منوچهر نوذری، دردونه حسن کبابی رادیو

سال 1336 وقتی با شرکت نصرت الله وحدت در استودیو کاروان فیلم «نردبان ترقی» را می ساختیم، جوانی باریک اندام با چهره ای رنگ پریده کارهای فنی را انجام می داد، اسمش محمود بود و نام فامیلش نوذری، در کارش بسیار منظم بود و در تدوین و فیلمبرداری مهارت کامل داشت، حتی در امور مربوط به لابراتوار هم صاحب سلیقه بود و اغلب مورد مشورت دست اندرکاران قرار می گرفت.
خاطراتی از هنرمندان ( قسمت شصت و سوم)

وقتی فیلم نردبان ترقی آماده شد نوذری صدابرداری آن را به عهده گرفت. می گفتند برادر کسی است که به تازگی در رادیو نقش «دردونه حسن کبابی» را بازی می کند. دردونه یک پسر بچه بی دست و پا بود که از پدرش «میرزا عبدالغنی» حرف شنوی نداشت در مدرسه به قول خودش همیشه از آخر اول بود!
من چندین بار به نمایشنامه های کوتاهی که دردونه و عبدالغنی و شاباخی خانم در آن شرکت داشتند گوش کرده بودم ولی نمی دانستم اجرا کننده این نقش دردونه کیست و از کجا آنجا آمده است؟
معمولاً هنرپیشه ها از تئاتر و یا سینما به رادیو می آمدند در حالیکه منوچهر نوذری بی آنکه تجربه ای در تئاتر و سینما داشته باشد وارد کادر هنرپیشگان رادیو ایران شده بود.
اکبر مشکین درباره او می گفت: بسیار با استعداد و با هوش است و با آنکه سابقه بازیگری ندارد اما از همان روزهای اول قدرت و خلاقیت خودش را نشان داده است. شگرد او فقط ایفای نقش دردونه نیست. بلکه از عهده نقش های جدی هم به خوبی برمی آید.

متأسفانه پیش از آنکه من منوچهر نوذری را ببینم، برادرش محمود به بیماری سرطان خون درگذشت. آبان سال 1340 هنگامی با منوچهر روبه رو شدم که در استودیوی بزرگ رادیو مشغول تمرین نمایشنامه ها بود. بعد از تمرین به اتفاق او و اکبر مشکین به استودیوی دیگری رفتیم تا یک ترانه کمدی دو صدایی ضبط کنیم.
در آنجا «بدیع زاده» که سرپرست موسیقی شما و رادیو بود انتظار ما را می کشید، گفت وقتی نوذری و مشکین برای خواندن یک ترانه فکاهی می آیند خیالم راحت است، هر دو استعداد و گوش موسیقی دارند و در همان لحظات اول آهنگ و ریتم آن را می گیرند در حالی که دیگران در این کار کمی کند هستند.

آن روز وقتی ترانه فکاهی «پدر و پسر» در ظرف یک ساعت ضبط شد به صدق گفتار بدیع زاده پی بردم. با مشکین و نوذری به رستوران رادیو رفتیم تا ناهار بخوریم. همکاران و میهمانان رادیو همه و همه با نوذری سلام و علیک می کردند و او با خوشرویی جوابشان را می داد.
سر ناهار چند جوک با مزه گفت که ما را به خنده واداشت. حسن کار او در این بود که لطیفه ها را با لهجه های مختلف و همراه با حرکات جالب نقل می کرد. جوکی که تعریف کرد این بود:

چند نفر عمله که از کمر و دست و پا مصدوم و مجروح شده بودند در کلانتری آه و ناله می کردند. از آنها پرسیدم چه اتفاقی افتاده است یکی با لهجه ترکی گفت ما همگی سوار یک ماشین وانت بودیم و می رفتیم شهریار «یکی از دهات که در جنوب غربی تهران واقع شده» انگور بیاوریم. بین راه از هوای تازه صبحگاهی کیف می کردیم و آواز می خواندیم. ماشین وانت که سرش باز بود توی دست اندازهای جاده می افتاد و ما را از سر جایمان به بالا پرتاب می کرد. یک مرتبه وانت داخل یک چاله شد و ما را بیشتر از حد معمول به بالا انداخت، ما چند ثانیه ای روی هوا بودیم و موقع برگشتن نگاه کردیم و دیدم از ماشین خبری نیست، در همان لحظه ای که ما روی هوا دست و پا می زدیم وانت که با سرعت حرکت می کرد از زیر پای ما رد شده بود، ما چاره ای نداشتیم جز این که بیاییم پایین یعنی بیفتیم روی زمین و دست و پایمان بشکند.

