بچه ها سلام، بچه ها خدانگهدار با صدای گرم صبحی
شب سوم شهریور 1320 در خانه یکی از دوستان میهمان بودم که شنیدم جنگ به ا یران هم سرایت کرده است و قوای روس و انگلیس از دو طرف وارد خاک ما شده اند. با عجله مجلس میهمانی را ترک کردم تا هر چه زودتر خودم را به خانه برسانم. درشکه چی از پشت سفارت انگلیس راهش را به طرف خیابان لاله زار کج کرد و اواسط خیابان نادری ناگهان چراغ ها خاموش شد. اوضاع شهر کاملاً غیر عادی به نظر می رسید و مردم با هیجان و اضطراب به سمت خانه ها در حرکت بودند، می گفتند امشب تهران بمباران خواهد شد و من بیشتر به خاطر مادرم که بیماری قلبی داشت نگران بودم. اوائل خیابان استانبول از درشکه پیاده شدم چون تعداد زیادی از عابران پیاده روها و حتی وسط خیابان را اشغال کرده بودند و به نظر می رسید که درشکه به سادگی قادر به عبور از آن خیابان نخواهد بود. به محض آنکه درشکه ایستاد قبل از اینکه کرایه درشکه را بپردازم مرد نسبتاً تنومندی با سبیل پرپشت و چهره ای دوست داشتنی سوار درشکه شد و با لحنی که نگرانی و التهابش را آشکار می کرد گفت درشکه چی چهارراه عزیز خان.
درشکه چی بی آنکه او را نگاه کند پول را از من گرفت و در جیب هایش به دنبال پول خرد گشت بعد با کمال خونسردی جواب داد که شهر شلوغ و پلوغ است، می خواهم بروم طویله وا کنم.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت هفتاد و یکم)

مرد یک اسکناس دو تومانی توی مشت درشکه چی گذاشت و گفت راه بیفت پدر راه دوری نیست، من «صبحی» هستم توی رادیو داری یا نه؟ درشکه چی جواب داد کدام رادیو پدرجان، من گورم کجا بود که کفنم باشد. بعد سر اسب ها را برگرداند و از خیابان نادری به طرف چهارراه عزیز خان رفت و من مات و متعجب سر جایم باقی ماندم. تا آن روز من صبحی را از نزدیک ندیده بودم ولی صدایش را اغلب از رادیو می شنیدم. بیشتر روزها که من به رستوران زیر زمینی که در خیابان منوچهری واقع شده بود می رفتم رادیوی رستوران صدای صبحی را پخش می کرد. صبحی با آن صدای گرم «بچه ها سلام» می گفت و بعد اشعار مولانا را در مایه افشاری می خواند و بالاخره قصه ای را که هزاران کودک در انتظارش بودند نقل می کرد.
یکی دوبار تصادفاً صبحی را در قنادی فردوسی که پاتوق روشنفکرهای آن زمان بود دیدم که با «صادق هدایت» و دوستانش نشسته بود، بعدها فهمیدم که این دوستان افراد معروف و سرشناسی هستند. مشاهیری چون «بزرگ علوی، مجتبی مینوی، حسن قائمیان، رحمت الهی و استاد حسین بهزاد» مینیاتوریست.
در شرح حال هدایت آمده است که صبحی در آغاز کار، برای تنظیم و تدوین برنامه کودکان از هدایت الهام و کمک می گرفته است. هیچکس به اندازه هدایت درباره افسانه های کودکان و قصه های قدیمی ایرانی اطلاع و احاطه نداشت و صبحی با آگاهی از این موضوع تقریباً ه روز به دیدار هدایت می رفت و مسائل مورد نظر را با او در میان می گذاشت.
