داود پیرنیا، گلی جاویدان از گلزار بی همتای ادب ایران
سال 1337 در خیابان دربند اقامت داشتم و تمام وقتم صرف ساختن فیلم «دشمن زن» می شد. دشمن زن فیلمی بود با شرکت ویدا قهرمانی، ناصر ملک مطیعی، عباس مصدق و عبدالعلی همایون که متأسفانه دو پرده آن زیر قیچی سانسور از میان رفت. علاوه بر افرادی که نام بردم، منوچهر اسماعیلی دوبلور معروف نیز در این فیلم نقشی بر عهده داشت. هر وقت منوچهر به خانه ما می آمد دختر شش ساله ام را می دید که با دقت فراوان به برنامه کودک گوش می دهد. در برنامه کودک پسر کوچکی به نام «آقا بیژن» گویندگی می کرد و بچه های هنرمند آواز می خواندند و در نمایش نامه ها شرکت می کردند و به نظر می آمد که تمام بچه های شهر تهران بین خودشان و آن برنامه یک نوع وابستگی احساس می کنند. از اسماعیلی شنیدم که برنامه کودک را داود پیرنیا پایه گذاری کرده است من پیرنیا را زمانی که معاون نخست وزیر بود دیده بودم. آن روز پیرنیا در کاخ گلستان شب نشینی باشکوهی برپا کرده بود که در این مجلس، شاه و قوام(نخست وزیر) در کنار هم نشستند. در آن شب که درآمدش صرف بهبود وضع دارالتأدیب (زندان خردسالان) می شد من و حمید قنبری هم نقشی داشتیم.
من از زبان یک نوجوان محکوم ترانه فکاهی ساخته بودم و قنبری با لباس مخصوص زندانی ها آن را ه مراه با ارکستر می خواند. به یاد می آورم که چطور پیرنیا از این در به آن در می زد و سعی داشت که مراسم به خوبی اجرا شود. حالا همان پیرنیا در رادیو برنامه ای برای کودکان ما به وجود آورده که بتواند خردسالان را برای مدتی ساکت و آرام به گوشه ای بنشاند.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت شصت و نهم)

آنچه از برنامه کودک به گوش بچه ها می رسید به دل آن ها می نشست و نصایح و اندرزهای گوینده کوچولو را به کار می بستند. من درباره یکی دیگر از برنامه های پیرنیا یعنی گلهای جاویدان هم حرف هایی شنیده بودم اما متأسفانه به علت گرفتاری زیاد هرگز موفق به شنیدن آن نمی شدم.
سرانجام یک شب تابستان در بهار خواب آن خانه ییلاقی که بیشتر صحنه های فیلم دشمن زن در آنجا فیلمبرداری شده بود گلهای جاویدان پیرنیا را شنیدم و با آن به خواب رفتم. از آن به بعد هر وقت فرصتی دست می داد پای رادیو می نشستم و خستگی روزانه را با آهنگ ها و ترانه های دلنشین چون بنان، مرضیه، قوامی و دیگران از تنم بیرون می آوردم.
پاییز سال 1340 وقتی به رادیو برگشتم پیرنیا یکی از پرکارترین افراد به شمار می آمد. در ساختمان قدیمی رادیو یک اطاق کوچک وجود داشت که یک دنیا عشق در آن می جوشید و مردی با عینک لبه مشکی و موهای جو گندمی پشت میزش نشسته بود و نوارهای ضبظ شده را بررسی می کرد. به قدری در تهیه برنامه هایش وسواس داشت که به دستور معنیان یک استودیوی کوچک در همان اطاق برایش تدارک دیده بودند که بتواند گویندگی ها و گاهی هم سازهای تنها را در آن اطاقک ضبط کند.

