صفحه اصلي > مطالب و مقالات / مطالب و مقالات موسیقایی > خاطراتی از هنرمندان (قسمت چهل و پنجم)

خاطراتی از هنرمندان (قسمت چهل و پنجم)


7 آذر 1399. نويسنده: marzie.kokabian
جهانگیر تفضلی، معاون نخست وزیر و سازنده ترانه معروف زهره!

در کلاس ششم ابتدایی دبستان امیر معزی مشکل بزرگی به وجود آمده بود. کمی پیش از شروع امتحان نهایی مدیر مدرسه «احمد سره» پی برده بود که بچه ها در زبان و ادبیات فارسی کاری از پیش نبرده اند. علت این بود که معلم پیر ما به علت ناراحتی معده در بیمارستان آمریکایی بستری شده بود و در واقع ما سه ماه تمام درجا می زدیم.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
درست شش هفته قبل از امتحانات یک روز مدیر با مرد جوان و خوشرویی وارد کلاس شد، او را به ما معرفی کرد و گفت ایشان قول دادند که شما را برای امتحان آخر سال آماده کنند.

مدیر که رفت جوانک بر خلاف آموزگار سابق که هرگز خنده بر روی لبهایش ظاهر نمی شد به ما خندید و دوستانه و خودمانی با بعضی از همکلاسی ها از جمله «مجید محسنی» صحبت کرد.

طرز گفتگویش طوری بود که انگار مجید را می شناسد و از قضا همینطور هم بود. مجید او را در نمایش «سالومه» که داستانی از «یحیی پیامبر» است دیده بود و می گفت اگر چه نقش کوتاهی به عهده داشت ولی بازی اش جالب و چشمگیر بود اسمش هم آقای «جهان» است پس آقای جهان، این معلم جوان و تازه کار هنرپیشه تئاتر است و من و مجید که از عاشقان این هنر هستیم می توانیم با کمک او کارهای بزرگی صورت بدهیم.

فردای آن روز وقتی آقای جهان سر کلاس آمد همه متوجه شدند که شیوه درس دادنش هم با دیگران فرق دارد. آقای جهان درس را با شوخی و خنده و تفریح آمیخته بود و بچه ها حرفهایش را با جان و دل گوش می دادند.

دو روز بعد که من انشاء خودم را خواندم آقای جهان تشویقم کرد و گفت اگر زیاد مطالعه کنی نویسنده خوبی خواهی شد. آن روز بعد از کلاس فرصتی دست داد تا با معلم جوان صحبت کنم.

از کوچه «ناظم الاطباء» محل مدرسه تا میدان بهارستان من و مجید همراه او بودیم. تمام حرف های ما اطراف تئاتر دور می زد. ما علاقه مند بودیم که یک نمایشنامه «کمدی- اخلاقی» را که من نوشته بودم روی صحنه تئاتر ببریم ولی آقای جهان عقیده داشت که این کار برای ما هنوز زود است.

بایستی ضمن ادامه تحصیل، در صورت موافقت خانواده به کلاس تئاتر شهرداری که زیر نظر «علی دریابیگی» اداره می شد برویم تا اصول بازیگری و کارگردانی را بیاموزیم. مجید از این پیشنهاد استقبال کرد و قرار شد روز بعد به کلاس تئاتر برود تا آقای جهان او را به دریابیگی معرفی کند.

مجید رفت و دریابیگی پس از آزمایش کوتاهی او را پسندید و او که بیش از 14 سال نداشت در نمایش بعدی که همان نمایش سالومه بود شرکت کرد و نقش غلام بچه سیاه را بازی کرد. شبی که مجید به روی صحنه رفت بسیاری از همکلاسی هایش از جمله من به تماشا رفته بودیم.

همه معتقد بودند که او استعداد زیادی دارد و آینده درخشانی انتظارش را می کشد. بیش از همه آقای جهان او را تشویق و ترغیب می کرد و مجید هفته ای سه شب به کلاس تئاتر که در اپرای تهران تشکیل می شد می رفت و به خانواده اش می گفت که به کلاس زبان می رود.

