سال 1327 پس از مرگ مادرم تنها مانده بودم و چاره ای نبود جز اینکه در خانه یکی از بستگانم اقامت کنم. خانه خواهر بزرگترم در باغ شاه کوچه ده متری واقع شده بود. یک خانه نسبتاً کوچک که اطاق پایینی را به من اختصاص داده بودند تا دیر و زود آمدنم مانع از خواب و استراحت دیگران نشود.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
آن روزها چنان غرق کارهای خودم بودم که نمی دانستم در اطرافم چه می گذرد انتشار هفته نامه «علی بابا» و نوشتن نمایشنامه برای رادیو و آغاز فعالیت در استودیو پارس فیلم و تهیه مقدمات فیلم «واریته بهاری» به کلی اوقات مرا پر کرده بود.

الهه دخترک شیطان همسایه!
در خیابان باغ شاه اکثراً آدم های سرشناس اقامت داشتند ولی من فقط نامی از آنها می شنیدم و به ندرت چهره ها را می دیدم. یکی از روزهای گرم تابستان که از رادیو بر می گشتم اتومبیلم را جلوی در خانه پارک کردم و چون ناهار را در رستوران خورده بودم روی تخت دراز کشیدم.

ساعت پنج بعدازظهر که می خواستم با اتومبیل به محلی بروم با کمال تعجب متوجه شدم که لاستیک جلوی ماشین پنچر است. سربازی را که در خانه خواهرم خدمت می کرد صدا کردم و از او خواستم طایر ماشین را عوض کند.

فردای ان روز باز هم این ماجرا تکرار شد و من بعد از خواب بعداز ظهر دیدم که ماشینم پنچر است. برای من تعجب آور بود ولی به هیچ وجه سوءظنی نبردم. لاستیک را به دکان پنچرگیری فرستادم گفتند سوراخی در آن دیده نمی شود ظاهراً بادش را عمداً خالی کرده اند.

پیش خودم فکر کردم و دیدم که با هیچیک از همسایه ها دوستی یا دشمنی ندارم و امکان ندارد کسی بدون سابقه و بدون هیچگونه قصدی این بلا را سر ماشین من بیاورد.

دو روز از این ماجرا گذشت و اتفاقی نیفتاد، روز سوم باز هم باد لاستیک مرا خالی کردند. حالا دیگر من کلافه و عصبی بودم. دلم می خواست به هر قیمتی که هست عامل اصلی را پیدا کنم.

از هر کس که می پرسیدم اظهار بی اطلاعی می کرد. بالاخره تصمیم گرفتم سرباز شوهر خواهر را به پاسداری وادارم. دو روز تمام سرباز از پشت پنجره آشپزخانه کشیک کشید تا بالاخره به اصل قضایا پی برد.

او «بهار غلامحسینی» دختر همسایه را دیده بود که همراه یک دختر دیگر با استفاده از خلوت بودن کوچه باد لاستیک مرا خالی می کرد. تصمیم گرفته بود او را در حین عمل بگیرد ولی موفق نشده بود.

بهار تند و تیزتر و زرنگ تر از اینها بود. من وقتی این خبر را شنیدم به در خانه بهار رفتم و با عصبانیت علت را جویا شدم. بهار که یک دختر جوان ولی سر و زبان دار بود گفت راستش مدتها است که من می خواهم توجه شما را به آوازم جلب کنم ولی موفق نمی شوم.

هروقت که حس می کنم شما خانه هستید با انگشت روی درب اطاق رنگ می گیرم و می خوانم ولی شما همیشه از این مسئله بی تفاوت گذشته اید. گفتم گیرم که من صدای شما را شنیدم، منظورت چیست؟

گفت دلم می خواهد مرا به رادیو ببردی تا در آنجا بخوانم. گفتم این کار ساده ای نیست آواز خواندن در رادیو شرایطی دارد. باید قبل از هر چیز پیش یک استاد بروی و تعلیم بگیری بعد از آن آزمایشهای فراوان، اگر مسئولان رادیو مصلحت بدانند تو را در برنامه ها شرکت می دهند. بنابراین از من کاری ساخته نیست.