نوذری که خودش اصلاً کاشانی است از مردم کاشان و از ترس و احتیاطی که دارند حکایت ها داشت. در مورد قزوینی ها و مهمان نوازی شان این لطیفه او شنیدنی است که می گوید:

شب عید نوروز یک عده هفت هشت نفری وارد خانه یک قزوینی می شوند تا یکی دو هفته استراحت کنند. صاحب خانه که انتظار آن همه میهمان را نداشته به پسرش می گوید برو روی پشت بام و با تفنگی که توی صندوق خانه داریم چند تا تیر هوایی شلیک کن پسر دستور پدرش را اجرا می کند و میهمان ها ترسان و لرزان می پرسند چه خبر شده است قزوینی جواب می دهد خبری نیست بالام جان، این همسایه ماست من پارسال دو تا مهمانش را کشته ام حالا آمده که دو تا مهمان مرا بکشد و تلافی کند. بگذار شماها را بکشد، به جان خودم یک دانه مهمان برایش باقی نمی گذارم.
نوذری همانطور که مشکین گفته بود نقش های ساده و معمولی را هم بسیار خوب اجرا می کرد. از سال 1342 تا سال 1356 او و «تاجی احمدی» به عنوان زن و شوهر هر جمع صبح شنوندگان را به پای رادیو کشاندند. زن و شوهری که هر بار مشکل تازه ای داشتند. این زوج هنرمند به راستی اعجاز می کردند و به نمایشنامه های من جان می بخشیدند.
در سال 1347 هنگامی که تصمیم گرفتم برای شرکت دادن هنرمندان شهرستانی در برنامه های صبح جمع هر بار به یک استان برویم، مسافرت های ماهانه ما آغاز شد.

بد نیست بدانید که اولین مقصودمن و نوذری و شاهرخ نادری (مسئول تهیه نوار) اصفهان بود. وقتی در فرودگاه مهرآباد سوار هواپیما شدیم تا فاصفه تهران-اصفهان را یک ساعته طی کنیم، بدبختانه هواپیما درچار نقص فنی شد و ما را با هواپیمای دیگر فرستادند که آن هم دو سه ساعت تأخیر داشت. به این ترتیب ما سه نفر فاصله تهران تا اصفهان را شش ساعته طی کردیم و شب خسته و کوفته به هتل شاه عباس رفتیم. در آن فصل هتل زیاد شلوغ نبود و ما توانستیم سه اطاق در اختیار بگیریم. اطاق من و نوذری در کنار هم بود و به محض آنکه به رختخواب رفتم احساس کردم که دیوار پشت سرم به لرزه افتاده است. دقت کردم و متوجه شدم که نوذری در خواب «خورخور» می کند، آن هم چه خورخوری که در واقع به اره کردن یک درخت تنومند می ماند.

بلافاصله به در اطاقش رفتم و در زم با لباس خواب در برا باز کرد و پرسید چه خبر شده است؟ گفتم با این صدای خور خور که نمی شود خوابید.
گفت من شب ها دو عدد بالش زیر دستم می گذارم و به علت چاقی روی شکم می خوابم، به همین دلیل است که خور خور می کنم. به او سفارش کردم که مراقب باشد صدای خور خورش بیشتر نشود. او قول داد و من به اطاق خود برگشتم اما یک ساعت بعد از صدای به هم خوردن درها بیدار شدم.
اینبار مسافرانی که اطاقشان در حوالی اطاق توذری بود به عنوان اعتراض بیرون آمده بودند و مدیر هتل سعی می کرد آن ها را آرام کند.
بالاخره به این نتیجه رسیدیم که نوذری را به اطاقی که انتهای راهرو قرار داشت بفرستیم چون در آن قسمت مسافری وجود نداشت.
فردا صبح وقتی برای صرف صبحانه به رستوران هتل رفتیم همه یعنی آشپز و گارسن و مدیر از ماجرای شب قبل حرف می زدند و به نوذری خیره شده بودند.