امتحانات نهایی که شروع شد همه شاگردان کلاس ششم به جز «تقی» با معدل خوب قبول شدند. تقی که پدرش خواربار فروشی داشت همیشه در کلاس چرت می زد و می گفت من که نمی خواهم پشت میز نشین بشوم. من می روم دم دست پدرم تا رسم و راه کاسبی را یاد بگیرم.

روزی که می خواستیم دبستان را ترک کنیم و به دبیرستان برویم در مدرسه جشنی گرفتیم و نمایش «جوان گمراه» را که نوشته من بود روی صحنه بردیم. من نقش جوان گمراه را به عهده داشتم و مجید در نقش «غلام سیاه» هنرنمایی می کرد.

غم انگیزترین لحظات برای ما، لحظه خداحافظی با آقای جهان بود. آقای جهان می رفت تا معلمی را ببوسد و کنار بگذارد بلکه بتواند تحصیلاتش را که ناتمام مانده بود دنبال کند. 

چهار سال از آن روزها گذشت. من و مجید اگرچه به یک دبیرستان نمی رفتیم اما هر روز همدیگر را می دیدیم. در سال 1319 من سردبیر روزنامه فکاهی توفیق شدم یکی از همکلاسی ها به دیدنم آمد و گفت که آقای جهان را در خیابان دیده که مأموریت دارد که از قول او به من تبریک بگوید.

پس آقای جهان اشعار و مقالات مرا در توفیق مطالعه می کند. ای کاش می توانستم او را ببینم. راستی اگر او نبود و آنقدر تلاش نمی کرد آن سال بچه های کلاس ششم دبستان امیر معزی بیشترشان رفوزه می شدند.

چند ماه بعد جنگ شروع شد و ماجرای ورود قوای متفقین به خاک ایران پیش آمد. «رضا شاه» استعفا داد و تغییرات عمده ای صورت گرفت. شایع شد که به دستور روس و انگلیس دولت وقت «دولت فروغی» گروهی از سیاستمداران و طرفداران آلمان هیتلری را توقیف کرده و به «اراک» فرستاده است.

در حقیقت این نشانه بارزی بود از مداخله مستقیم دو کشور متجاوز در امور داخلی ایران. به هر حال این گروه ماه ها در حبس و تبعید ماندند و سرانجام پس از یک سال و چند ماه آزاد شدند.

آزادی این گروه مصادف بود با روزهایی که احزاب و مطبوعات گوناگون یکی پس از دیگری عرض اندام می کردند. یکی از این روزنامه ها «نبرد» بود که به وسیله «خسرو اقبال و جهانگیر تفضلی و اسماعیل پور والی» و عده ای دیگر تأسیس شده بود.

نبرد در مدتی کوتاه جای خودش را در میان علاقه مندان باز کرد و مقالات شیرین و در عین حال کوبنده آن نقل مجالس و محافل شد. همان زمان نیز من روزنامه «بهرام» را که صاحب امتیازش «عبدالرحمن فرامرزی» بود انتشار می دادم.

تصادفاً یک روز در یک مصاحبه مطبوعاتی که در «پارک هتل» تشکیل شده بود پس از سالها آقای جهان را دیدم با همان لبخند همیشگی و چهره گشاده به طرفم آمد و دست داد. پرسیدم آقای جهان شما اینجا چه کار می کنید؟ خندید و گفت من عضو هیأت تحریریه نبرد هستم و اسمم «جهانگیر تفضلی» است.

جهان اسم مستعار من است که مخفف جهانگیر است. من همراه آن گروه که مدتها بازداشت شده بودند مدتها در اراک زندانی بودم و حالا آمده ام تا کارهای سیاسی خود را گسترش بدهم. گفتم در بازداشتگاه روزها و شب ها را چگونه می گذراندید.

گفت می نوشتم و می خواندم. یک کتابچه نسبتاً قطور شعر ساخته ام که البته هنوز آنها را قابل چاپ شدن نمی دانم. از آن پس گاه و بیگاه آقای جهان یا جهانگیر تفضلی را در محافل مطبوعاتی و در میهمانی های سفارتخانه ها می دیدم. پس از مدتی روزنامه نبرد تعطیل شد و به جای آن روزنامه «ایران ما» انتشار یافت که صاحب امتیازش تفضلی و سردبیر آن اسماعیل پور والی بود. 

