهان برق قطع شد و در آن سکوت و تاریکی مجلس جشن به هم خورد، گویا به مسعود گفته بودند به دستور شهربانی این عمل انجام شده است و او در شماره بعدی مرد امروز به شدت به دولت و شهربانی حمله کرد و همین حمله سبب شد تا باز مرد امروز دچار توقیف و تعطیل شود.
مسعود می گفت همه با من دشمن اند. به من تهمت می زنند که نوکر روس و انگلیس هستم و از طریق رونامه ام می خواهم کلاشی کنم. از یک طرف حزب توده به من می تازد و از طرف دیگر روزنامه های جیره خوار دربار مرا فرصت طلب و سودجو قلمداد کرده اند. به خدا دیگر از زندگی در این مملکت و در این جامعه سیر شده ام و تصمیم دارم تا سال آینده به کلی ترک وطن کنم و به اروپا بروم.
آن شب قرار گذاشتیم که من هم گاه و بیگاه مقالاتی برای مرد امروز بنویسم و این کار هرگز عملی نشد چون صبح روز 23 بهمن 1326 هنگامی که از خانه بیرون آمدم چشمم به عنوان درشت روزنامه «ایران ما» به مدیریت جهانگیر تفضلی افتاد که نوشته بود: دیشب نزدیک ساعت ده محمد مسعود مدیر مرد امروز را کشتند.
بلافاصله به خیابان اکباتان محل چاپخانه مظاهری و جایی که قتل در آن اتفاق افتاده بود رفتم. اتومبیل مسعود سمت چپ خیابان درست روبه روی در اصلی چاپخانه پارک شده بود و یک پاسبان از آن محافظت می کرد. روی تشک جلو، سمت راست قسمتی از مغز متلاشی شده مسعود ریخته بود و در دیوار مقابل «دیوار وزارت فرهنگ» پوکه فشنگی فرو رفته بود. در شهر شایع شده بود که مسعود را درباری ها کشته اند. یعنی اشخاص حدس می زدند که این کار اشرف پهلوی و یا شاپور علیرضا برادر اوست.
جنازه محمد مسعود را در انجمن روزنامه نگاران شستشو دادند و بعد، در حالی که هزاران تن آن را مشایعت می کردند به مقبره ظهیرالدوله بردند و به خاک سپردند. در این مراسم بیش از همه جهانگیر تفضلی مدیر روزنامه ایران ما فعالیت می کرد و خوب به یاد دارم که چند نفر از مشایعت کنندگان زیر لب زمزمه می کردند که خود او هم در کشتن مسعود دست داشته است.
مسئله مرگ محمد مسعود مدت ها لاینحل باقی ماند. در این مدت حرف ها زده شد و مطالب گوناگونی نوشتند، مثلاً گفتند که دو نفر شاهد، سربازان گارد شاهنشاهی را در حین تیراندازی به مسعود دیده اند و یا اینکه «سید مهدی پیراسته» دادستان تهران پرونده قتل مسعود را لوث کرده است اما تمام این حدسیات و نظرات هنگامی باطل شناخته شد که دکتر کشاورز در کتاب «من متهم می کنم کمیته مرکزی حزب توده ایران را» اینطور نوشت: اکنون چند سال از شکست حزب و نهضت نجات بخش ایران می گذرد و رهبری حزب چون سد سکندر بر جای خود به زور بر اوضاع مهاجرت و اختفای حزب نشسته و جز چند صفحه کلی انتقاد و اقرار به وجود خطاهایی در حزب.... نمی گوید که مسئول دزدی ها، آدم کشی ها، تیراندازی پانزده بهمن، قتل محمد مسعود، انفجار ناوببر، ملت را علیه دکتر مصدق برانگیختن و آب به آسیاب دشمن و دربار ریختن.. کی ها بودند؟
کشاورز در کتاب خودش صریحاً می نویسد که محمد مسعود به دستور کیانوری و به دست خسرو روزبه کشته شده است.
روزبه از کسانی بود که از قبل با مسعود دوستی داشت و این دو نفر گاه و بیگاه یکدیگر را ملاقات می کردند.
سه روز پس از قتل مسعود مأموران تحقیق گزارش دادند که قاتل مسعود با او آشنایی داشته و مسعود هنگام روشن کردن اتومبیل، در حالیکه با خاطر جمعی صورتش به طرف مقابل بوده به قتل رسیده است.
این گزارش، ادعای دکتر کشاورز را تأیید می کند زیرا پس از سوار شدند در ماشین اگر فرد بیگانه ای به طرف مسعود می آمده، او به ناچار می بایستی به سمت چپ خود و به کسی که نمی شناسد نگاه کند و از پیشانی هدف گلوله واقع شود در حالیکه گلوله شقیقه چپ او را سوراخ کرده و از شقیقه راست خارج شده و به دیوار مقابل فرو رفته است.
مدت ها پس از مرگ محمد مسعود هربار که من با پیراسته و احمد دهقان روبه رو می شدم و از آنها درباره قتل مسعود توضیح می خواست جوابی جز نمی دانیم نمی شنیدم و همین جواب باعث می شد که من به ظن قوی این دو مرد با نفوذ را در قتل مدی مرد امروز سهیم بدانم.
امروز که دکتر کشاورز عضوی کمیته مرکزی حزب توده و «انور خامه یی» یکی دیگر از سران معروف حزب صریحاً به قتل مسعود به دست روزبه اشاره می کنند تصور نمی کنم برای من و دیگران جای تردید باقی مانده باشد.
بد نیست به این مسئله هم اشاره کنم که روز 22 بهمن 1331 هنگامی که دکتر فاطمی و حسین مکی و جمعی از هواداران مطبوعات بر سر مزار محمد مسعود جمع شده بودند، دکتر فاطمی به دست «عبد خدایی» نوجوانی که عضو فدائیان اسلام بود ترور شد اما از این حادثه جان سالم به در برد. فاطمی قبل از انتشار روزنامه «باختر امروز» مدت ها با مسعود و مرد امروز همکاری داشت.


ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.