صفحه اصلي > مطالب و مقالات / مطالب و مقالات موسیقایی > خاطراتی از هنرمندان (قسمت هفتاد)

خاطراتی از هنرمندان (قسمت هفتاد)


15 مهر 1400. نويسنده: marzie.kokabian
سیمین بهبهانی شاهد مرگ جواد فاضل
در نخستین قسمت از خاطراتم نوشته بودم که من شعر را با حافظ شناختم، آن روزگار در هر خانه یک حافظ پیدا می شد، حافظی که در خانه ما بود به خط خاله مادرم و بر روی پوست آهو نوشته شده بود و دور تا دور هر صفحه را یکی از استادکاران ماهر به نحو جالبی تذهیب کرده و در مجموع این کتاب حکم یک گنجینه گرانبها را داشت. این کتاب گران قیمت در کتابخانه خواهر بزرگترمان نگهداری می شد و گاه و بیگاه، اکثراً شب یلدا آن را می آوردند تا نیتی بکنند و تفألی بزنند.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت هفتاد)
بعداز ظهرهای تابستان که اهل خانه می خواستند چرتی بزنند و استراحتی بکنند تنها چیزی که می توانست مرا از شیطنت و ایجاد سر و صدا بازدارد دیوان حافظ بود که می بایستی در اطاق خواهرم و با حضور او در نهایت حزم و احتیاط ورق بزنم. اوایل کار، این خواهرم بود که اشعار خواجه را برایم می خواند و هر بیت آن را معنی می کرد اما رفته رفته یعنی از کلاس چهارم ابتدایی آموختم که چگونه با حافظ سر و کار داشته باشم.
کمی بعد مجله گلهای رنگارنگ به دستم رسید، یک مجله ادبی و فرهنگی که توسط «علی اکبر سلیمی» و به نام بنگاه «مربی» انتشار می یافت. در این مجله از بزرگان شعر و ادب ایران و همچنین از شعرای معروف و سرشناسی چون رشید یاسمی، دکتر خانلری، محمد سعیدی، پژمان بختیاری، عبدالعلی برومند و گروهی دیگر، اشعار و قطعات جالبی چاپ می شد که من با وجود کمی معلومات به خواندن آنها علاقمند شده بودم، در همین مجله گلهای رنگارنگ بود که خبر اجتماع هفتگی شعرای معاصر را در انجمن ادبی وحید دستگردی دیدم و همیشه مترصد بودم که به طریقی به این انجمن که در حقیقت جای خردسالان نبود راه پیدا کنم، این آرزو همچنان بر دلم بود تا اینکه به روزنامه توفیق راه پیدا کردم و یک شب همراه ابوالقاسم حالت به انجمن که در خیابان ژاله (آب سردار بود) رفتم. بسیاری از شاعران معاصر در اطاقی جمع شده بودند و مردی با ابهت که شاهزاده افسر نامیده می شد بر حاضران سمت ریاست داشت و از شعرای حاضر در جمع می خواست که اشعاری را که به تازگی سروده بودند قرائت کنند. در آن جمع تا آنجا که به خاطر دارم حالت جوان ترین شاعر بود و شعرش خوشبختانه مورد تحسین واقع شد، اواخر مجلس بود که از من هم خواستند تا یکی از اشعار فکاهی خودم را بخوانم ولی من که هنوز جوانی خجالتی بودم به بهانه ای طفره رفتم، وقتی جلسه تمام شد و همگی از آن محل خارج شدند جلوی در خانه، مردی بلند بالا با موهای جوگندمی از من و حالت خواست که شب جمعه در انجمن ادبی دانشوران که در تجریش تشکیل می شد شرکت کنیم اما مدت ها گذشت و من موفق به شرکت در آن جلسات نشدم.