در سال 1328 که من تازه دست به انتشار روزنامه فکاهی حاجی بابا زده بودم ناگهان روزنامه «ایران ما» بدون اطلاع قبلی تعطیل شد و مدیر آن تفضلی به معاونت نخست وزیر «عبدالحسین هژیر» منصوب گردید.

انتصاب تفضلی به این سمت سر و صدای زیادی ایجاد کرد بطوری که گروه «ایران مایی ها» را واداشت تا در این مورد تفضلی را زیر سوال قرار بدهند. تفضلی ناچار در مطبوعات توضیح داد که انتصاب او به معاونت نخست وزیر زمینه قبلی نداشته و یک روز صبح مطلع شده است که بایستی برای معرفی به شاه با لباس مخصوص حاضر شود.

اگرچه کابینه هژیر مثل اکثر کابینه های آن زمان دوام و بقایی نداشت اما معاونت نخست وزیر برای تفضلی یک جهش فوق العاده بود. او پس از مدت کوتاهی به سفارت ایران در کابل رفت و بعد سمت های دیگر نصیبش شد که یکی از آنها وزارت مشاور و سرپرستی وزارت اطلاعات در دولت «امیر اسدالله اعلم» بود.

روزی که تفضلی به محل وزارتخانه «میدان ارک» آمد من در کنار باغچه قدم می زدم. با همان لباس رسمی از اتومبیل پیاده شد و به طرف من آمد و گفت مدت خدمت من در اینجا خیلی طولانی نخواهد بود، اگر کاری داری همین الان بگو. گفتم تنها کاری که دارم این است که پیشنهاداتی که برای بهبود برنامه های رادیو داده ام ترتیب اثر داده شود، گفت همه را بفرست پیش من تا ببینم چه می توانم بکنم.

وقتی تفضلی رفت بالا تا در اطاق با روسا و کارمندان وزارتخانه آشنا شود بدیع زاده به سراغم آمد و گفت هیچ می دانی شعر «زهره» که با صدای «داریوش رفیعی» پخش شده و این همه طرفدار دارد از کیست؟

گفتم نه، گفت سراینده ترانه همین آقای تفضلی است و بعد اضافه کرد که او مردی است فاضل و اندیشمند که قلمی شیرین دارد. در هنر شرق و غرب مطالعات عمیق کرده و فلان گوشه ماهور را به همان خوبی می شناسد که آهنگ های اپراهای «واگنر» را.

دوران خدمت تفضلی در وزارت اطلاعات مصادف بود با حوادث «پانزدهم خرداد 1342» پیش از این حوادث به دستور او در چهار گوشه شهر قم بلندگوهای بزرگ نصب کرده بودند تا تمام اهالی گفتارهای رادیویی را بشنوند.

تفضلی اکثر شب ها در اطاق وزیر روی تخت سفری می خوابید و در جلسات فنی و هنری نظرات جالبی ارائه می کرد. وقتی شنید که عده ای از بهترین هنرمندان رادیو را به علت اعتیاد کنار گذاشته اند گفت که سعی کنید هنرمندان جوان آلوده نشوند و با هنرمندان سالمند مدارا کنید.

او تمام روز را در بین کارکنان رادیو می گذرانید. بی ریا، افتاده، گشاده رو و صمیمی بود یک روز شخصاً او را دیدم که از دربان وزارتخانه سیگار می خواست. دربان مات و متحیر مانده بود و شایدهم می ترسید که قوطی سیگارش را بیرون بیاورد. روزی که تفضلی از «وزارت اطلاعات» رفت دوستان و دشمنان زیادی داشت.

دوستانش کسانی بودند که صراحت و شجاعت و سختکوشی او را می پسندیدند و دشمنان، گروهی را تشکیل می دادند که منافع شخصی شان پایمال شده بود.

آخرین بار که او را دیدم در راهروهای وزارت امور خارجه بود. ظاهراً دوران بازنشستگی را می گذرانید. کمی لاغرتر و پیرتر از پیش شده بود گفت عجیب است همین پریروز با تقی برادرم صحبت تو بود کجایی و چه می کنی؟

وقتی شنید عازم آمریکا هستم سری تکان داد و با افسوس گفت که آره اینجا زبان من و ترا نمی فهمند. چند ماه قبل شنیدم که جهانگیر تفضلی در تهران درگذشته است.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی

بازگشت