ابوالقاسم حالت: «ای تف به ریش جمله ایران فروش ها»
تابستان سال 1315 اولین شماره روزنامه فکاهی توفیق به دستم رسید. روزنامه ای با قطع میانه و صفحات کم که یک دنیا مطلب را در خود جا داده بود. من همانجا، سر پل تجریش تمام اشعار و مقالات توفیق را خواندم و غرق در لذت شدم.
خاطراتی از هنرمندان (قسمت شصت و هفتم)
توفیق پیش از آن، یک نامه ادبی بود که بنیانگذارانش «حسین توفیق» پدر محمدعلی توفیق به طور متناوب آن را چاپ می کرد ولی این نشریه، مثل ده ها نشریه ادبی دیگر هرگز نتوانسته بود دخل و خرج کند. گویا دوستان توفیق به او پیشنهاد کرده بودند تا در غیاب روزنامه فکاهی امید سبک و روش خودش را عوض کند و به فکاهی نویسی بپردازد.

خوشبختانه توفیق در لباس جدید خوش درخشید و تیراژ چشمگیری پیدا کرد. در آن شرایط «سال های قبل از شهریور بیست» که آزادی قلم معنی و مفهومی نداشت توفیق و یارانش می توانستند در یک چهارچوب مشخص چیزهایی را که مطابق ذوق مردم بود بنویسند و تبسمی بر لبها بیافرینند.
دیدن توفیق با چهره تازه برای من که از تعطیلی «امید» رنج می کشیدم، دیدار با عزیزی بود که از راه دور می آمد. در آن تابستان با آن که از هندسه تجدیدی آورده بودم تلاش کردم تا شاید بتوانم شعری درخور توفیق و همطراز با اشعار شعرای آن بسازم، از حافظ شیراز مدد گرفتم و این عزل آمد که: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
غزل حافظ برای من سرمشقی شد و به وجد آمدم تا به استقبال خواجه بروم. عصر آن روز شعرم را پست کردم ولی امیدی نداشتم که چاپ شود، توفیق آن زمان عصر هر سه شنبه منتشر می شد و من از چند روز به انتشار آن مانده انتظار می کشیدم. بعدازظهر سه شنبه پیش از آنکه به کلاس درس تابستانی بروم در ایستگاه تجریش ایستادم، هر اتوبوسی که می ایستاد با هزار چشم مسافرانش را جستجو می کردم تا مرد روزنامه فروش را که همیشه با یک بغل روزنامه از شهر می آمد پیدا کنم. عاقبت آن که انتظارش را می کشیدم آمد، روزنامه ها را به باجه ای که درست مقابل ایستگاه اتوبوس واقع شده بود تحویل داد و من دو قرانی عرق کرده را که ساعت ها در مشتم فشرده بودم به روزنامه فروش دادم و یک شماره توفیق خریدم. صفحات اول و دوم و سوم را ورق زدم، خبری از شعر من نبود، به دو صفحه وسط نگاه کردم زیر شعر «خروس لاری» شعر من چاپ شده بود با امضای خودم.
پسته بی مغز باز آید ز سمنان غم مخور
می شود از قم نمایان روی سوهان غم مخور

نه یک بار نه دوبار که ده ها بار شعر چاپ شده را خواندم، دلم از شوق می لرزید روزنامه را که هنوز بوی مرکب چاپ می داد لای کتاب هندسه گذاشتم و به کلاس درس رفتم اما از شما چه پنهان از درس آن روز چیزی نفهمیدم. کلاس که تمام شد به طرف خانه دویدم. خانه تابستانی ما یک حیاط کوچک در خیابان «مقصود بیک» بود، مادرم و یکی از خواهرانم روی ایوان نشسته بودند و چای می خوردند، توفیق را نشان دادم و شعرم را که چاپ شده بود و آن ها غرق حیرت شدند که تو با این سن و سال چطور در مجمع نویسندگان و شاعران نامدار حساب آمده ای؟
همکاری غیابی من با توفیق ادامه داشت، پائیز که مدارس باز شد و من از کلاس هفتم به کلاس هشتم رفتم تصمیم گرفتم اشعار و مقالاتم را شخصاً به دفتر توفیق برسانم.