پیرنیا از همه کارکنان رادیو زودتر در محل کارش حاضر می شد و شب هنگام از همه دیرتر به خانه اش می رفت. برنامه های گلهای جاویدان و گلهای صحرایی و بالاخره برنامه کودک او که اداره اش را به عهده معین افشار گذاشته بود جزو غنی ترین و پر شنونده ترین برنامه های رادیو ایران به حساب می آمد. وقتی صدای آقا بیژن بلند می شد و برنامه کودک را اعلام می کرد، صدها و بلکه هزارها کودک منتظر به پای رادیو کشانده می شدند. کسی نمی دانست که این دستگاه جادویی یعنی رادیو چه اثری در نونهالان گذاشته است. بیشتر اطفال چهار پنج ساله به بالا مشتری دائمی این برنامه بودند. حالا آن بچه های دیروز به بچه های خودشان چیزهای جالبی می گویند.
می گویند که آقا بیژن ما که دیروز شش هفت ساله بود امروز بیش از چهل سال دارد و خوانندگان کوچولوی دیروز یعنی عهدیه، نازی افشار، سیما بینا حالا خودشان بچه یا بچه هایی دارند ولی حیف که از آن برنامه ها خبری نیست و بسیاری از کوچولوهای غربت نشین به جای گوش دادن به برنامه های جالب آقا بیژن ناچارند کارتون های رنگ وارنگ را تماشا کنند و با زبانی غیر از زبان مادری خودشان حرف بزنند.

برنامه گلها در واقع همه زندگی پیرنیا بود. تمام گذشته هایش را با تمام آرمان ها و آرزوی گمشده در آن می یافت. وقتی ارکستر شصت نفره بزرگ گلها در استودیوی بزرگ رادیو ایران شروع به نواختن کرد، پیرنیا چشمانش را می بست و به عالم دیگری می رفت. خود او نواختن پیانو را در جوانی آموخته بود و ضمن فراگیری موسیقی کلاسیک، موسیقی اصیل ایرانی را هرگز از یاد نبرد. در دریای بیکران ادبیات ایران کمتر کسی به اندازه داود پیرنیا غوطه خورده بود. نه تنها با ادبیات ایران آشنایی داشت بلکه به خاطر آشنایی کامل با زبان های انگلیسی، فرانسه و آلمانی روزها و شب های فراوانی را صرف به دست آوردن نکات جالب ادبی این زبان های زنده دنیا کرده بود.
پیرنیا که فرزند مشیرالدوله است تا رتبه یازده قضایی را در وزارت دادگستری طی کرد و بعد به وزارت دارایی رفت اما عشق به هنر و به خصوص عشق به موسیقی او را به رادیو کشانید. بدون شک پیرنیا مبتکر و پایه گذار روش تازه تلفیق شعر و موسیقی است که پیش از او وجود خارجی نداشت.
در گلهای جاویدان اساتیدی چون کلنل وزیری، روح الله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، حسین یاحقی، احمد عبادی، مهدی خالدی، علی تجویدی و جواد معروفی با پیرنیا همفکری و همکاری داشتند و گویندگی این برنامه را دختر جوانی به نام روشنک بر عهده داشت که در مدتی کوتاه شهره خاص و عام شد.

روشنک یا صدیقه رسولی را من اولین بار در استودیو سانترال تهران دیدم. آن روز عده ای از گویندگان تازه کار آمده بودند تا آزمایش بدهند. روشنک هم جزو آن عده بود. دختری بود کمرو خجالتی ولی با صدایی بسیار لطیف و شیرین. تصادفاً مسئولان دوبلاژ او را پسندیدند و قرار شد از هفته بعد کار را شروع کند اما روشنک هرگز به استودیو برنگشت و یک روز من در راهروهای اداره رادیو با او رو به رو شدم. همانطور که سرش را پایین انداخته بود و صورتش از شرم و حیا سرخ و سرخ تر می شد گفت: با آقای پیرنیا کار می کنم. در برنامه گلها.
و به راستی که گلها با صدای روشنک چه رنگ و بویی داشت. وقتی می گفت و حالا از گلزار ادب ایران چند شاخه گل جان پرور همراه با نوای دلنشین ساز تقدیم شما می شود، هزاران تن شیفتگان این برنامه هر کجا که بودند سکوت می کردند و آخرین کلام روشنک این بود که پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد..