هدایت پس از شهریور بیست به خاطر دوستی با احسان طبری و یکی دو تن دیگر از سران حزب توده مدتی کوتاه در روزنامه «رهبر ارگان مرکزی حزب توده» مقالاتی می نوشت ولی خیلی زود همکاری اش را با رهبر قطع کرد زیرا نسبت به اعمال و رفتار بعضی از سران حزب مشکوک شده بود، نه هدایت و نه صبحی هرگز عضویت حزب توده را قبول نکردند اما صبحی همیشه در کلوپ مرکزی حزب رفت و آمد داشت و اغلب ناهارش را در رستوران حزب صرف می کرد. به قول خودش ناهار کلوپ هم تمیزتر و هم ارزان تر بود در ضمن آدم می توانست تمام دوستان و آشنایان را در آن محل ببیند و یکی دو ساعتی با آنها گپ بزند. در میان مشتریان پروپا قرص رستوران حزب توده مصطفی اسکویی و اکبر مشکین هم همه روزه همراه چند دوست و آشنای قدیم و جدید دیده می شدند. مشکین به صبحی قول داده بود که هر روز برایش فلفل سبز بخرد و ببرد و من که با مشکین و اسکویی همراه بودم گاهی با آنها ناهار می خوردم و پای صحبت های شیرین صبحی می نشستم و شوخی های بجا و کاملاً تازه او را به خاطر می سپردم، صبحی که همیشه سعی داشت لبخندی بر لب داشته باشد و زندگی را به بازی بگیرد و یا با مسائل جدی درگیر نشود اتفاقاً در برابر مردمی که مشکلی داشتند و یا در حقشان ظلم شده بود گاهی به زانو درمی آمد و اشک می ریخت.
او که مورد احترام رجال و نمایندگان مجلس بود بیشتر اوقاتش را صرف رسیدگی به کار درماندگان می کرد و در این راه موفق هم می شد. بسیاری از وزیران و شخصت های مهم همیشه درهای اطاقشان به روی صبحی باز بود. صبحی که از یک خانواده بهایی بود آنطور که خودش می گفت در جوانی بنا بر عللی از این جامعه طرد شد. او سه روز تمام سختی کشید و اشک ریخت و با خدای خودش راز و نیاز کرد، در میدان راه آهن که در آن زمان سبزی کاری بود و آب و آبادانی وجود نداشت با ساقه علف تغذیه کرد و روز چهارم با اراده راسخ، در حالی که به انسان دیگری تبدیل شده بود خودش را تسلیم حوادث کرد و تصمیم گرفت که با مشکلات دست و پنجه نرم کند.
آنچه بر صحبی جوان گذشته است و من از زبان خود او شنیده ام داستانی است پر هیجان که شاید بتوان از روی ان فیلمی ساخت اما در اینجا، صحبت از خاطره و یا خاطراتی است که من از صبحی دارم. دوستی و رفاقت صمیمانه من با صبحی روزی شروع شد که او دفاع از حق مرا در کلانتری به عهده گرفت. آن زمان من تازه رانندگی با اتومبیل را یاد گرفته بودم و یک ماشین فورد قدیمی داشتم که بدون در دست داشتن گواهینمامه با آن در شهر رفت و آمد می کردم. یک روز هنگامی که از خیابان عزیزخان می گذشم مردی را دیدم که با یک طبق خالی درست از وسط خیایان عبور می کند و گوشش به بوق های پی در پی من بدهکار نیست، این عمل مرد طبق کش به قدری مرا عصبانی کرده بود که در کنارش ایستادم و گفتم مگر صدای بوق را نمی شنوی؟ چرا از وسط خیابان که محل اتومبیل هاست حرکت می کنی؟ مرد طبق کش نگاهی به سر و وضع من کرد و یک مرتبه خودش را به داخل جوی آب انداخت و بنا کرد به ناله کردن. عده ای از رهگذرها جمع شدند و علت را پرسیدند، گفت این آقا پسر با ماشینش مرا به داخل جوی آب پرت کرد. شما را به خدا آژان پست را صدا کنید.
در یک چشم به هم زدن پاسبانی از کلانتری محل که در چند قدمی ما بود آمد و حادثه ساختگی را صورت مجلس کرد و از چند نفر شاهد هم امضاء گرفت، من و پاسبان و شاکی که لنگ لنگان قدم برمی داشت به کلانتری رفتیم وارد حیاط کلانتری که شدیم مرد طبق کش ناله و فریادش بیشتر شد و جلوی اطاق افسر کشیک خودش را به روی زمین انداخت. من که مات و متحیر بودم خواستم به خانه ام تلفن بزنم ولی پاسبان مانع شد و گفت تا به دادسرا نرفته ایم متهم حق ندارد با کسی تماس بگیرد.
نیم ساعت و شاید هم بیشتر طول کشید تا ما را به داخل اطاق افسر نگهبان بردند، به محض آنکه وارد شدم صبحی را دیدم که قصد خروج دارد، پرسید چه شده است؟ قضایا را برایش شرح دادم اخم هایش را توی هم کرد و گفت نکند خودش باشد.