وقتی کالج تعطیل می شد من با دوچرخه ام به سنگلج می رفتم «محله قدیمی سنگلج بعدها خراب شد و پارک شهر را به جای آن ساختند» و اشعارم را از لای در به داخل دفتر می انداختم و برمی گشتم، یک روز حسین توفیق سر بزنگاه رسید و مرا شناخت و به داخل دفتر برد. اطاق کوچکی بود که بوی کاغذ می داد پشت یک میز تحریر کهنه جوانکی لاغر اندام نشسته بود، توفیق مرا به او معرفی کرد و جوان خندید و گفت:
اسم من ابوالقاسم حالت است و حسین توفیق اضافه کرد که خروس لاری معروف.
راستش یکه خوردم پیش از آنکه حالت را ببینم هر وقت اشعارش را با ا مضای خروس لاری می خواندم به نظرم می رسید که سراینده این اشعار یک مرد مسن و جا افتاده است در حالی که حالت بیش از بیست سال نداشت و اشعارش با اشعار دیگران زمین تا آسمان فرق می کرد.
هر هفته شعر خروس لاری با مضامین تازه و شکل خاص روی صفحات توفیق ظاهر می شد. از شعر کش دار حالت چیزی زیادی به خاطر ندارم ولی همین یک بیت نشانه کاملی از ذوق و استعداد و مهارت او در شاعری است:
رفیق من حسن سوسو که بی عقل و شعوره
ز هر مویی ز سی بیلش نشان کبر و غروره

به هر حال از آن به بعد بین من و حالت روابط دوستانه برقرار شد، رفیق گرمابه و گلستان او جوان سه چرده خونگرمی بود به نام «مهندس محمدی» که به نام مستعار «طوطی» مقاله می نوشت، خود حالت همیشه می گفت اگر چه گفته اند کبوتر با کبوتر باز با باز ولی نمی دانم دوستی و رفاقت «طوطی با خروس لاری» را چگونه توجیه کنم!
به زودی پای من به جلسات هفتگی توفیق باز شد، در این جلسات نامدارانی چون «محمدعلی افراشته و عباس فرات و غلامرضا روحانی» و بسیاری از دست اندرکاران شعر و نثر فکاهی حضور داشتند. رئیس و سردمدار جلسه عباس فرات بود که لباس امور مالی ارتش به تن داشت و بسیار شوخ طبع و بذله گو و حاضر جواب بود، با این حال در طول سال ها من شاهد بودم که هرگز نتوانست حریف حاضر جوابی های حالت شود.
حالت در دوران حیات «حسین توفیق» و همچنین در آغاز انتشار روزنامه به صاحب امتیازی پسرش «محمدعلی توفیق» سردبیر روزنامه توفیق بود و چون قبل از شهریور بیست مطالب منتشره در جراید از طرف اداره مطبوعات سانسور می شد، حالت هر هفته و شاید هر روز مجبور بود که به این اداره مراجعه کند و اشعار و مطالبی را که «مهر روا» بر آنها خورده بود بیاورد و به چاپخانه بفرستد.

پس از شهریور 1320 که به مطبوعات آزادی داده شد، اولین کاریکاتوری که من کشیده بودم در صفحه اول توفیق به چاپ رسید و موضوع کاریکاتور بسیار ساده بود، در یکی از جلسات مجلس شورای ملی، یکی از وکلا پیشنهاد می داد که حقوق نمایندگان مجلس دو برابر شود و سایرین یکصدا فریاد می زدند که صحیح است، احسنت، مبارک است.
به یاد دارم که در آن روزها مردم از بند رسته عطش خواندن داشتند روزنامه هایی نظیر «ایران، اقدام و ستاره» و بالاخره توفیق جزو پر فروش ترین جراید بودند. هنگام عصر، فریاد روزنامه فروش ها که ایران ایران می کردند و در مقابل یک شماره ایران یک ریال می خواستند گوش عابران خیابان های لاله زار و استانبول را کر می کرد، براساس همین موضوع حالت قطعه شعری ساخت به این مضمون که روزنامه فروش ها برای فروش ایران که البته منظور همان روزنامه ایران بود جوش و خروش زیادی می زنند و من یعنی شاعر به یکی از این روزنامه فروش ها گفتم
از بهر یک خبر چقدر داد می زنی؟
ای تف به ریش جمله ایران فروش ها
در واقع بیشتر اشعار حالت دو پهلو بود و به قول معروف ایهام داشت، در سال های 23 و 24 که شهرداری به چند ناحیه تقسیم و هر ناحیه را یک برزن اداره می کرد، حالت به عنوان اعتراض به بهای آب که از مردم دریافت می شد شعری ساخت و خطاب به میراب محله گفت:
رو بگو برزنت که هرگز
بهر آب نیامده ندهم