در طول یکی دو سال، علاوه گلهای جاویدان پیرنیا این باغبان با تجربه چند گل دیگر پرورش داد. گلهای صحرایی و شاخه گل و برگ سبز حاصل زحمات شبانه روزی او بود. در برگ سبز اشعار عرفانی خوانده می شد و نوازندگانی چون استاد عبادی و لطف الله مجد و خالدی در آن ساز تنها می نواختند.
یکی از هنرمندانی که مورد احترام و علاقه پیرنیا بود مشیر همایون شهردار نوازنده معروف پیانو اغلب با او همکاری و همفکری داشت. از خصوصیات مشیر همایون گوش تیزش بود که در موقع ضبط نوار می توانست تشخیص بدهد که کدام یک از سازها کوک نیست. همیشه قبل از آخرین ضبط، مشیر همایون به استودیو می آمد و با دقت به سازها گوش می داد و اگر عیب و نقصی در کار بود می گفت و می رفت.
گفتم که پیرنیا در مورد برنامه هایش وسواس غریبی داشت. گاهی اتفاق می افتاد که ضبط یک آهنگ یک یا دو هفته و شاید هم بیشتر به طول می انجامید. بارها و بارها ارکستر می نواخت و خواننده می خواند ولی پیرنیا یا از ارکستر ایراد می گرفت یا از خواننده و من یک شب شاهد عصبانیت مرضیه بودم که با تمام احترامی که برای پیرنیا قائل بود با خشم فراوان می گفت آخر تا کی من بیایم تا نصفه شب وقت صرف کنم و بخوانم و شما از کار من و یا ارکستر ایراد بگیرید؟
و پیرنیا در جواب مرضیه گفت: عزیر من این برنامه گلهاست، می ماند، ابدی می شود، نباید آن را دست کم گرفت.
و به راستی که درست گفته بود. از میان تمام آن آهنگ های مبتذل که روزگاری بساط نوار فروشها را پر کرده بود امروز فقط گلهای جاویدان پیرنیا به جا مانده است آنچه شنیدنی است نغمه های هنرمندانی است که با دست پیرنیا از بوستان هنر ایران گلچین شده بودند. در واقع گلهای جاویدان دیوار عظیمی است که در مقابل ابتذال کشیده شده و مانع از آن است که موسیقی ایرانی در پرتگاه نیستی سقوط کند.

در کتاب مردان موسیقی سنتی ایران در مورد داود پیرنیا اینطور نوشته اند:
برنامه گلها فقط یک نوازندگی و ساز سلو نبود. بلکه مسئله فرهنگ و ادبیات مملکت بود. مسئله موسیقی غنی و پربار گذشته کشور بود، مسئله لباس فاخر پوشاندن به موسیقی ملی و اصیل و سنتی مملکت بود و به دلیل همین توجهات شادروان پیرنیا بود که برنامه گلها طوری شده بود که موسیقیدان آرام آرام، ارج و احترام واقعی خودش را در جامعه به دست آورده بود، این نبود جز ارائه برنامه های خوب و ارزشمند، برنامه های والا و لباس فاخر و در خور شأن آن پوشیدن، یعنی نه یک چیز مصنوعی، یعنی آن چیزی که واقعاً قدر این کار را داشت.
سزاوار بود که این موسیقی به این صورت عرضه شود.
وقتی سکته قلبی به سراغ پیرنیا آمد و خانه نشین شد، دیگران کوشش کردند که راه او را ادامه دهند ولی گلهای آنان رنگ و بوی گلهای پیرنیا را نداشت و هرگز جای برنامه هایی را که او می ساخت نگرفت.
در یکی از روزهایی که پیرنیا به علت سکته قلبی در بیمارستان بستری شده بود دکتر معین افشار دوست صمیمی و با وفای او که تا پایان خدمت او در رادیو با او همکاری داشت سبد گلی برای او برد و به روی کارت همراه آن این رباعی را نوشت:
تا مهر درخشنده و مه تابان باد عمر تو چو گلهای تو جاویدان باد
چون آنهمه شاخ گل که از نو بشکفت پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد

ادامه دارد....
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.