آن آوای لطیف و بی دغدغه فاخته ای
تازه به رادیو رفته بودم، دوستم محمود رجاء تازه به معاونت رادیو انتخاب شده بود و حسینقلی مستعان نویسنده معروف ریاست رادیو را به عهده داشت. گویندگان و نوازندگان و کارکنان رادیو یک دوره هفتگی داشتند و شب های جمعه دور هم جمع می شدند. ساز بود و آواز و خنده و شوخی و این تفریح شبانه، گاهی تا صبح روز دوشنبه ادامه پیدا می کرد. در این ساعات اتومبیل استیشن رادیو وقت و بی وقت در مقابل محل میهمانی توقف می کرد و کسانی را که برنامه داشتند به بی سیم پهلوی می برد و پس از اجرای برنامه مجدداً به همان محل برمی گردانید.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت هفتاد و دوم)

یک روز برای اولین بار کوکب پرنیان گوینده رادیو مرا هم به این جمع دعوت کرد. میزبان خودش و برادرانش بودند که یکی از آنها یعنی رضا پرنیان افسر نیروی هوایی بود و متأسفانه در سقوط هواپیما کشته شد. در خانه پرنیان، پدر و مادر و برادرانش با خوشرویی از من استقبال کردند. در یک سالن بزرگ تا چشم کار می کرد نوازنده و خواننده نشسته بود، حسین یاحقی، عبدالعلی وزیری، صبا، حسین تهرانی و برادران وفادار، مجید و حمید وفادار، مهدی غیاثی نوازنده معروف ضرب که مردی شوخ و بذله گو بود میاندار مجلس شده بود و به همه متلک می گفت. از گویندگان تقی روحانی و مصطفی شکوهی و بشیر فرهمند هم حضور داشتند.
از ساعت شش بعدازظهر به بعد چند نفر دیگر هم آمدند که من یکی دو نفرشان را نمی شناختم، یکی از آن ها ستوانی بلند بالا و لاغر اندام بود با صورت آفتاب خورده و چشمان نافذ. آمد و نشست و رجاء گفت این همان فاخته ای است که آواز می خواند. اسم واقعی او قوامی است، ارتش به او اجازه نمی دهد که با نام واقعی خودش بخواند.
راستش تا آن روز آواز فاخته ای نشنیده بودم نمی دانم چرا اندام باریک و موهای صاف او مرا ناگهان به یاد حبیب سماعی استاد سنتور انداخت، حبیب هم مثل او افسر امور مالی بود، لاغر و بلند بالا و خوش صورت، خواهرش محبوبه خانم همسر یکی از منسوبان نزدیک ما بود و به همین دلیل اکثر شب ها به اتفاق حسین یاحقی و مهدی غیاثی به خانه ما می آمد و تا پاسی از شب گذشته می نشست و بزمی به پا می کرد، دو دانگ صدای گرم و پر سوز او به دل می نشست، گاهی هنگام خواندن اشکش سرازیر می شد، می گفتند عاشق پروانه خواننده قدیمی بوده که در جوانی به بیماری سل درگذشته است.
آن شب در خانه پرنیان عالمی داشتیم، وقتی فاخته ای شروع به خواندن کرد تمام حاضران سکوت کردند، آهنگی را در دستگاه همایون می خواند که سراینده شعرش حسینقلی مستعان بود، من این آهنگ و آن شعر را هنوز به یاد دارم.
باز دل زارم عاشق شد به مه مشکین مویی
وای که پریشان دل گشتم ز پریشان گیسویی
آواز قوامی را حسین یاحقی و مجید وفادار با ویولن و حمید با تار همراهی می کردند آن گروه هنرمند، در خلوتی که باب طبع و موافق میلشان بود چنان غوغایی برپا کردند که محفل شبانه کارش به صبح کشید و باز تا اواخر شب ادامه یافت. آن حال و هوای دلنشین را نه پول و نه زور و نه هیچ چیز دیگر به وجود نیاورده بود. همه هنرمندان به خاطر خودشان و به خاطر دل در آن خانه جمع شده بودند، غروب جمعه روحبخش هم آمد، دلکش و خالدی و زاهدی هم آمدند و چند ساعتی نشستند و چون قراری داشتند رفتند.
