صفحه اصلي > مطالب و مقالات / گنجینه ادبی / داستان کوتاه > داستان كوتاه مادر

داستان كوتاه مادر


12 دی 1393. نويسنده: leila29

داستان كوتاه مادر


وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد. فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟

 

و خدا پاسخ داد:

مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم؟

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده
فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود.

فقط دو تا دست غير ممكنه. مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده؟

اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!

بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه
فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟

خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: "خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !"

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه!
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .


فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه...



بازگشت