در رادیو، هنگامی که بچه ها خستگی در می کردند و یا در انتظار آماده شدن ضبط بودند، نوذری و تابش جوک های تازه خودشان را عرضه می کردند. یک جوک می دادند و یک جوک می گرفتند. چندین بار اتفاق افتاد که من لطیفه ای ساختم و در اختیار تابش گذاشتم تابش لطیفه را در دفترش یادداشت کرد و به نوذری که رسید آن را تحویل داد بعد نوذری سراغ من آمد و گفت یک جوک دست اول دارم که هنوز نشنیده ای. آن وقت جوکی را که خودم ساخته بودم برای خود من تعریف کرد و با صدای بلند خندید.
نوذری علاوه بر کار رادیو، در دوبلاژ فیلم هم دست داشت و به جای بسیاری از هنرپیشگان هالیوود حرف می زد. وقتی اتحادیه گویندگان فیلم تشکیل شد او برای مدتی عهده دار چاپ بروشور اتحادیه شد و بعد استودیو دوبلاژ «تندیس» را پایه گذاری کرد، متأسفانه سرمایه او در این راه به هدر رفت و برای مدت شش سال در مصر و اردن هاشمی به دنبال کار دلخواش گشت و سرانجام در سال 1360 به ایران برگشت و به فعالیت در زمینه دوبلاژ فیلم ادامه داد.

نوذری در چند فیلم ایرانی هم شرکت کرده است که مهمترین آنها «لاله آتشین و افق روشن و امیر ارسلان نامدار و گوهر شب چراغ» است. علاوه بر بازیگری نوذری فیلم های «ایوالله و خیلی هم ممنون» را هم با شرکت «نعمت الله آغاسی» کارگردانی کرده است.
سال گذشته رادیو ایران از منوچهر نوذری دعوت کرد تا در برنامه های صبح جمعه شرکت کند. نوذری پس از چند سال به رادیو برگشت و به گفته مسافرانی که از ایران می آیند در نقش تازه اش «آقای ملون» کاملاً گل کرده است.

آقای ملون یک شخصیت تازه و قابل انعطاف است و به قول معروف که از هر طرف باد می آید بادش می دهد. او نه منطق می شناسد و نه عقلش را به کار می اندازد، در یک چشم به هم زدن عوض می شود و حرف های مخالف آنچه را که گفته به زبان می آورد.
نوذری کسی بود که در پاییز 1349 مرگ ناگهانی و غیر منتظره «عزت الله نوید» هنرپیشه اصفهانی را به من اطلاع داد. آن روز سه شنبه بود و هنرپیشگان شما و رادیو پس از یک تمرین چند ساعته عازم رستوران رادیو شدند. نوید از من و بهرامی (کارگردان) خواست که برای صرف ناهار به خانه خودش برود و ظرف یک ساعت برگردد. او رفت و تا ساعت دو بعدازظهر از وی خبری نشد. معمولاً سر ساعت دو ضبط برنامه را در حضور تماشاگران شروع می کردیم. عده ای می گفتند در خانه خوابش برده است و گروهی معتقد بودند که اتومبیلش بین راه خراب شده، اما ناگهان تلفن دفتر رادیو زنگ زد و نوذری که آنجا بود گوشی را برداشت. تلفن کنند همسر نوید بود که با گریه و زاری مرگ او را اطلاع می داد. او گفت که نوید پس از ناهار دراز کشید تا چرتی بزند ولی دیگر بیدار نشد.

در حالی که نمی دانستیم چه بکنیم و نقش نوید را به عهده چه کسی بگذاریم نوذری خودش داوطلب شد که نقش نوید را به عهده بگیرد. او بی آنکه تمرینی کرده باشد جلوی میکروفن آمد و کارش را به بهترین شکل انجام داد.
عنایت الله نوید یک هنرپیشه با استعداد اصفهانی بود که در سریال تلویزیونی «اختاپوس» شرکت داشت و در فیلم های «درشکه چی و محلل» اثر نصرت کریمی بازی جالبی ارائه داد.

و اما منوچهر نوذری در مورد چاق شدنش و این که چرا حاضر نیست سیگار را ترک کند دلایل قابل توجهی می آورد. در مورد چاقی می گفت به هر مغازه و رستورانی می روم صاحبان آن ها شیرینی و شکلات تعارفم می کنند و من از روی ادب به تعارفشان پاسخ مثبت می دهم، حتی وقتی سوار هواپیما «ایران ایر» می شوم خانم های میهمان دار به خاطر لطفی که به من دارند دم به دم خوراکی های جوراجور برایم می آورند و من بی آنکه خودم بخواهم چاق می شوم. برای رفع چاقی چاره ای ندارم جز اینکه سیگار بکشم چون می دانید که سیگار آدم را لاغر می کند.


ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.