اواخر تابستان 1319 بود که یک شب جمعه هنگام عبور از جلوی بازار تجریش، تابلوی انجمن دانشوران را دیدم و تصمیم گرفتم به تنهایی در جلسه انجمن شرکت کنم. اوایل بازار در مدخل یک کوچه تنگ و تاریک خانه مورد نظر را پیدا کردم و با کمال احتیاط وارد شدم. در داخل حیاط صندلی هایی را دیدم که هنوز کاملاً اشغال نشده بود پیش از نشستن همان مرد بلند بالا و مودب را دیدم که به احترام من از جا بلند شد و خودش را معرفی کرد:
من عادل خلعتبری هستم، ایشان خانم من و آن دختر کوچولو هم دخترمان است. رفتم و در آخرین ردیف نشستم. در ردیف جلو هادی رنجی شاعر معروف و احمد گلچین معانی را که او هم شاعری چیره دست بود و با توفیق همکاری می کرد دیدم و کلی خوشحال شدم، گلچین پس از سلام و علیک و احوالپرسی، مرا به خلعتبری اینطور معرفی کرد: پرویز خطیبی، دارکوب توفیق.
آن روزها من اشعارم را به امضای دارکوب در توفیق چاپ می کردم، علاوه بر آن بسیاری از کاریکاتورهای صفحه اول توفیق، کار من و دوست همکلاسیم مجید یاسری بود. باید بگویم که این عشق و علاقه یعنی طراحی و نقاشی هنوز هم در من وجود دارد و گاه و بیگاه با طرح فلایر و پوستر و چیزهایی از این قبیل خودم را سرگرم می کنم.
به هر حال وقتی جلسه رسمی شد و شاعران یکی پس از دیگری اشعارشان را خواندند نوبت به آن دختر جوان رسید. او با کاغذی که در دست داشت پشت میز خطابه آمد و ایستاد. به نظرم آمد که این دختر بچه، با استفاده از موقعیت پدر و مادرش می خواهد خودش را جز شاعران جا بزند اما وقتی شروع به خواندن کرد من و دیگران با بهت و حیرت فراوان به او خیره شدیم، دخترک که بعدها فهمیدم اسمش سیمین است در یک قطعه شعر ماجرای خداحافظی عاشق را با معشوقه اش چنان ماهرانه تصویر کرده بود که با هر کلامش دل شنونده بی تاب می شد و دنیای خیالی شاعر در برابرش جان می گرفت و خودش را به جای آن عاشق و بی قرار و یا آن معشوقه شوربخت می دید. یکی که در کنار من نشسته بود با دوستش زمزمه کرد که مادرش برایش ساخته است و گلچین در مقام دفاع از دخترک اخم ها درهم کرد و گفت لطفاً مزخرف نگویید آقا.
افسوس که از آن قطعه شیوا فقط بیت آخر آن را به یاد دارم که عاشق می گوید: ماه من آه، خداحافظ تو، آه ای ماه خداحافظ تو…
از آن شب سالها و سالها گذشت. دیگر هرگز نتوانستم در انجمن دانشوران شرکت کنم اما نام سیمین خلعتبری و بعدها سیمین بهبهانی را به کرات در مجلات و روزنامه های پس از شهریور بیست دیدم و اشعارش را با اشتیاق زیاد خواندم. به یاد آن شاعر افتادم که می گفت شعرهای سیمین را مادرش می سازد و به یاد عباس فرات شاعر توفیق که در اولین برخورد با من گفت از قول من به آقا جانتان سلام برسانید و تبریک بگویید، اشعار خوبی می گویند…
جالب اینکه در سال های 1321 و 1325 که من سردبیر روزنامه فکاهی توفیق بودم بارها و بارها اشعار فرات را به علت تکراری بودن مردود شناختم و از چاپ آنها خودداری کردم.