آن وقت سرش را به طرف حیاط کج کرد و مرد طبق کش را شناخت از همانجا با صدای بلند گفت رضا، بیا بالا ببینم. رضا طبق کش سرش را بلند کرد و تا چشمش به صبحی افتاد از جا بلند شد و سلام کرد صبحی گفت خانه خراب باز بی پول شدی و برای مردم دردسر درست کردی؟ چرا نیامدی سراغ من؟ و مرد جواب داد که روم نشد بیام.
صبحی به طرف افسر نگهبان برگشت و گفت که آن مرد یعنی طبق کش، شیاد بیکاره ای است که برای ارتزاق هر روز به حیله ای متوسل می شود، این سومین بار است که من مچش را می گیرم. افسر رضا را احضار کرد و او که دیگر پایش نمی لنگید آمد و با گردن کج ایستاد و اقرار کرد که دروغ گفته است و من با او تصادف نکرده ام. می گفت دیدم سر و لباسش شیک و تر تمیز است فهمیدم که می توانم حسابی تیغش بزنم.
افسر براسای گفته های رضا پرونده را بست و از من پرسید شکایتی ندارید؟ گفتم خیر و با صبحی از اطاق خارج شدم، توی حیاط رضا را دیدم که دنبال ما می دود، می گفت گرسنه ام و کمک می خواست به توصیه صبحی ده تومان به او دادم و با ماشین به خانه صبحی رفتیم.
در خانه صبحی یک دنیا صفا و صمیمیت موج می زد. یک آپارتمان سه اطاقه با اثاثه مختصر و یک کشکول و دو عدد تبرزین که به دیوار کوبیده شده بود با تعداد زیادی کتاب و یک کرسی گرم و تمیز، پسر خوانده صبحی که او را «اصغر دادش» صدا می زد کاسه برش را که به سبک روسی پخته شده بود روی کرسی گذاشت با چند تکه نان سیاه که به زبان روسی «چرنی خلپ» نامیده می شود.
برش را خوردیم و همانجا زیر کرسی به خواب رفتیم هرگز لذت آن غذا و آن خواب را فراموش نمی کنم. کمی بعد صدای زنگ در بلند شد و اصغر داداش آمد و خیلی آهسته به صبحی گفت که همان خانم آن روزی است، صبحی آهسته و آرام به سراغ صندوقچه اش رفت و عبای نائینی اش را که روی پشتی بود به کول گرفت و به طرف در خانه رفت. از دور صدای زنی را که با او حرف می زد می شنیدم، زن تشکر می کرد و صبحی اصرار داشت که او را از سر باز کند بعدها از مشکین شنیدم که صبحی به چند تن مرد و زن مستحق آبرودار کمک های مالی می کند، او که خودش از مال دنیا بهره ای نداشت معمولاً سرمایه داران نیکوکار را وامی داشت تا با پرداخت یک مقرری ماهانه خانواده و یا خانواده هایی را اداره کنند.
یک شب در باغ سفارت شوروی صبحی را دیدم که با «علی اف» وابسته مطبوعاتی سفارت سرگرم صحبت کردن است علی اف زبان فارسی را به خوبی تکلم می کرد اما بالطبع نمی توانست آنطور که صبحی انتظار داشت کلمات فارسی را ادا کند. نمی دانم کدام کلمه را اشتباهاً تلفظ کرده بود که صحبی با لحنی اعتراض آمیز و با طعنه و کنایه گفت رفیق علی اف، انگار استادان شما در دانشگاه مسکو خودشان کمیتشان لنگ است وگرنه شما دچار این اشتباه نمی شدید. علی اف معذرت خواست و صبحی که نمی خواست بحث به درازا بکشد ما را به سر میز شام دعوت کرد.
صبحی با تمام سختی هایی که کشیده بود زندگی را دوست داشت و آرزو می کرد که عمر طولانی داشته باشد اما متأسفانه چنین نشد. به دنبال دردهای شدیدی که ابتدا به نظر می رسید نتیجه سرماخوردگی باشد به دکتر متخصص رجوع کرد و دکتر به او گفت که مبتلا به سرطان استخوان صورت شده است و هفت یا هشت ماه بعد این اتفاق رخ داد در لندن روی استخوان فک او عمل حراجی کوچی انجام شد که برای مدتی آرامبخش بود ولی مرگ که گویی در کمینش بود امانش نداد. خبر مرگ پر سر و صدای او به گوش همه شهر رسید. مثل آوای گرم و پر طنین خودش که سال ها از رادیو گوش ها را نوازش می داد، بچه ها سلام.... بچه ها خدانگهدار شما.

ادامه دارد....
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.