آن روز گذشت سه یا چهار سال بعد با یکی از دوستان به شمیران می رفتیم، رادیو را باز کردم آوازی گرم و با ته صدایی گرفته و جذاب شنیدم. برایم عجیب بود از دوستم پرسیدم این کدام خواننده است؟

گفت یک خواننده جدید است به نام »الهه» که در همین مدت کوتاه کارش بالا گرفته است. اگر اشتباه نکنم آن زمان الهه و داریوش رفیعی با مجید وفادار برنامه اجرا می کردند، به نظرم رسید که این صدا را روزگاری نه چندان دور بارها و بارها شنیده ام اما به هر حال زیاد درباره اش فکر نکردم.

چند ماه بعد در «موزیکال کمپانی» مشغول صحبت با «نصرالله عشقی» مدیر کمپانی بودم که زنی همراه شوهرش وارد شد و به محض دیدن من سری تکان داد و سلام کرد. تعجبی نکردم چون آن روزها رفته رفته شهرت و معروفیتی به دست می آوردم و مردم اکثراً مرا می شناختند.

نصرالله عشقی خانم را اینطور معرفی کرد خانم الهه خواننده رادیو که قرار است چند صفحه با ما پر کند. الهه... این اسم برایم آشنا بود ولی خود خانم را نمی شناختم. گویا الهه متوجه شده بود که چرا گیج و بهت زده به او نگاه می کنم.

بلافاصله جلو آمد و گفت من همان بهار همسایه دیوار به دیوار سرهنگ زمانی هستم که باد لاستیک ماشین شما را خالی می کردم. از شما چه پنهان یکه خوردم، اصلاً قیافه اش به آن بهار که من دیده بودم نمی خورد.

زنی بود کامل با چهره ای کاملاً متفاوت ولی صدایش آن ته صدای گرفته اش همان بود که شنیده بودم. خوشحال شدم که بهار بالاخره موفق شده است. دختری با آن همه زرنگی و استعداد و در عین حال شیطنت باید موفق می شد.

از آن روز به بعد ما همه شاهد پیشرفت سریع الهه بودیم. در میدان رقابت، اگر چه رقبای زیادی وجود نداشتند اما هر کدام در حد خود صاحب مقام و عنوانی بودند. دوران شکوفایی کار الهه زمانی بود که «داود پیرنیا» برنامه گلها را پایه گذاری کرد و در طول یک دهه، آثار جاویدانی را به کمک هنرمندان بزرگ ایران به جا گذاشت.

ترانه های الهه، به خصوص آنکه در برنامه گلها خوانده است هر یک رنگ و بوی خاصی دارد و او هنوز هم گرم و پر شور می خواند. حالا که از الهه گفتم بد نیست از همکار قدیمی او هم یاد کنم.

یوسف کاموسی
در میان نوازندگانی که با ارکستر الهه همکاری داشتن «یوسف کاموسی» از همه سرشناس تر بود، قدی بلند و چهره ای لاغر و دماغی عقابی شکل داشت. ساده، شیک پوش و بذال و دست و دلباز و رفیق دوست بود.

خانه مادریش در خیابان سیروس، کوچه «آقا موسی» واقع شده بود. در جوانی تار می نواخت اما پس از یک سفر چند ماهه به عراق و لبنان و سوریه به «عود» دل بست و تا عمر داشت اوقاتش را صرف نواختن و ترویج این ساز ایرانی از یاد رفته کرد.

به قول موسی معروفی «پدر جواد معروفی» مردم خیال می کنند که عود یک ساز عربی است ولی عود در حقیقت یکی از قدیمی ترین سازهای ایرانی محسوب می شود. چند سال پیش حافظ سروده است که:
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تکفیر می کنند

به هر حال می توان به جرأت گفت که عود را پس از یک دوران طولانی بار دیگر کاموسی زنده کرد و به مردم شناساند. متأسفانه از کاموسی عکسی در دست ندارم. در کتاب «مردان موسیقی سنتی ایران» که اخیراً در ایران به چاپ رسیده مولف از سر غفلت نامی از کاموسی نبرده است.

آن روزها که کاموسی عود می نواخت هنوز کسی دستش به این ساز نرسیده بود. به همت کاموسی رفته رفته عود، این ساز دلنواز ایرانی جای خودش را در میان سازهای دیگر باز کرد.

ارکستر مخصوص الهه که با آن به مجالس عروسی و میهمانی های بزرگ و کوچک می رفت با عود کاموسی رنگ و بوی دیگری گرفته بود، رادیو ایران نیز بخشی را به بخش عود تنها اختصاص داده بود.