سال 1333 برخورد کوتاهی با اسفندیار بزرگمهر داشتم که در کالج آمریکایی او را دیده بودم. بزرگمهر در آن سال سردبیر کل روزنامه اطلاعات بود و من که هنوز نمی توانستم به رادیو برگردم و نیاز فراوانی به کار داشتم از او خواستم تا مرا در اطلاعات به کاری وادارد تا بتوانم زندگیم را اداره کنم. بزرگمهر بلافاصله مرا به مهندس کردبچه سردبیر وقت اطلاعات هفتگی معرفی کرد و من از فردای آن روز عضو هیأت تحریریه اطلاعات هفتگی شدم. در بخشی از اداره روزنامه اطلاعات چند اطاق را در اختیار کارکنان مجله هفتگی گذاشته بودند که در یکی از این اطاق ها میز تحریر بزرگی به چشم می خورد و هر روز صبح از ساعت 9 به بعد نویسندگان یکی یکی می آمدند و پشت آن میز می نشستند و مطالب مورد نظر را می نوشتند. در کنار من هر روز جواد فاضل قرار می گرفت و روبه رویم فرزانه و آن طرفتر هم میز نقاشی رشدی بود، جواد فاضل آن روزها به خاطر ترجمه نهج البلاغه و چاپ داستان های عاشقانه در اطلاعات هفتگی بین طبقات مختلف به خصوص جوان ها شهرت و محبوبیت خاصی داشت. او مردی بود متواضع، کم حرف و منطقی و در عین حال حساس و نازک دل که همین خصوصیات دوستان زیادی را برایش دست و پا کرده بود. یکی از این دوستان یکدل و یکرنگ سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی مدیر روزنامه اقدام بود سیمین در واقع فرزند خلیلی و دختر خوانده عادل خلعتبری است. سیمین و شوهرش همسایه دیوار به دیوار فاضل بودند. در ضلع جنوبی فرح اباد ژاله، در یک کوچه که تازه احداث شده بود و جز چهارصد دستگاه محسوب می شد، فاضل و خانم و آقای بهبهانی در دو خانه مشابه زندگی می کردند.
یک شب به اصرار فاضل و در معیت جلال میزبان که نویسنده خواندنیها بود به خانه خانم و آقای بهبهانی رفتیم. زن و شوهر بسیار خونگرم و مهربانی بودند، توی حیاط کنار آن حوض کوچک که به گفته صاحبخانه تا مدتها بی آب مانده بود شامی خوردیم و در زیر نور مهتاب گپی زدیم و بعد سیمین به خواهش همسرش بعضی از اشعارش را که تازه سروده بود خواند، فاضل قبلاً گفته بود که یکی از بزرگترین مشوقین سیمین شوهر اوست و من امیدورام که آقای بهبهانی هنوز هم در کنار همسر مهربانش باشد. آن شب نیمه شب من و جلال پای پیاده به خانه برگشتیم و من همیشه در آرزوی تجدید آن شب بودم و فاضل قول داد که به زودی آن شب را در خانه خودش تجدید کند.
شب ها و روزهای دیگری آمدند و رفتند، فاضل گویا به علت اشتغال به ترجمه کتابی تازه که ناشر برای چاپ آن موعدی تعیین کرده بود فرصت سر خاراندن نداشت و جلال هر وقت به دیدن من و او می آمد از آقا و خانم بهبهانی سراغ می گرفت و فاضل می گفت که آن ها هم در انتظار ملاقات مجدد شما هستند. کمی بعد مهندس کردبچه خبر داد که فاضل دچار بیماری قلبی است حتی چند روزی این همکار خوش صحبت ما غیبت کرد و پس از آن با چهره ای زرد و زار و تکیده به سر کارش برگشت. حالا دیگر خیلی کمتر از همیشه حرف می زد و به محض آنکه کارش تمام می شد به خانه اش می رفت.
سرانجام یک روز صبح وقتی از در اداره اطلاعات وارد شدم پیرمرد دربان را غمگین و اشک ریزان دیدم، پرسیدم چه شده است؟ گفت خبر داده اند که دیشب آقای فاضل فوت شده است. خدا کند دروغ باشد با عجله خودم را به دفتر اطلاعات هفتگی رساندم، کردبچه و سایرین را دیدم که ساکت و آرام به کار روزانه مشغولند، اولین کسی که به حرف آمد فرزانه بود،
گفت شنیدی یا نه؟ گفتم بله شنیدم چه شده است؟
گفت هیچ. نیمه شب احساس کسالت می کند و لب حوض خانه که هنوز هم آبی در آن نیست می نشیند. همسرش درمانده و سراسیمه سراغ خانم و آقای بهبهانی می رود و آنها با عجله نزدیک ترین دکتر محل را می آورند اما چند دقیقه پیش از رسیدن دکتر، فاضل در آغوش همسرش جان می دهد. خدا می داند که بر این دو همسایه چه گذشته است؟ مرگ دوست تلخ است و فراموش نشدنی. به خصوص برای شاعره ای حساس مثل سیمین.

ادامه دارد…
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی

بازگشت