در مورد حاضر جوابی های حالت روایات زیادی وجود دارد و این یکی از شوخی ها و حاضر جوابی های اوست
گویا حالت و «زین العابدین موتمن» و شخصی بنام «بهبودی» هر روز در خیابان استانبول در یک مکان عمومی همدیگر را می دیدند. موتمن که دبیر کالج البرز بود و نسبت به من سمت استادی دارد به علت آشنایی با روحیه حالت هرگز با او شوخی نمی کرد اما بهبودی سعی داشت تا به هر نحو که شده او را مغلوب کند.

اوائل سال 25 حالت با یک کمپانی فیلمبردرای هندی قرارداد بست و همراه یک گروه گوینده فارسی زبان برای دوبله فیلم های هندی به زبان فارسی عازم بمبئی شد. کار حالت این بود که به روی آهنگ های هندی شعر فارسی بگذارد و اگرچه این وظیفه را به خوبی انجام داد اما فیلم های دوبله شده از طرف آن کمپانی در تهران با استقبال رو به رو نشد و حالت یک سال و نیم بعد به تهران برگشت. جالب این که حالت پیش از عزیمت به هندوستان تعدادی شعر و بحر طویل در اختیار توفیق گذاشته بود تا در غیاب او چاپ شود. پس از عزیمت حالت سردبیری توفیق به عهده من گذاشته شد و خوب به یاد دارم که به علت چاپ مرتب آثار حالت، خوانندگان متوجه غیبت او نشده بودند و اینکار حدود یک سال به طول انجامید.
وقتی حالت به تهران آمد، چهره سفیدش کمی سیاه و آفتاب خورده به نظر می رسید. او ضمن کار و دریافت حقوق، زبان انگلیسی را هم آموخت و پس از ورود به تهران فوراً به استخدام شرکت نفت ایران و انگلیس درآمد و در عین حال همکاری اش را با روزنامه های مختلف ادامه داد.
حالت که در یک خانواده متدین به دنیا آمده بود و در کار روزنامه نویسی میانه روی را ترجیح می داد و هرگز در اشعار و مقالاتش بر ضد مقام یا مقاماتی قیام نکرد. او در واقع یک شاعر تمام عیار بود و اشعار و مقالات طنزش را بیشتر به موضوعات اجتماعی اختصاص می داد، حالت نه تنها در طنز گویی چیره دست بود بلکه در سرودن اشعار جدی نیز با شاعران طراز اول عهد خود مصاف می داد. غزلیات و مثنویات و قصاید مذهبی فراوان ساخته است و در گذشته ای نه چندان دور در بحث های مذهبی تلویزیون ملی ایران شرکت و اظهار نظر می کرد.