سال 1329 پس از یک دوران طولانی که من و دوستانم با کاموسی گذرانده بودیم، او ناچار شد که با «فروغ سهامی» عازم بغداد شود. فروغ با یک کاباره عراقی قرارداد چند ساله بسته بود و ما می دانستیم که کاموسی را به این زودی ها نخواهیم دید.

شبی که فردای آن کاموسی به بغداد رفت در کافه جمشید جمع شدیم و جشن گرفتیم، کاموسی آهنگی در مایه اصفهان ساخته بود که شعر جالب «ناصر خدیویان» آن را دلنشین تر کرده بود و یکی از خوانندگان کافه آن را اکثر شبها می خواند.

ترانه اینطور آغاز می شد «اگر تو از در بازآیی گرده ز دلها بگشایی- صحبت از عهد دیرین شد- دامن از اشکم خونین شد»

ماه ها از مسافرت کاموسی به بغداد می گذشت و ما خبری از او نداشتیم. برو بچه های روزنامه حاجی بابا از جمله «نواب صفا» هر شب از او یاد می کردند. هر وقت به کافه جمشید می رفتیم «یوسف» را بین اعضای ارکستر خالی می دیدم، نه تنها ما که نوازندگان و خوانندگان و حتی کارکنان کافه جمشید هم دلشان برای موسی تنگ شده بود.

یک شب زمستان که برف سنگینی باریده بود من و دوستانم طبق معمول به هوای گرم کافه رستوران جمشید پناه بردیم. کافه شلوغ و پر هیاهو بود، بچه از اعضای ارکستر خواستند که آهنگ کاموسی را بنوازند.

ارکستر شروع به نواختن کرد و خواننده ای شعر مورد علاقه ما را خواند: اگر تو از در باز آیی... همه با هم می خواندند، مجلس گرم شده بود، یک میز جلوتر از ما «طیب حاج رضایی» با دوستان و نوچه هایش نشسته بود.

ناگهان در میان ناباوری ما، مردی که شباهت زیادی به کاموسی داشت از در وارد شد و یک راست به طرف میز ما آمد. اصلاً باورمان نمی شد این خود او بود، کاموسی بود بیخبر از راه رسیده بود و یک راست به پاتوق همیشگی آمده بود تا دوستان را ببیند.

نمی دانم این صحنه را چگونه توصیف کنم؟ بوسه ها و اشک ها و خنده ها در هم آمیخت، برای چند لحظه رستوران در سکوت فرو رفت تمام مشتری ها متوجه میز ما بودند.

کاموسی نشست و گفت دلم از تنهایی گرفت، به صاحب کاباره گفتم که یا با مرخصی یک ماهه من موافقت کند یا به کلی استعفا می دهم و به ایران باز می گردم.

حالا یک ماهه آمده ام، ممکن است برگردم ولی فکر نمی کنم بتوانم دل از شماها بکنم. کاموسی سالها بعد ازدواج کرد و از همسرش صاحب دو پسر شد. یکی از فرزندانش متأسفانه از همان دوران کودکی به اختلال حواس دچار بود.

تمام مدت کاموسی از خانواده اش و پسر بیمارش مراقبت می کرد. بارها و بارها این جوان را به آسایشگاه برده و بستری کرده بودند. آخرین بار تابستان سه سال پیش بود.

پسر جوان بهبودی نسبی پیدا کرده و به خانه برگشته بود. پدر در اطاق همان خانه قدیمی کوچه آقاموسی دراز کشیده بود تا بنابر عادت چرتی بزند، پسر وارد اطاق شد کاموسی خواب بود و نفس های عمیق می کشید، پسر جوان از روی طاقچه قندشکن را برداشت و با شدت هرچه تمام تر بر مغز پدرش کوبید.

فاجعه بزرگی بود، پسر مات و مبهوت به اطرافیان نگاه می کرد، شاید می خواست بگوید که تقصیری ندارد به راستی هم که بیگناه بود، قلب مادر و برادرش می طپید و اشک در چشمهایشان خشک شده بود... نمی دانستند چه بگویند و چه بکنند؟ انگار هنوز هم آهنگ معروف کاموسی در فضای خانه پخش می شد، کسی با کمال وضوح می خواند که 
اگر تو از در بازآیی... گره ز دلها بگشایی
اما این بار بازگشتی در کار نبود.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
-1
1
1 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.