برای من آن شب شب قوامی بود شب مجید و حمید وفادار. حمید که یکی از نوازندگان کم نظیر بود و صبح جمعه همراه مجید در رادیو تکنوازی می کرد متأسفانه خیلی زود نواختن تار را کنار گذاشت، اما مجید هم چنان به کارش ادامه داد و خوانندگان زیادی از جمله الهه ، مرضیه و داریوش رفیعی را همراهی کرد. آن شب صدای گرم قوامی مرا سخت تحت تأثیر قرار داد، آرام و لطیف و بی دغدغه می خواند، شعر را که معلوم بود به خوبی درک کرده است با مهارت فراوان به شنونده القا می کرد و انسان وقتی از آن حالت بیرون می آمد، به تفکر می نشست و بی اختیار اشعاری را که شنیده بود زیر لب زمزمه می کرد.
آن شب گذشت و من دیگر قوامی را ندیدم، تا یک شب گرم تابستان که با خالدی و زاهدی و نواب صفا به خانه یکی از تجار به نام اصفهان رفتیم. در پیچ و خم کوچه ای در کمرکش دزاشیب خانه مصفایی بود که روزهای تعطیل هنرمندان معروف در آنجا جمع می شدند صاحبخانه آقای (ه) که خوب می دانست که این هنرمندان را به هیچ قیمتی نمی تواند بخرد قرار گذاشته بود که بدون ذکر تاریخ و ساعت، در تمام تعطیلات در خانه اش را باز بگذارد تا هر کس که دلش خواست میهمان او باشد.
آن شب در آن باغ مصفا قوامی و وفادار هم بودند، به نظر می رسید که همه صاحبخانه اند کسی با کسی تعارف نمی کرد یکی می آمد و می نشست و یکی بلند می شد و می رفت. دو سه نفری هم که نشسته بودند اگر احساس کسالت و خستگی می کردند می رفتند توی یکی از اطاقها می خوابیدند.
وارد باغ که شدیم جلیل شهناز را دیدم که تار می نوازد و قوامی می خواند، شهناز را قبلاً در اصفهان دیده بودم، با حسن کسایی و منوچهر سلطانی که ویولنیست قابلی بود، صدای آواز قوامی که به راستی از دل می خواند آدم را منقلب می کرد. یک جذبه و کشش خاص در صدایش بود که در کمتر صدایی پیدا می شد به قول حافظ شیراز که می گوید:
بنده طلعت آن باش که آنی دارد.
این حنجره همان «آن» را داشت که گوش را نوازش می داد.
نمی دانم چه شد که آن جلسات هفتگی و آن میهمانی های گرم و پر شور دیگر تجدید نشد و اگر شد لطف و جذابیت سابق را نداشت، یادم می آید که یک شب در خانه خودمان بزمی تشکیل دادم تمام نویسندگان توفیق حضور داشتند. مجید و حمید وفادار هم بودند اما قوامی نیامد، رجاء می گفت که به مأموریت رفته است. به جای قوامی آن شب عبدالعلی همایون و حسین عاطفی و صبحی مهتدی آواز خواندند یک ماه بعد قوامی را در خیابان لاله زار دیدم کمی نگران بود و می گفت ممکن است از شرکت من در برنامه های رادیویی ممانعت کنند، از قضا همینطور هم شد و صدای فاخته ای را برای مدتی از رادیو پخش نکردند تا بالاخره قضیه به اطلاع شاه رسید و با موافقت او قوامی با نام خودش فعالیت های رادیویی را از سر گرفت.
قوامی یکی از موفق ترین خوانندگان برنامه گلها بود در تمام سال هایی که من از کارهای رادیویی برکنار بودم او در کنار همکاران هنرمندش به تولید قطعات تازه مشغول بود و به برنامه گلها رنگ و جلای دیگری می داد.
