موسیقی از لحاظ سبک و شکل دستخوش تغییراتی شده است مانند رنسانس، باروک، روکوکو، کلاسیک و رمانتیک که اهمیت بسیاری برای آهنگسازان دارد و با تغییرات مشابهی در هنرهای دیگر قرین بوده است. این تغییرات منطبق بوده است بر تغییرات جامعه اروپا از سده پانزدهم تا سده نوزدهم.

موسیقی و تصویرهای انسانی

موسیقی تصویرهای چشمی یا دیداری به شیوه نقاشی و ادبیات از دنیای خارج فراهم نمی آورد بلکه تصورهایی صوتی از دنیای خارج می آفریند که همانند تقلید از آوازهای پرندگان، صدای راه رفتن و صدای باد و باران هستند ولی اینها جنبه ظاهری هنر موسیقی به شمار می روند. موسیقی از لحاظ شیوه بیان با هنرهای دیگر تفاوت دارد ولی از لحاظ ماهیت بنیادی اش به عنوان هنری که پاسخ یا واکنش انسان به دنیای خارج یا زندگی درونی وی را مجسم می کند تفاوتی با آنها ندارد.
موسیقی زندگی درونی انسان را به کمک آنچه می توان تصویرهای انسانی یا چهره های انسانی نامید، نشان می دهد. موسیقی فقط در اثر آمدن یک صدا از پی صدایی دیگر ساخته نمی شود بلکه گونه ای توالی صداها که گوش بتواند آنها را به صورت یک کل واحد دریابد، مانند عبارتی موزون یا نوایی خوش موجب پدید آمدن موسیقی می شود. این واحدها همان چهره های انسانی اند. زیرا حالتهای ذهنی خاصی در آدمی برمی انگیزند.
فرمهای بزرگتر مرکب از زنجیره های ملودیک، جانشینی و تغییر نواها، برخورد همزمان دو یا چند خط ملودیک یا پولیفونی، همایش های گوناگون آکوردها یا گروههایی از نتهای متفاوت که وقتی با هم نواخته شوند همچون نتی واحد با یک آهنگ عاطفی سرشار به گوش می رسند، ساخته می شوند. این فرم های پیچیده موجب پیدایش حالتهایی روانی می شوند که همان چهره های انسانی هستند.
حال می توان گفت که موسیقی به کمک چنین تصویرهای انسانی و چهره هایی، اندیشه ها را مجسم می سازد. این اندیشه ها از نوع اندیشه هایی نیستند که در هر رساله علمی یافت می شوند، بلکه اظهارنظرها یا تفسیرهایی درباره جامعه اند و نشان می دهند که زیستن در این جامعه چه معنایی دارد. بدین طریق موسیقی در آفریدن شعور اجتماعی یا آگاهی فرد از زندگی درونی مشترکش با جامعه و در پرده برداشتن از تاریخ درونی جامعه به هنرهای دیگر می پیوندد. موسیقی گذشته از آنکه موجب رشد حساسیت و آزادگی می شود، بر آموزش و پرورش نسل حاضر نیز تأثیرمی گذارد.
برخی مدعی اند که موسیقی نوعی ارتباط صرفاً عاطفی است بدین معنا که با ارتباط فکری یا پنداری تناقض دارد. اما سرچشمه عواطف مردم چیزهایی است که می بینند، منطقی ترین افکار و اعمال نیز موجب پیدایش عواطف می شوند.
در موسیقی نیز مانند هنرهای دیگر، ساختار یک کار بزرگ است که کلید درک منطقی یا غیر منطقی بودند اندیشه هنرمند در خصوص مسائل مطرح شده در آن اثر را به ما می دهد. آثار منطقی و غیر منطقی به یک اندازه می توانند عاطفی باشند. اگر وظیفه موسیقی صرفاض برانگیختن عواطفی خصوصی می بود که تفاوتی با عواطف زندگی واقعی ندارند دیگر دلیلی برای ادامه حیات موسیقی در میان نبود زیرا زندگی واقعی اینکار را بهتر انجام می دهد. مثلاً هیچ موسیقی عاشقانه ای از لحاظ قدرت به عشق واقعی نمی سد و هیچ سوگواری یا تشییع جنازه ای به اندازه از دست رفتن آنکه در نزد ما گرامی است غم انگیز نیست.
هنرها مصنوعات دست بشر و آفریده هایی آگاهانه جسم و روح انسان اند. هنرها موجب حالاتی از زندگی درونی می شوند که با استفاده از وسایل عینی یا زبانها و شکل های آفریده اجتماع حالات تازه ای در روابط میان انسانها پدید می آورند. حالت های درونی که به وسیله آثار هنری پدید می آیند فقط حالتهایی ناپایدار و همانند احساس هایی نیستند که در لحظات گوناگون زندگی به آدمی دست می دهد. هنرمند در آفریدن هر اثری کم و بیش از کل تجربه شخصی و اجتماعی اش بهره می گیرد. آنچه بدست می آید نه یک حالت تصادفی بلکه مجموعه ای از حالات تمرکز یافته روانی است که معرف نگرش خاصی به زندگی هستند.