در یکی از جلسات هفتگی توفیق ابوالقاسم حالت شعری خواند که در آن نامه کلیه نویسندگان را برده و همگی را هجو کرده بود. دیوان اشعار او که زیر عنوان «فکاهیات حالت» منتشر شد در مدتی کوتاه به فروش رسید. آنقدر شوخ طبع و شیرین بیان بود که وقتی همراه مهندس محمدی و سایر دوستان به گردش و تفریح می رفت آنها را به ستوه می آورد. مهندس محمدی می گفت یک شب ساعت دو صبح حالت را که حالتی خوش داشت در خیابان نادری به طرف خانه اش فرستادم و خودم به سمت چهارراه یوسف آباد حرکت کردم. اما ناگهان دیدم کسی غزل خوانان پشت سرم قدم برمی دارد. نگاه کردم حالت را دیدم که دنبال من می آمد، با اصرار فراوان او را به طرف خانه اش برگرداندم ولی باز هم برگشت و اینبار به جان من قسم خورد که با درشکه به خانه برود. او را سوار درشکه کردم و به خانه رفتم. هنوز خواب به چشم هایم نیامده بود که صدای پای اسب های درشکه و بعد زنگ در حیاط را شنیدم، وقتی در را باز کردم حالت را دیدم که به کمک درشکه چی سرپا ایستاده بود، گفتم مگر قسم نخوردی که به خانه ات بروی؟ گفت چرا به جان خودت تا دم در خانه رفتم خواستم کرایه درشکه را بدهم اما هرچه جیب هایم را گشتم پولی پیدا نکردم، به گمانم کیف پولم را گم کرده باشم.
حالت به خاطر شغلی که در شرکت نفت داشت اغلب رجال و سیاستمداران و مدیران شرکت ها را می شناخت. در آبادان خانه قشنگی در اختیارش گذاشته بودند و همراه همسر و فرزندش «ماهور» در آن زندگی می کرد. حالت به خاطر عشق و علاقه ای که دستگاه ماهور داشت نام اولین فرزندش را ماهور گذاشته بود، از قضا یکی از جالب ترین ترانه های حالت که به وسیله «گلپایگانی» خوانده شد به نام «مرا بوسه ای ده» با آهنگی از «اکبر محسنی» در ماهور است.
نوروز 36 که من مهمان یکی از دوستان در «هفت گل» خوزستان بودم تلفنی با حالت تماس گرفتم و او اصرار کرد که چند روزی به آبادان بروم. از هفت گل با هواپیمای هشت نفره شرکت نفت عازم آبادان شدم و در فرودگاه حالت را پس از قریب دو سال در آغوش کشیدم. اصرار داشت که آن شب همراه او و همسرش به خانه یکی از اعضای شرکت که مهمان بودند بروم ولی من ترجیح دادم که در خانه بمانم و حالت به خاطر من خیلی زود از آن مجلس مهمانی برگشت و تا چهار صبح در حالی که روی تخت دراز کشیده بودیم از گذشته ها گفتیم و از آن شب ها که در کافه شایان واقع در چهارراه حسن آباد جمع می شدیم و دوستان مختلف، نویسنده و شاعر و سیاستمدار دور تا دور میز ما می نشستند و حالت سر به سرشان می گذاشت. دوستانی چوه «هراتی» که در دوران جنگ یک بار خبر آورده بود که «سباستوپل» به وسیله متفقین اشغال شد و حالت سال های سال دست از سرش برنمی داشت که مرد حسابی چرا خبر دروغ می آوری؟ و یا مجید محسنی که در جاده شهرت افتاده بود و همه مشتریان کافه او را می شناختند و تحسین می کردند و حالت به شوخی می گفت که ما هم اگر روی صحنه می رفتیم حالا انگشت نما بودیم! و بالاخره پیشه وری که آن روزها (سال 1321) روزنامه آژیر را منتشر می کرد و نه تنها شهرتی نداشت بلکه در فقر به سر می برد و حالت سر به سرش می گذاشت که رفیق پیشه وری، در زندان سیاسی که بودی ساز و ضربی هم وجود داشت یا نه؟
حالت در سال های پیش از انقلاب مقالات انتقادی- اجتماعی می نوشت و در روزنامه کیهان به چاپ می رساند، مجموعه مقالات او بعداً به صورت کتاب هایی منتشر شد. او گاه و بیگاه در جلسات هفتگی یا ماهانه هنرمندان حاضر می شود و اخیراً در مرگ محمد علی توفیق دومین مدیر روزنامه توفیق شعری سروده بود که در مجلس یادبود او خواند. شاید عالم طنز و طنز نویسی صد سال یک بار مردی چون ابوالقاسم حالت را به خود ببیند، تا ظهور حالتی دیگر باید صد سال عمر کرد....


ادامه دارد....
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.