زمستان سال 1337 من درگیر پرونده ای بودم که پنج سال قبل به دادگستری احاله شده بود. یک جرم سنگین مطبوعاتی که مثل اختاپوس به دست و پایم پیچیده بود. سه وکیل مجرب از جمله غلامحسین محتشم برادر نصرت الله محتشم هنرمند معروف دفاغ از این پرونده را به عهده گرفته بودند. هرچند ماه یکبار که از دادگاه احضاریه صادر می شد من به اتفاق وکلای مدافع به شعبه یک دادگاه جنایی می رفتم ولی پس از ساعتها معطلی به علت عدم حضور هیأت منصفه دست خالی برمی گشتم. آن روز سرد که زمین و زمان یخ بسته بود من و محتشم به دادگستری رفتیم اینبار اکثریت اعضای هیأت منصفه حاضر شده بودند و وکلای من عقیده داشتند که ممکن است اعمال نفوذ این گروه باعث محکومیت من شود.
وقتی دادگاه تشکیل شد و ا عضای هیأت منصفه سر جایشان قرار گرفتند پیش از آنکه کسی حرف بزند رئیس دادگاه دکتر پارسایی به سخن آمد و گفت به موجب لایحه جدید که از تصویب مجلس گذشته است کلیه پرونده هایی که پنج سال تمام از تشکیل آنها می گذرد و منجر به صدور رأی نشده اند مختومه تلقی می شوند. بعد از منشی دادگاه پرسید تشکیل این پرونده در چه تاریخی بوده است؟ منشی جواب داد پنج سال و سه روز پیش. رئیس دادگاه رأی محاکمه را اعلام کردک به موجب قانون پرونده متهم مختومه تلقی شده و قرار موقوفی تعقیب صادر می شود.
با شنیدن این خبر، من و محتشم سر از پا نمی شناختیم، ما آمده بودیم تا شاهد رأی محکومیت باشیم ولی ورق به کلی برگشته بود با خوشحالی سوار اتومبیل شدیم و به تجریش رفتیم. خانه من و محتشم در خیابان خلیلی بود و فاصله زیادی از هم نداشت، قرار گذاشتیم که ناهار را با هم بخوریم ولی چون هنوز یک ساعت به ظهر مانده بود به اتفاق وارد دکه عرق فروشی که نزدیک سه راه نیاوران بود شدیم. به محض ورود چشمم به قوامی و مجید وفادار افتاد با یکی از دوستان مشترک که شازده خطابش می کردیم، نشستیم و وقایع آن روز را تعریف کردیم و اینکه در میان ناباوری ما حکم موقوفی تعقیب صادر شده است.
مجید گفت پس باید جشن بگیریم صاحب دکه فوراً مشروب و غذا آورد و بعد در مغازه را از داخل بست تا کسی مزاحم نشود. مرد خوش ذوقی بود و به تمام هنرمندان علاقه داشت. وقتی چهار پنج نفر نوازنده یا خواننده وارد دکانش می شدند دیگر به فکر کاسبی نبود می گفت اینها که بزنند و بخوانند برای من هم آب است هم نان.
کمی بعد مجید سازش را کوک کرد و با یک مقدمه اصفهان قوامی را سر شوق آورد، قوامی می خواند و او می نواخت و من در عالم دیگری سیر می کردم در این مدت هر کس آمد صاحب دکه جوابش کرد به یاد شعر فرخی یزدی افتادم که می گوید:
شب چو در بستی و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
مجلس گرم و خودمانی ما کارش به درازا کشید ظهر شد عصر آمد و شب حدود ساعت یازده به خودمان آمدیم هنوز چشم و دلمان سیر نشده بود به یاد آن جلسه فراموش نشدنی خانه پرنیان افتادم، ای کاش امشب هم از همان شب ها بود اما دیگر نمی توانستیم بمانیم باید به خانه می رفتیم تا اهل منزل را در شادی خودمان شریک کنیم شادی یک موفقیت که نسیم خوش آزادی در پی داشت و حنجره طلایی قوامی که روز و شب مرا ساخته بود.
الان که این سطور را می نویسم آن لوحه یادبود که دوستان هنرمندم از ایران برایم فرستاده اند جلوی چشمانم قرار دارد علی تابش در این لوحه نوشته است: پرویز عزیزم خدا را شکر که عمری بود تا بدین وسیله توسط دوست عزیز امیر صبوری چند جمله به یاد گذشته بنویسم التبه ساعت 3 بعدازظهر است و در ختم حسین قوامی استاد مسلم آواز کشورمان شرکت دارم، از راه دور روی زیبایت را می بوسم، قربانت علی تابش.


ادامه دارد....
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.