موسیقی حتی با آنکه در طی زمان پیش می آید و ساختارهایی پدید می آورد که دیدنی یا لمس کردنی نیستند، ماهیتاً چیزی عینی می آفریند که در بیرون از هنرمند و شنونده وجود دارد. همچنین با مصالح خاصی سر و کار دارد که همان امواج نامریی و بی وزن صدا هستند. از ویژگی های موسیقی این است که حتی پس از آنکه به روی کاغذ می آید، کار هنری واقعی، اجرای زنده آن است و موفقیتش به توانایی اجرا کننده بستگی دارد. این به معنای انکار ماهیت موسیقی به عنوان هنری که آثاری عینی می آفریند نیست.
احساس زیبایی شناختی یا شناخت زیبایی که نتیجه حالت خاصی از زندگی است نقطه مرکزی هنرها از جمله موسیقی است و وجه تمایز هنر از زندگی به شمار می رود. این احساس زیبایی شناختی را به کمک موسیقی غم انگیز یا تراژیک، شادی مفرط یا هیجان ناگهانی شدید نیز می توان پدید آورد.
زبان موسیقی آفریده ای اجتماعی است. هر جامعه موسیقی خاصی برای خود دارد که از انواع آوازها، رقص ها، ملودیها و جمله های موسیقایی ترکیب شده است که در آن گروه های مختلفی از نت ها درهم آمیخته اند و واحدهایی تشکیل داده اند که حالت های گوناگونی از زندگی پدید می آورند. در جوامع اولیه یا مراسم آن روزگار، افراد صاحب استعداد به کمک همین مصالح زنده یا واحدهای تجسمی می توانستند بدیهه سازی کنند، در جوامع پیشرفته تر یا مراسم روزگار ما، آهنگسازان با استفاده از این مصالح می توانند ترکیب های گیرایی بیافرینند. در این معنا هر موسیقی جدیدی به مقیاس وسیع از موسیقی واقعاً موجود ساخته می شود. این موضوع چیزی از نو مایگی اثر یا قطعه موسیقی نمی کاهد. بلکه به شنونده می گوید که چرا هر اثر نو مایه موسیقی نیز قابل درک است. موسیقی جدید مصالح آشنا را برمی گیرد و آن را در قالبهای نو از فرم های ملودیک جدید گرفته تا آفریده های بزرگی که به کمک همین فرم ها ساخته می شوند می ریزد و شکل می دهد. اگر این زبان مخلوق اجتماع در کار نمی بود هیچ فردی نمی توانست چیزی بیافریند.
موسیقی به دلیل نداشتن واژه یا تصویرهایی عکس مانند، به نظر می رسد که درون گراترین هنر باشد. اما در همان حال، به دلیل نوعی از آگاهی بر خویشاوندی که در میان گروهی از شنوندگان پدید می آورد، بی آنکه مانعی فراراهش خودنمایی کند اجتماعی ترین هنر نیز هست. همچانکه ادبیات و نقاشی با تمام اشاراتشان به جهان خارج، کیفیتی درونی یا ذهنی دارند، موسیقی نیز با آنکه ظاهراً هنری درونی است خصلتی متمایل به جهان خارج دارد. حالت های درونی موسیقی تفسیری از زندگی به شکلی است که در اجتماع جریان دارد.
عقایدی که در موسیقی ساری و جاری است به چشم کسانی که در جستجوی آنها نیستند نخواهد خورد. شخص ممکن است به بزرگترین اثر موسیقی گوش کند و آنرا مجموعه ای از اصوات خوش آهنگ بداند، چنانکه گویی خودش را زیر دوش آب گرم عواطف شستشو می داده است. ولی درک واقعی و لذت بیشتر بردن از موسیقی در پی پذیرفتن حضور انسان در آن اثر موسیقی میسر می شود و این مرحله ای از تکامل ذهن و آگاهی یافتن آن بر وجود امکانات بالقوه و مسائل تازه زندگی در نتیجه تغییرات و ستیزهای خارج از خودش است.

منبع: کتاب بیان اندیشه در موسیقی
نویسنده: سیدنی فینکلشتاین
ترجمه: محمدتقی فرامرزی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.